قسمت هفتاد
#مرضیه
نشسته بودم و به زمین نگاه میکردم که لیوان آب به سمتم گرفته شد.
به هانیه نگاه کردم که آب رو به سمتم گرفته بود.
مرضیه:تشنم نیست!
هانیه: مگه به تشنه بودنته؟
مرضیه:برادرت رفت؟
هانیه: آره.
مرضیه: واقعاً باورم نمیشه الهام دیگه نباشه:)
هانیه:آره، فکر میکنم خیلی بهش بدهکاریم... بیچاره آقا رسول؟من که دختر خانواده بودم خبر نداشتم....میگم مرضیه؟
مرضیه:هوم..
هانیه:مرض و هوم؟😐دارم باهات حرف میزنما!!!!
و در همون حین یه چندتا هم با بازوش به بازوم میزد.
مرضیه:غلط کردم... بله جانم بگو؟(😂😐)
هانیه:میگم به نظرت آقا جواد کی به هوش میاد؟
مرضیه: نمیدونم... هیچی نمیدونم؟
ذهنم آشفته و سردرگم بود.حتی درست و غلط از هم تشخیص نمیدادم!
وقتی دیدم دکتر به همراه پرستار میان به طرف آی سیو بلند شدم و منتظر شدم.
𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹
دکتر از اتاق اومد بیرون و به سمتش رفتم.
مرضیه:چیشد دکتر؟
دکتر: خداروشکر بهترن.... ولی هنوز هم نمیتونم چیزی رو قطعی بگم اما اگه باهاش حرف بزنید و امید بهش بدید قطعاً به هوش میاد.
مرضیه:میتونم ببینمش الان؟
دکتر:آره ولی فقط ده دقیقه.
مرضیه: ممنون.
از خوشحالی هانیه رو بغل کردم و نگاهم به مامان افتاد که انگار میخواست پیشم باشه.
اومد نزدیک و نگاهی به در شیشه ای که جواد داخلش بود انداخت.
زهرا:چیزی شده مرضیه؟
من که نمیتونستم جلوی شوق و ذوقی که توی چهرم مشهود بود و پنهان کنم گفتم.
مرضیه: مامان دکتر گفت هوشیاریش اومده بالاتر،اگه باهاش حرف بزنیم و امید بدیم بهترم میشه🙂.
زهرا: خداروشکر...چی بهتر از این...
بعد چند دقیقه از پرستار که لباس مخصوص رو گرفتم و رفتم داخل و خوشحال کنار تخت نشستم.
چند ثانیه به سکوت گذشت انگار نمیدونستم چی باید بگم!
مرضیه:حالا باید منت بکشیم که برگردین مهندس جوادی مغرور....میدونی چند نفر بیرون منتظرتن که برگردی پیششون!یکیش منم...
جواد خسته شدم از چشم انتظاری... به خدا سخته برام!منم آدمم یه تحملی دارم... چشم انتظاری سخته...خودتم چشیدی و میدونی چی میگم؟
نمیدونم کی دستای یخ و سردم اسیر دستِ گرمش شد.
چشمام هی میباریدن و من هی پاکشون میکردم تا بفهمم واقعیت داره که بیداره و بالاخره از چشم انتظاری دراومدم.
پ.ن۱: بالاخره بیدار شد😃♥️
پ.ن۲:کم گذاشتن واسه رفیقشون🥺💔(الهام)
پ.ن۳: هیچی دیگه گفتم که بهوش اومد😂🌸
قسمت هفتاد و دو
#محمد
داخل که شدیم سلام کردیم و بعد همه به یه بهانه ای رفتن بیرون.
محمد: حالت خوبه؟
جواد: بله آقا محمد خوبم فکر کنم چند روزی زخمت شدم واسه همه...
محمد: خداروشکر،چه زحمتی؟همین که هستی امید دادی به دور و بریات.
جواد: ممنون،فقط شما میدونین چرا همه سیاه پوشیدن؟
یکم سخت شد جواب دادن...
جواد: آقا محمد؟... مطمئنین چیزی نشده؟
محمد: تو چقدر شناخت داشتی از رفیق خانمت؟
جواد: هانیه خانم؟
محمد:نه... الهام تاجیک.
