اویمن;
جداً نمیفهمم چطور این چیزکلاسها برای من چایینخوردن بازی در میآورند. من خودم-با اینکه توی جمع چای
دستم رو دورِ دومین لیوان چایی این فصل حلقه میکنم. در حالیکه توی دهن کولر نشستم، چشمهام رو به گرمی دیواره لیوان میچسبونم. پولکهای زرد و نارنجی پشت پلکها آروم میگیرن و درد و بلای محتویات لیوان رو تو سرِ صفحههای روبهرو میزنن. عزیزم، مجموعه جواب این نامعادلهها تویی. دورت بگردم، ساده و بیادا ترین. درد و بلات بخوره تو سرِ معادلات جبری.
امروز بدون وا دادن به مغزم و گشت و گذار در چمنزارهای خاکستری درس خوندم، ولی هنوز حتی نصف کتاب هم تموم نشده.
اویمن;
بحمدلله هیچ دورهای توی زندگیم، خوابم رو فدای درسم نکردم. یاد ندارم بیدار مونده باشم درس بخونم. در
با دو فصل نگاه نشده، شببخیر.
اما موفقیتِ "واقعی" تلاشیه بچها، و دنیا پره از موفقهای شانسی و پول و پارتیای. دیدن موفقیت "واقعی" دیگران شیرینه و یه نوشِ بزرگ پشتبندش. نوش جونش، هرکی با تلاش به جایی رسیده.