هدایت شده از ساخت ایران|حسین مهدیزاده
با این بیانیه سپاه که از فردا ساعت 8 صبح هر تروری را با زدن زیرساختهای فناوری اطلاعات و ارتباطات، معلوم است موج جدید جنگ که همراه با ترورهاست، در حال اغاز است.
آمریکا در این موج سعی خواهد کرد بزرگان انقلابی را حذف کند تا ایران بماند با غربگراها. من برخلاف خیلی ها بوی هیج مذاکره ای را تاکنون استشمام نمیکنم و فکر میکنم تا حالا اهل مذاکره حرفی برای گفتن نداشته اند و در فضای تصمیم گیری کشور هم حاضر نبوده اند.
نگرانی من از موج بعدی جنگ در این هفته و ترورهایی است که خدایی نکرده شهدای بزرگی دوباره داشته باشد و دور آقا مجتبی(حفظه الله) را خلوت کند و ایشان را مجبور کند خودش فعال تر عمل کند که خطرناک میشود. پس:
- خیابان را رها نکنیم و با شعار از ادامه جنگ حمایت کنیم.
- برای فتوحات و حفظ جان مسئولان و فرماندهان امروز کشور شدیدا دعا کنیم. الان این خط بر روی عدم سازش شکل گرفته و نباید لطمه بخورد
- از مسئولین بخواهیم که در فضای عمومی حاضر نشوند و بدانند حفظ جانشان خواست همه ملت است.
- برای شکست دشمن و امداد غیبی در افول تدابیرشان در این موج جدید جنگ بسیار دعا کنیم.
- برای سلامتی و امداد رهبر عزیزمون آقا مجتبی(حفظه الله) ، بصورت خاص از امشب موج جدید دعا روانه کنیم.
- استرسی نباشیم. امیدوار و دلخوش به تدبیر الهی باشیم.
#قطعا_سننتصر
🆔 @social_theory
شام سالاد ماهی و سبزیجات درست کردم. فکر میکنم #تاریخ ندیده زنی که کشورش در سنگینترین #جنگ با حدود ده کشور دیگر بوده بتواند در عرض دو دقیقه تاکسی بگیرد. کرایه را با قیمت همیشه حساب کند، برود بازار، سبزی تازه بخرد، یک ماهی را از بین سایر ماهیها جدا کند ، از یکی از صدها مغازهٔ باز فلفل و آبلیمو بخرد و برای شب ، شامی ترتیب دهد که اولین بار است درست میکند. تاریخ ندیده، مگر زنی که زیر سایه #جمهوری_اسلامی_ایران نفس میکشد.🖤🇮🇷
پریچهر @par1394
پریچهر
خیال میکردند جنگ قرار است برایشان دقایق خوشی به همراه بیاورد. خیال میکردند عمو ترامپ برایشان آخرین نسخه آیفون را به همراه بالشی از پر قو ، میبندند سر موشک و سوغات میفرستد. ذوق داشتند که یکی از آن خلبانهای درستکار فیلمها که نجات دنیا را با سر انگشتانشان رقم میزنند، با بازوهای بیرون زده و ۲متر قد، از پنجره جنگنده بهشان لبخند میزند و روی سرشان برف شادی میپاشد و خدا را چه دیدی شاید از همان بالا عاشقشان هم شد. و برد آمریکا خوشبختشان کرد.
خیالپرداز برایشان واژه قشنگیست، آنها متوهم بودند. با همین توهم برای شهادت بهترین بندگان خدا کِل کشیدند و هلهله کردند. دنیای بعد از خامنه ای در نظرشان شبیه کارتونهای والت دیزنی، پر از ستاره و اکلیل و هدیه بود. پرنسسهای به تاج و تخت نرسیده، مسخشدگان هالیوود زده، تحلیلگرانِ کتاب نخوانده، اینترنشنالپرستانِ گاو شده، متوقعینِ بیدستاورد، همیشه آماده به مصرفانِ بیخاصیت، طلبکارانِ هیچی ندار.