جواد:زن با محبتی بود،مثل خواهرمه و اخلاقاش مثه مرضیه س.چرا این سوالو پرسیدین؟
محمد: متأسفانه...ف..فوت... شده.
جواد:چی؟... رسول حالش چطوره؟الان که خوب بود!!
محمد:تو میدونستی زن رسوله؟
جواد:آره به خاطر همینم خانوادش باهاش حرفم نمیزدن...
محمد: تو میدونی این آدمایی که هستن چی میخوان که اینطوری دارن هی بهت ضربه میزنن؟
جواد:این تیری که من خوردم خود عباسی زد مژگان هیچ تقصیری نداره... فقط داره دستورای پدرشو انجام میده..
محمد: باشه فعلاً استراحت کن....تا یه هفته دیگه ام مرخصی داری؟
جواد: ولی...
محمد: ولی نداریم.... فعلاً شما استراحت کن بعداً تکلیفت مشخص میشه.
جواد (بااکراه): باشه.
و بعدش از اونجا اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد.
اسم... ریحانه♥️... خودنمایی میکرد.
جواب دادم.
محمد: سلام بر ریحانه ی محمد.
ریحانه: سلام.... خیلی دلخورم ازت.
محمد: مگه چیشده؟
ریحانه: بابا مگه من چه گناهی کردم که نباید یه لحظه بابامو ببینم 🥺.
محمد:میدونی وقتی بغض میکنی حال منم بد میشه.... الان راه میوفتم بیام خونه دخترمو ببینم.
ریحانه: یعنی میای دیگه؟
محمد:بله حالا خداحافظ؟
ریحانه (باخنده):حالا خداحافظ...
بعد قطع کردن راه افتادم سمت خونه بعد مدت ها ریحانه دخترمو ببینم.
#رسول
وقتی با فرشید اومدیم از بیمارستان بیرون گفتم بره بهشت زهرا.
وقتی رسیدیم و رفتیم سرخاک، فرشید یه فاتحه خوند و کنار ایستاد.
نشستم و شروع کردم به درد و دل کردن.
رسول: سلام الهام بانو✨یادته با این اسم صدات میکردم.
الهام حق نداشتی ولم کنی؟....اومدم بگم قراره فردا خودم شمع سالگرد ازدواج مونو فوتش کنم💔:'(تنهایی... تنها بودن سخته الهام((...
ولی دوست دارم زودتر بیام پیشت.... لااقل بیا به خوابم... نمیخوام حتی عقدمونو فراموش کنم که چقدر تلخ شد، آرزوی اینکه یه عروسی بگیریم.
اگه با من ازدواج نمیکردی حالت بهتر بود و الان خوشبخت و خوشحال کنار همسرت و خانوادت بودی!
دستی به صورت خیسم کشیدم و بلند شدم و با فرشید راهی خونه شدیم.
پ.ن۱: آقا جواد فعلاً در استراحت مطلق به سر میبرند😉.
پ.ن۲: مگه من چه گناهی کردم که نباید یه لحظه بابامو ببینم 🥺💔.
پ.ن۳:قراره شمع سالگرد ازدواج شونو تهنایی فوت کنه💔🙂.(یاد کلاه قرمزی افتادم😂.)
پ.ن۴: اگه با من ازدواج نمیکردی الان خوشبخت و خوشحال بودی کنار همسرت♥️🚶🏼♀.
قسمت هفتاد و یک
#جواد
صداهای مبهمی شنیده میشد و این صدا واسم آشنا بود.چشام و کم کم باز کردم و با صدای اینکه داره میگه: چشم انتظاری سخته....خودتم چشیدی و میدونی چی میگم؟
دستام ناخودآگاه دستای سردشو گرفت.
سرش با تردید به طرف من گرفته شد و با دستاش چشاشو پاک میکرد.
انگار میخواست مطمئن بشه بیدار شدم.
بعدم دستمو محکم تو دستش فشرد و از اتاق زد بیرون و بعد چند دقیقه با چند نفر دیگه وارد اتاق شدن و اون خانم بیرون موند.
