گفتم بیزارم از اثرِ وضعی احساسات بر جسم، از این فشردگی، گلو را نگاه. با خنده دستی تکان داد، هنوز اولشه. کجای کاری سید.
اویمن;
از آدمهای پر حرف خوشم میآد. آدم رو وا میدارن به بدون فکر حرف زدن.
مثلا پشتِ تلفن، یک ساعت پیش خداحافظیهایش را کرده است.
اویمن;
«مشکل دیگرم این است که نمیتوانم خیلی از چیزها را باور کنم. انگار که ساز و کارِ دفاعی ذهنم باشد. هیچ،چیز ابداً تمام نمیشود. فقط پوشهها باز میمانند و منتظر، برای یک انفجار بعدها. این میشود که عزای همه تمام میشود و من تا ابد غمدار میمانم. هیچگاه باورم نمیشود،و همیشه اثرش میماند.»
ـ ــ سینحانون،