عقلشان آنقدر دست نخورده مانده که میخواستند بچهخواران و بچهبازان و بچه کشان بیایند و نجاتشان بدهند
و حالا تعجب میکنند چرا همه چیز اینقدر ترسناک است؟ چرا صدای انفجار نزدیک خانه ما میآید؟ چرا بعد از خامنهای بابانوئل با آن لباس قرمز نیامد کادو بگذارد زیر تختمان؟
ببینید. بچشید، بکِشید. این دنیاییست که شما ساختید، شما خواستید. نه فقط با گدایی از عموی اپستینیتان ، بلکه با تمام کلماتی که هر روز به سمت امنیت کشور شلیک کردید. به هر ناملایمتی که برخوردید یک پوزخند نثار حافظان مردم کردید که: «عوضش امنیت داریم». گفتند اگر در سوریه نجگیم باید در ایران بجنگیم و این سیاست عالمانه شد اسباب شوخیهای سفیهانهتان. حالا کیف کنید که دیگر در سوریه نمیجنگیم. در ایران میجنگیم.
به چهره امن زندگی چنگ کشیدید، با نطقهایتان، یادداشتهایتان، تجمعهایتان، وراجیهای روزانهتان توی واگن تمیز مترو، پشت چراغ قرمز سوار بر ماشینی که داشتنش را حق مسلمتان میدانید، کنار بخاری و شومینه ای که بر خلاف بهشت اروپاییتان اجازه دارید هرچقدر میخواهید شعلهاش را بالا بدهید، توی دانشگاه رایگان همین کشور لعنتی، روی صندلی های فضای سبز همین جهنم سیاه. هر جا توانستید توی سر ایران زدید.
در این وضع شما هم سهیم هستید وقتی باید خوب کار میکردید و نکردید. وقتی باید فلسفه ای فراتر از لذت و رفاه برای زندگی تان پیدا میکردید و نکردید. وقتی دینتان انسانیت بود اما مرگ انسان در فلسطین را ندیدید. وقتی مقاومت را جنگ طلبی خواندید و جنگ طلبان را هارتر کردید.
گفتید نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران اما حالا همان کسی که دِق غزه و لبنان را داشت دارد برای همین ایران هم جان میدهد.
ببینید. این تازه اول کار است و سخت تر هم میشود. دنیایی که در آن دوستان خدا را جسورانه و ناحق میکُشند این شکلی است و هیچ راه نجاتی هم نیست جز مقاومت و ایثار و بیچاره آن که این ندارد.
به دنیای بعد از خامنهای سلام کن اگر تا الان لکنت نگرفتی از ترس.
@par1394 پریچهر جنتی
الان نه جای دفاع از آتش بسه و نه جای تاختن به آن. همه چیز در پردهای از ابهامه.
طبیعیه که مومنین سوال داشته باشند، تردید داشته باشند و حتی ترسیده باشند.
افکار عمومی نیاز به توضیح داره و اولین سوال اینه: ایران چه نیازی به آتش بس داشت؟
و آیا علیرغم هشدار مطلعین از قبل امنیت رهبری در این تصمیم پایش شده؟
@par1394 پریچهر
من هم سحرم را با حیرت شروع کردم. خبر برای ما که قریب به چهل شب فریاد زدیم: «آتش بس حرامه کار دشمن تمامه» . مثل شلیک یک تیر کنار شقیقهمان بود. همینقدر بهت آور و حیران کننده که قوه سامعهمان را تا مدتی از کار بیاندازد.
نهایت اطلاعات نظامیام این است که صدای موشک و پدافند را از هم تشخیص بدهم.
«آتش بس پانزده روزه با شروط دهگانه!» تیتر بزرگ رسانههاست.
یکی فورا یادداشت نوشته : غلط بود. شمشیر ما روی گردن دشمن بود.
مقامی مسئول توییت زده : صبح پیروزی تان بخیر!
ترامپ هم امروز را روزی بزرگ برای صلح جهانی خوانده و این توافق را یک پیروزی تمام عیار میداند البته خیلی از سیاسیونِ خودشان مسخره اش کردند.
خاله لیلا زنگ زد با گریه گفت: بدبختمان کردند.
خاله لیلا که در دستهبندی حزب الهی/غیر حزب الهی، حتی مذهبی هم نیست.
بجز یکی دو تا، هیچکدام از گروههای اجتماعی ام را باز نمیکنم. میدانم گروههای انقلابی الان صحنه درگیری دو گروه اعصاب خرد کن خواهد بود: گروه اول که به اول و آخر دولت بدبین هستند و دچار سندروم خائنپنداریاند و گروه دوم که در هر شرایطی از هر تصمیمی که در نظام گرفته شود حمایت میکنند و معتقدند که هیچ جای نگرانی نیست. مسئولین حواسشان جمعتر از ماست.