چشام تار میدیدن و حتی نمیتونستم تشخیص بدم کیه فقط میدونستم مَرده یا زن؟
دکتر به پرستار گفت که منتقلم کنن بخش.
هنوز چشمام تار میدیدن و تشخیص اینکه چه کسی پیشمه سخت بود.
𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹𖦹
#محمد
با فرشید و سعید رفتیم بیمارستان و وقتی نگاهمون به تخت خالی افتاد یه چیزی ته دلم ریخت.
فرشید:پس جواد کو؟
سعید: بریم پذیرش ببینیم چیه؟یعنی چی که نیست؟
باهم رفتیم سمت پذیرش و پرستار داشت بیمارهارو چک میکرد.
محمد: ببخشید خانم پرستار؟
و نگاهش بالا اومد و با دیدن ما سه تا گفت.
_:بله بفرمایید؟
محمد:بیمار ما تو آی سیو بود ولی نیست!
_:اسم بیمارتون؟
محمد: جواد جوادی.
پرستار کناریش خندید و گفت.
_: مگه اسم شهرته😂.
پرستار: خندیدیم...برو بخش تزریقات باند و بتادین بیار.
خودمم خندم گرفته بود ولی کنترل کردم.
پرستار: اتاق ۱۴۱
محمد: ممنون.
با بچه ها رفتیم سمت اتاق جواد و وقتی رسیدیم که در باز شد و رسول اومد بیرون.
رسول: سلام آقا... سلام.
محمد: سلام آقا رسول...به هوش اومده؟
رسول:بله آقا... الان بهتره سرمش تموم بشه مرخصه.
محمد:خب خداروشکر....داشتی میرفتی؟
رسول:بله...نمیخواستم فعلاً جواد از این اتفاق ها بویی بِبَره.
محمد:خوبه... فرشید رسول برسون؟
فرشید: چشم آقا.
رسول:نه خودم می....
با نگاهم بهش فهمید که نه نیاره....
رسول: چشم.
و بچهها رفتن و من و سعید باهم رفتیم داخل.
پ.ن۱: جواد جوادی..... مگه اسم شهرته😂💔.
پ.ن۲: و نگاه نافذ آقا محمد😌...که هیچکسی نمیتونه ردّش کنه😂.
قسمت هفتاد و دو
#محمد
داخل که شدیم سلام کردیم و بعد همه به یه بهانه ای رفتن بیرون.
محمد: حالت خوبه؟
جواد: بله آقا محمد خوبم فکر کنم چند روزی زخمت شدم واسه همه...
محمد: خداروشکر،چه زحمتی؟همین که هستی امید دادی به دور و بریات.
جواد: ممنون،فقط شما میدونین چرا همه سیاه پوشیدن؟
یکم سخت شد جواب دادن...
جواد: آقا محمد؟... مطمئنین چیزی نشده؟
محمد: تو چقدر شناخت داشتی از رفیق خانمت؟
جواد: هانیه خانم؟
محمد:نه... الهام تاجیک.
جواد:زن با محبتی بود،مثل خواهرمه و اخلاقاش مثه مرضیه س.چرا این سوالو پرسیدین؟
محمد: متأسفانه...ف..فوت... شده.
جواد:چی؟... رسول حالش چطوره؟الان که خوب بود!!
محمد:تو میدونستی زن رسوله؟
جواد:آره به خاطر همینم خانوادش باهاش حرفم نمیزدن...
محمد: تو میدونی این آدمایی که هستن چی میخوان که اینطوری دارن هی بهت ضربه میزنن؟
جواد:این تیری که من خوردم خود عباسی زد مژگان هیچ تقصیری نداره... فقط داره دستورای پدرشو انجام میده..
محمد: باشه فعلاً استراحت کن....تا یه هفته دیگه ام مرخصی داری؟
جواد: ولی...
محمد: ولی نداریم.... فعلاً شما استراحت کن بعداً تکلیفت مشخص میشه.
جواد (بااکراه): باشه.
و بعدش از اونجا اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد.
اسم... ریحانه♥️... خودنمایی میکرد.
جواب دادم.
محمد: سلام بر ریحانه ی محمد.
ریحانه: سلام.... خیلی دلخورم ازت.
محمد: مگه چیشده؟
ریحانه: بابا مگه من چه گناهی کردم که نباید یه لحظه بابامو ببینم 🥺.
محمد:میدونی وقتی بغض میکنی حال منم بد میشه.... الان راه میوفتم بیام خونه دخترمو ببینم.
ریحانه: یعنی میای دیگه؟
محمد:بله حالا خداحافظ؟
ریحانه (باخنده):حالا خداحافظ...
بعد قطع کردن راه افتادم سمت خونه بعد مدت ها ریحانه دخترمو ببینم.
#رسول
وقتی با فرشید اومدیم از بیمارستان بیرون گفتم بره بهشت زهرا.
وقتی رسیدیم و رفتیم سرخاک، فرشید یه فاتحه خوند و کنار ایستاد.
نشستم و شروع کردم به درد و دل کردن.
رسول: سلام الهام بانو✨یادته با این اسم صدات میکردم.
الهام حق نداشتی ولم کنی؟....اومدم بگم قراره فردا خودم شمع سالگرد ازدواج مونو فوتش کنم💔:'(تنهایی... تنها بودن سخته الهام((...
ولی دوست دارم زودتر بیام پیشت.... لااقل بیا به خوابم... نمیخوام حتی عقدمونو فراموش کنم که چقدر تلخ شد، آرزوی اینکه یه عروسی بگیریم.
اگه با من ازدواج نمیکردی حالت بهتر بود و الان خوشبخت و خوشحال کنار همسرت و خانوادت بودی!
دستی به صورت خیسم کشیدم و بلند شدم و با فرشید راهی خونه شدیم.
پ.ن۱: آقا جواد فعلاً در استراحت مطلق به سر میبرند😉.
پ.ن۲: مگه من چه گناهی کردم که نباید یه لحظه بابامو ببینم 🥺💔.
پ.ن۳:قراره شمع سالگرد ازدواج شونو تهنایی فوت کنه💔🙂.(یاد کلاه قرمزی افتادم😂.)
پ.ن۴: اگه با من ازدواج نمیکردی الان خوشبخت و خوشحال بودی کنار همسرت♥️🚶🏼♀.
قسمت هفتاد و سه
#جواد
بعد فهمیدن ماجرا،مرضیه داغون بود.ترمه رفت سمت مرضیه که بیهدف سیب پوست میکند.
ترمه: مامانی؟.... مامانی؟
مرضیه: بله چیشده؟!
ترمه:گشنمه...
مرضیه:بیا سیب بخور...
ترمه:نمیخورم....غذا میخوام؟
مرضیه:ترمه حوصله ندارمااا؟..همینو بخور نمیخوریَم نخور....
از اعصاب داغون مرضیه فهمیدم یه چیزیش شده!
جواد:ترمه بابا بیا اینجا...
اومد سمتم و بغلش کردم و وقتی آروم شد بردمش تو اتاق و در و بستم.
جواد: مرضیه چیزی نمیخوری؟
مرضیه:نه...
جواد: این چه طرز برخورد با بچس؟
مرضیه: جواد واقعاً حوصله ندارم گیرنده؟!
جواد: مرضیه میدونم سخته قربونت برم! ولی اینطوری که تو اعصابت خورده رسول باید چیکار کنه؟
مرضیه:باورنکردنیه! الهام اون دختر پرانرژی رفت....جواد رفت 💔.
#مسعود
امشب همه خانه مهر جمع شدیم برای اینکه جواد به هوش اومده.
بچهها انقدر خوشحال بودن که چشاشون برق میزد از خوشحالی...
درسته این اوضاع آرامشِ قبل از طوفانِ ولی نباید غمگین بمونی!
تینا نزدیک اومد و صدام زد.
تینا: مسعود؟
مسعود:جانم!
تینا: مهندس کجاست؟بچه ها خسته شدن!
مسعود:نمیدونم الان زنگ میزنم ببینم کجان؟
تینا سری تکون داد و رفت و منم دست به گوشی به حیاط رفتم.