من اما نه احساس پیروزی دارم نه شکست. چون چیزی از دلایل این آتش بس نمیدانم. کسی به ما نگفته چقدر به این آتش بس نیاز داشتیم؟ نکند اوضاعمان آنچنان هم که فکر میکردیم خوب نبوده؟ نکند کسانی در بدنه نظام، نیاز دشمنان را ترجیح دادند. نکند جام زهری دوباره در کار باشد. شاید هم تمام اینها پازلی از برنامه ایران برای نابودی کامل اسراییل بوده. شاید انتقام بزرگ در راه باشد. هر سناریویی برایم محتمل است.
خاله میگوید: ایران از دست رفت. میگوید اینهمه جوان رفتند و بر نگشتند
دلداری اش میدهم. فایده ندارد.
واقعا از دست رفت؟ برای قضاوت هنوز زود است.
در نهایت میگویم بیا فرض را بر این بگذار که این تصمیم غلط بوده. ما چه کار میتوانیم بکنیم جز عمل به وظیفه؟
ما الان جلوی رویمان یک فهرست دهگانه از خط قرمزها داریم و یک تعداد مقام مسئول. چه میتوانیم بکنیم جز اینکه نقش نگهبانان این خط قرمزها را به عهده بگیریم؟
چه میتوانیم بکنیم جز اینکه خیابان را خالی نکنیم. هر شب، هر شب، هر شب به آن مقامات بلندپایه یادآوری کنیم دم این خط قرمزها ایستادهایم تا نگذاریم کسی یک قدم جلوتر بیایید
میگوید کدام خیابان. رها کن. تمام شد. مسخرهمان کردند
جواب میدهم: جنگ هنوز تمام نشده. پلن بعدی دشمن شاید اختلاف و جنگ داخلی باشد، شاید نقض عهد باشد ، شاید گسست این روحیه جمعی مقدس باشد.
شکست شاید جایی اتفاق بیفتد که کار به دستان ببینند ما عقب کشیدیم و تصمیمی ضد مقاومت بگیرند.
ما باید باشیم. محکمتر از قبل
اگر تا دیشب پشتیبان قهرمانان امنیت بودیم از امشب هادیان خواص خواهیم بود. تا در صورت احتمال نگذاریم تاریخ تکرار شود و ابوموسی اشعری ها فریب بخورند
من برخلاف خاله لیلا گریه ام نمیآید. گفتم: خانه آخر را ببین. فرض کن این حکومت از دست رفت. همه چیز رفت. من و تو یک جان که بیشتر نداریم. تا دم جان پای وظیفه مان هستیم. فعلا خیابان وظیفه ماست و خدا از ما همین را میخواهد. عمل به وظیفه.
وقتی خداحافظی میکردیم خاله کمی آرامتر بود. گفت توکل بر خدا. ببینیم چه میشود.
از شما چه پنهان خودم هم آرامتر بودم. توکل بر خدا...
روز نوشته های جنگ- مامان پریچهر
@par1394
یکشنبه ساعت ۲۳:۱۵ وقتی باران به شدیدترین حالت خودش رسید ما هنوز کنار خیابان بودیم. پرچم به دست و بدون چتر. زنی که کنار ما بود هم از جایش تکان نخورد. دخترکم پرسید: مامان چرا این خانم پیراهن پوشیده؟ مگه سردش نیست؟
جواب دادم ایشون هم مثل ما غافلگیر شده. خانم برگشت سمت ما و خندید. دخترم بهش گفت: باید مثل من کاپشن میپوشیدی که سرما نخوری
آقایی که نزدیکمان بود و پرچم تکان میداد اما ، حداقل یک کت گرم تنش بود و از زیر تیغ انتقاد دخترکم به سلامت رد شد.
خانم بی آنکه ما را بشناسد گفت من تو ماشین چایی دارم بیایید بریم بخوریم. تشکر کردم و خواستم دنبالش بروم که مردی حدودا ۴۴-۴۵ ساله، از پژوی۴۰۵ خاکستریاش که داد میزد خیلی ازش کار کشیده، پیاده شد. آمد سمت ما و چتری به من داد. از همه هیبتش، سر کممویش توجهم را جلب کرد، طوری که پشت سرش خالی بود. خجالت میکشیدم قبول کنم. گفتم: شما خودتون چتر ندارید.