شماره ی جواد گرفته بودم که زنگ در خورد عمو رحمت داخل بود و منم در و باز کردم و با رسول مواجه شدم با چشای پف کرده و لبخند تصنعی و دل هممون واسش خون بود لبخندی زدم و گفتم.
مسعود:به به آقا رسول خوش اومدی بیا داخل.
اومد داخل که دیدم بقیه ی بچه ها اومدن داخل.
لبخندی زدم که جیپ آقا جواد دیده شد.
✨🙂...!
همه خوشحال بودن و میخندیدند به جزء مرضیه خانم که تو رویا و خیالات سیر میکرد و جواد اینو فهمیده بود و نگران لبخندی الکی میزد و نگاهشو به نگاه بی حس مرضیه خانم میداد.
#جواد
نگاهم به مرضیه افتاد که اصلاً تو احوالات خودش نبود و نمیتونست نباشه ولی انقدر حواس پرت شده بود که صدای عسل رو نمیشنید وضعیت که اینجوری دیدم رفتم سمتش و به عسل گفتم بعداً بیاد که اونم باشه ای گفت و رفت.
روبهش گفتم: مرضیه جان خوبی؟
انگار تازه به خودش اومده باشه گفت:هان؟...چی؟..آره خوبم.!
جواد:وضعیتت که اینو نمیگه؟....عسل چند بار صدات زد که جواب ندادی؟
کلافه گفت.
مرضیه:جواد بریم خونه.
جواد: الان...؟وسط مهمونی بزاریم به حال خودش؟
چیزی نگفت و دسته ی استکانی که پر بود و سردم شده بود با دستش بازی گرفت و خواست به سمتِ دهنش ببره گرفتم از دستش.
با تعجب نگاهم کرد که گفتم:سرده عوضش کنم بعد.
و رفتم سمت کتایون خانم که داشت شیرینی میچید توی ظرف که گفتم چایی رو عوض کنه.وقتی عوض کرد بردم براش که لبخندی زد و خورد.
که ناگهان صدای شکستن شیشه اومد از یکی از اتاقهای پسرونه.بچه ها ترسیده بودند و جیغ کشیدند ترمه بغل مرضیه بود و با سعید و داوود رفتیم سمت اون اتاق.دروکه باز کردیم شیشه پخش زمین بود و چراغ روشن از عمو کریم پرسیدم گفت من چراغ های همهی اتاق هارو خاموش کرده بودم و تعجبمونو بیشتر کرد جلو تر رفتم و پامو میخواستم بزارم که چشمم به کاغدی خورد و برش داشتم.
جواد: سعید؟
نگاه همه برگشت سمتم و با دیدن کاغذ سعید اومد سمتم و گفت: ببین چی نوشته؟
بازش کردم و تعجبم بیشتر شد....
پ.ن:به نظرتون چی باعث تعجب جواد شده؟🤔✨
پ.ن۲:دل هممون خون بود واسش💔🥺
قسمت هفتاد و چهار
#جواد
سعید: ببین چی نوشته؟
بازش کردم و تعجبم بیشتر شد....
متن نامه:
«سلام بهتره با دم شیر بازی نکنی مهندس،بدبازی ای رو شروع کردی عاقبتش پای خودت...
منتظرم باش...
پی کسی ام که نوشته این نامه رو نگیر!به ضررته،شنیدم یه دختر خوشگل و ناز داری! دوست نداری که حالش بد شه و دوباره دوری بینتون برقرار!!!!»
از خشم دستم مشت شده بود و سعید حالمو که دید نامه رو گرفت و خوند.
داوود:چی گفته؟
جواد: عباسی، مطمئنم خودشه!
سعید:از کجا انقدر مطمئنی؟
جواد: از اونجایی که قبل از تیر خوردنم مژگان به همه چیز اعتراف کرد.
کریم:من از اولم به این خونواده شک داشتم.... چقدر بهت گفتم انقدر منتظر نمون انقدر خام قول و قراراشون شدی که حالاام داری چوب ندونم کاریتو میخوری!
همت: کریم....نمیبینی حالش خوش نیست؟هی داری با این حرفات بدترش میکنی
مرضیه:چی شده؟
صدای مرضیه برم گردوند و با ترس و غم بهم خیره بود.
سعید که حالمو دید گفت:هیچی...سنگ خورد به شیشه شکست چیز خاصی نشده
مرضیه:دروغ گفتن بلد بودین بد نبود!(😶🤦🏻♂)
حتی خنده ی کسی درنیومد و نشستم روی تخت.
جواد: بدبختی جدید شروع شد.
مرضیه: بدبختی جدید؟یعنی چی میشه انقدر سکوت نکنین!
جواد:عباسی خودش....دست به کار شده تا انتقام ازدواج من و تو رو بگیره!
مرضیه:مژ...مژگان...چی؟
جواد:اونکه کاری نداره پدرش یه پدرکشتگی با من داره یا با تو که مطمئنم هیچ ربطی به مژگان نداره!
مرضیه: اگه با من مشکل داشت بابا خودش بهم میگف....یا شایدم نگفته باشه!!
جواد: واقعا نمیفهمم چرا اینقدر یه نفر میتونه کینه ای باشه که با دم مرگ رفتن من و مردن الکی تو زجر دادن من هنوزم ول کُن ماجرا نباشه؟
🙁🍂...!
#مرضیه
وقتی ذهنم به طرف نگفتن حقیقتی که بابا میخواسته بگه،گیج و منگ تر از قبل میشدم!
تو راه خونه فقط به بیرون نگاه میکردم.
وقتی رسیدیم ترمه خواب بود وجواد برد توی اتاقش و منم چادرمو درآوردم و روی دسته ی مبل گذاشتم و نشستم و به فکر رفتم که چطور ممکنه بابا همچین مسٔله ای رو بهم نگفته باشه!
جواد: نگران نباش هرچی که هست به من ربط پیدا میکنه!
مرضیه: مگه چیشده؟
جواد:فکرت درگیره... باید انقدر احمق باشم که نفهمم نگران کی و چی هستی؟
نمیخوام بیشتر نگرانت کنم ولی بیشتر حواست به ترمه باشه! میتونی ازش مواظبت کنی؟
مرضیه: اینطوری که بیشتر نگران شدم!مگه چیشده اینطوری حرف میزنی؟
جواد:جون ترممو به خطر انداختم مرضیه،هر اتفاقی اَم بیوفته ازش مراقبت کن مرضیه قول میدی بهم؟
جواد هیچوقت این شکلی حرف نمیزد و این دل آشوبمو بیشتر میکرد!اع
قسمت هفتاد و پنج
#مرضیه
جواد خوابید و من نتونستم بخوابم! صبح که شد باید به بابا زنگ میزدم یا باید میرفتم سرِ پروژه...
ذهنم درگیر بود که نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای جواد بیدار شدم و با بلند شدنم گردنم درد گرفت که آخی گفتم.
جواد: اینجا میخوابی گردنتم درد میگیره دیگه! پاشو آماده شو بریم کلانتری.
مرضیه: کلانتری واسه چی؟
جواد:نمیدونم انگار میخوان چندتا سوال اَزَمون بپرسن درمورد.... الهام خانم.
بلند شدم و به سر و صورتم آبی زدمو رفتم سمت اتاق و آماده شدم چادرم که از دیشب روی دسته ی مبل بود و برداشتم از خونه زدم بیرون و به سمت ماشین رفتم حس کردم همه جا تاریک شد.
💔🤦🏻♀...¡¡¡!!!
#جواد
ترمه روی صندلی مشغول کتاباش بود و منم غرق نگاهش شده بودم که صدای جیغ خفیفی اومد بعد همهمه...
جواد:ترمه از ماشین پیاده نشیااااا؟
ترسیده سری به تأیید تکون داد و پیاده شدم و رفتم نزدیک با دیدن مرضیه کف خیابون باز نفسم سنگین شد...
🤷🏻♂👀...
ترمه سرشو رو پام گذاشته بود و هیچی نمیگفت،نگران سرمو تکیه داده بودم به دیوار بعد چند دقیقه مسعود و تینا خانم اومدن و ترمه رفت بغل تینا خانم و مسعود اومد جلوم وایساد و گفت.