جواب داد: اشکالی نداره. لازم ندارم
چتر را گرفتم. مرد چهل و چند ساله ادامه داد: در ماشین رو باز گذاشتم. خودتون و هرکس که سردشه برید داخل بشینید.
وقتی شورمان برای پرچم تکان دادن را دید اضافه کرد: البته اگر دوست دارید
و میان جمعیت گم شد.
ما حدود بیست دقیقه دیگر هم آنجا ایستادیم و زیر چتری سیاه و مهربان پرچم تکان دادیم. وقت رفتن هرچه دنبال مرد چهل و چند ساله گشتیم پیدایش نکردیم. از چند آقای کممو سوال کردیم: شما بودید به ما چتر دادید؟ و جواب نه گرفتیم
بعد رفتیم سمت ۴۰۵ . در ماشین را باز کردیم، چتر سیاه را تکاندیم ، روی صندلی عقب نشستیم و تاکسی اینترنتی گرفتیم . تا به حال در ماشین غریبهای که نمیشناسم و خودش هم نمیشناسم و نیست ننشسته بودم. مراقب بودم، خیسی چتر به صندلیها نگیرد، دخترکم کفشش را به در و دیوار نزند، حتی موقع پیاده شدن ناخودآگاه چک کردم سوییچ روی ماشین نمانده باشد. انگار ماشین خودم است.
ما مردم کِی اینقدر یکی شده بودیم؟در کدام نقطه اشتراک هم را شناختیم که اینطور اعتماد به هم را مزهمزه کردیم؟
تاکسی آمد. دستگیره ماشین را کشیدم. چتر سیاه مهربان تکیه داد به در عقب و ماشین پیر با درهای بدون قفل به چرتش کنار خیابان ادامه داد.
اینجا کشور من است و این شبها. آدمهایی با قلبهای روشن دارند زندگی پس از ظهور را تمرین میکنند. همه جای دنیا در جنگ آدمها حریصتر میشوند. از فقدان و محرومیت بیشتر میترسند. اینجا آدمها زیر آتش دستهایشان را باز میکنند و آنچه دارند را با دیگران تقسیم میکنند. در این قطعه کوچک از زمینِ خدا و در این ساعات از زمان خدا، مردمی کنار هم جمع میشوند که مطمئنند جان و مال و عِرضشان کنار یکدیگر در امان است.
اینجا گردهمایی شیعیان است
روز نوشتههای جنگ. یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
@par1394
پریچهر
سلام آقا سید مجتبی! من امروز تصادف کردم. برای اولین بار بعد از گرفتن گواهینامه ام. زدم به لبه تیز یک سنگ بلند و جلوی ماشین اندازه یک کف دست بریده شد و زد بیرون.
داستان از این قرار است که من یک پوستر بزرگ از چهره نورانی شما دارم که گذاشتم زیر شیشه جلو، درست در امتداد فرمان. شیشهٔ پشتْ، یک عکس دیگر از شما را مثل مدال افتخاری به سینه اش زده. به پنجره ها هم نمیتوانم چیزی بچسبانم بخاطر بچهها. هیچ جای دیگری نمیشد این عکس را بگذارم جز همینجا.
یکی بهم گفت: «این عکسه سایه نمیندازه رو شیشه؟»
جواب دادم: «نه میبینم»
واقعا هم حواسم جمع بود اما امروز، آن لحظه که آفتاب تیز زده بود زیر چشمم من داشتم از جایی دور میشنیدم که یکی میخواند : «انا علی العهدی ، لبیک یا مهدی» نیاز نبود چیز دیگری اتفاق بیفتد . چشممهام تُنگ آب شد. با هر دستاندازی لب میزد و میریخت. تصاویر روبرویم پشت پرده اشک تار شده بود و بی آنکه متوجه باشم میخِ انعکاس تصویرتان شده بودم. همانجا اولین تصادف عمرم را کردم.
بعد ماشین را زدم کنار، کابل آکس را وصل کردن، پیچ ضبط را چرخاندم و گذاشتم کلمات گرد و خاک کنند: با تو پیمان بستیم بر عهد خمینی، با تو میآییم تا مسجد الاقصی... انا علیالعهدی، لبیک یا مهدی
و بعد قصه تکراری لرزیدن شانهها و دریایی که زور میزند قطره قطره از گوشه چشمی بیرون بریزید
این ایام اینطور میگذرد، شبها به خیابان میرویم از عمق جان الله اکبر میگوییم. پلاکارد مینویسیم. یک جوری که عابران سر ذوق بیایند پرچم تکان میدهیم. برای رهگذران، با دو انگشت علامت پیروزی نشان میدهیم، بهشان لبخند میزنیم، گاهی آشی یا کوکویی به دستشان میرسانیم. همانجا به بچههایمان لقمه نان و پنیری که از خانه آوردیم میدهیم که توی راه برگشت با شکم سیر بخوابند. بعد نیمه شب در سکوت خانه، در پناهگاه کوچک رختخواب، تصویر آقای شهیدمان را نگاه میکنیم و هی بالشتمان خیس میشود، هی سرآستینهایمان به کمک چشمهامان میآید، هی گلویمان ورم میکند و به این فکر میکنیم فردا چه کنیم که در شان آن ذبح عظیم باشد. بعد فردا لابلای تمام کارهایی که میتوانیم انجام بدهیم و کارهایی که نمیتوانیم، لابلای هر لحظه خالی که پیدا میکنیم دوباره گریه میکنیم. پشت چراغ قرمز، یا وقتی منتظریم اپراتور بانک شماره ما را بخواند یا وقت دَم انداختن برنج. این روزها حتی با اشیا هم ارتباط احساسیتری داریم، گاهی سر میگذاریم روی شانه سفت فرمان ماشین و اشک میریزیم. گاهی وسط قماش فروشی، یک پارچه سفید چارخانه را یکهو بغل میکنیم چون شبیه چفیه است. گاهی صفحه گوشی مان را میبوسیم
سر تان را درد نیاورم.
آقا مجتبی جان! میخواستم بگویم شما اینجا لشکری دارید که شب و روزشان کولاژی از سوز و ساز است. معجونی از سوگ و حماسه. درست است کار با کلاش را بلد نیستند، فرق پهپاد و شهپاد را تازه فهمیدند، آبراهام لینکلن و تنگسیری را همین روزها شناختند اما تمام زندگیشان عرصه جنگ است. در پی راهی هستند تا از امور جاریشان پلی بزنند به جهاد، که اگر کتاب میخوانند، این خواندنشان یک عمل جنگی باشد، اگر غذا میپزند، اگر پول در میآورند، اگر صدا بلند میکنند، هی مترونوم میاندازند ببیند خارج نمیخوانند؟ در این مارش با شکوه جنگ و فتح به اندازه یک سوت بلبلی میتوانند باشند؟
کسانی که زیر پوست روزمرگیشان جنگ جریان دارد و زور میزنند کمی هم شده مجاهد باشند.
آقای جوان ما!
اینجا حرف و حدیث زیاد است. یکی میگوید فلان چیز را به رهبر تحمیل کردند، دیگری میگوید کار فقط در دست ولی فقیه است. یکی میگوید در خیابان فریاد بزنیم دیگری میگوید اگر جلوتر از آقا حرکت کردیم چه؟
در هر صورت شما خیالتان از ما راحت باشد. این سر و کله زدن ها تهش برای ایران است.
ما خودمان را مسئول این خاک میدانیم. جزء مهمی از تاریخ. ما میخواهیم کارهای باشیم و کاری کنیم. بزرگان شهید و فقید ما یادمان دادند همه کاره این خانهایم.
از آن روز که قلب ما را خیابان کشور دوست با موشک زدند حرقهای در سینهمان پیدا شد که لاتبرد ابدا مگر با پیوستن به حضرتشان. ما آنچه که نباید از دست میدادیم دادیم، بعد از این دیگر ماییم و نذر سلول به سلول وجودمان فی سبیل الله.
اگر روزی رسید که چیزی از نفت نماند، همه موشک های تان تمام شد، همه فشنگهایتان شلیک شد، پدافندی نماند، فرماندهی نماد، مرزی نماند، ما خواهیم ماند. ما را سپر کنید، ما را خرج کنید، ما را به قربانگاه بفرستید، ما را تا آخرین مولکول وجودمان برای این دین و خاک مصرف کنید. ما هستیم آن روزی که هیچ چیز نباشد. روی ما حساب کنید روی مایی که آتش درونمان فقط با قربانی شدن در راه عشق خاموش میشود.
@par1394