مسعود:چی شده جواد؟
معلوم بود هم کلافس هم نگران،اونم همپای من درد و زخم هایی که کشیدمو تحمل کرده! دیگه خستس و نایی واسه همدردی نداره.
جواد:دستش شکسته دارن گچ میگیرن... مسعود اینا تا زهرشونو نریزن ول کن ماجرا نیستن.
مسعود: نگران نباش... خداروشکر اتفاقی بدتر از این نیوفتاده...
تینا:خب خداروشکر.... فقط این که به ماجرای دیشب و شکستن شیشه ی یکی از اتاق ها ربطی نداره؟
سکوت من و مسعود که دید فهمید آره قضیه بزرگ تر از این حرفاست!
دکتر که بیرون اومد بلند شدم و گفتم.
جواد: چیشد دکتر؟
دکتر: خداروشکر حالشون بهتره،دستشم که گچ گرفتن سرُمش تموم بشه میتونین ببَرینِش.
جواد: ممنون.
و رفت...
بعد چند دقیقه مرضیه رو مرخص کردن و همه باهم رفتیم سمت خونه.
#مرضیه
تو ماشین بودیم وقتی دیدم جواد داره میره خونه گفتم.
مرضیه: جواد چرا داری میری خونه؟
جواد:پس کجا بریم،مرضیه نکنه میخوای با دست گچ گرفته بری سرکار!
مرضیه:خب قرار بود...
جواد:داری میگی قرار بود! الانم میریم خونه استراحت کن.
قسمت هفتاد و شش
#مرضیه
تا الان این برخورد از جواد نداشتم ولی حرفی نزدم ترمه نگاهش به ما جلب شده بود.
تکیه دادم به صندلی و به بیرون خیره شدم.
وقتی رسیدیم ماشین و پارک کرد و کمکم کرد پیاده بشم و بریم داخل.
وقتی نشستم روی تخت و آروم هلم داد روی تخت بدون اینکه به دست گچ گرفتم فشاری بیاد؛پتو رو روم کشید و رفت بیرون.
آهی از این بلایی که به سرم اومده بود کشیدم و همینطور که به سقف خیره بودم چشام گرم شد.
#جواد
وقتی از خوابیدن مرضیه مطمئن شدم رفتم داخل آشپزخونه و به سعید زنگ زدم.
سعید:الو سلام!
جواد: سلام خوبی؟
سعید: ممنون.. کاری داشتی...
جواد: راستش به آقا محمد زنگ زدم ولی جواب نداد گفتم بهتره به تو زنگ بزنم،راستش قضیه جدی تر از این حرفاست... صبح داشتیم میومدیم به مرضیه زدن...
سعید: الان حالشون چطوره؟
جواد:خوبه..فقط سعید یه جوری خودت به آقا محمد بگو!
سعید: باشه... خداحافظ.
جواد: خداحافظ.
از آشپزخونه اومدم بیرون و نگاهی به چهره ی غرق خواب فرشته هام انداختم و روی مبل دراز کشیدم و چشام گرم شدند.
#داوود
امشب هانیه و مانی و هدیه و نامزدش علی تو خونه ی ما جمع بودن.
سفره ی شام پهن بود و همه سرِ سفره و داشتن شام میخوردن ولی شام از گلوم پایین نمیرفت... هدیه که یه طرفم نشسته بود و معلوم نباشه بهم اشاره کرد شاممو بخورم سری تکون دادم و سر بالا آوردنم با چشم تو چشم شدن من با آقاجون.
لبخند خیلی مسخره ای زدم و سر پایین انداختم و مشغول بازی با غذام شدم.
این چند روز خیلی کار داشتم شیفت که بودم کمتر خانوادمو میدیدم،ولی انگار این چند روزه خودم و خانواده مو از یاد بردم و همش درگیر کارامم.
آقاجون:دستت درد نکنه حاج خانم....
مادر:نوش جونتون....
آقاجون: داوود بابا غذات که تموم شد بیا کارت دارم⁉️
داوود: چشم.
بعد خوردن غذا رفتم پیش آقاجون و نشستم کنارش.
_:جانم کاری داشتین با من؟
~:آره بشین حرفای مهمی دارم که باید بگم!