eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
یک بار چوب برداشتم از سر شیطنتی که داشتم، داخل لانۀ زنبوری که نزدیک چشمه بود، کردم. دخترعمه کنارم بود و حواسش به دویست، سیصد زنبوری کــه از لانــه بیــرون آمدنــد، نبــود. من زودتر فرار کردم و زنبورها به جان دختر عمه افتادند. به قدری دست و صورت و پلکهایش را نیش زدند که چشمانش معلوم نبود. دســتش را گرفتم و برگشــتیم. مادرم، نگفته فهمید که دســته گل را من آب دادم ولی به رویم نزد فقط به خاطر اینکه به منصورخانم روحیه بدهد، گفت: «منصور شدی مثل تُنگِلِه.»1 وقتــی بــه خانــه برگشــتیم، دعوام کــرد کــه «ایــن چه بلایــی بود ســر دخترعمه ات آوردی؟!» دخترعمــه، مدّتــی از خانــه بیــرون نمی آمد. فاصلۀ، ســنی چندانی با مادرم نداشت. مثل دوتا خواهر بودند، وچون دختر نداشت وقتی به خانۀ ما می آمد به مادرم می گفت: «خانم عروس، اجازه بده، پروانه رو ببرم پیش خودم.» مادرم اولش سخت می گرفت و می گفت: «کار داره، درس و مشقش می مونه.» امّا بالاخره راضی می شد. وقتی به خانۀ دخترعمه می رفتم، باز دست از شیطنت برنمی داشتم.بااینوحال دخترعمه،مثل آبجی ایران،خانم بود و مراتحمل می کرد. به خانۀ دخترعمه به خاطر شباهتش به خانۀ خودمان، خانۀ دوقلو می گفتیم. خانــۀ دوقلــو مثــل خانــۀ ما در دلِ صحرا در حصار زمین کشــاورزی و رودخانه بود. 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
حمام ا نتهای خیابان شهنازبود و به نام« حمومِ شهناز»شناخته می شد.من و افسانه را روی اصل وسواسی که داشت، آن قدر کیسه می کشید و می شست که پوست می انداختیم و باز اشکمان درمی آمد.یک وقت هایی آن قدر توی حمام می نشست کــه دلاک حمــام می گفــت: «خانــم، همــه رفتــن، بجنبیــن وگرنه آب ســرد می شــه.» مامــان قــول یــک قــران پــول اضافــه بــه حمامی مــی داد و باز می افتــاد به جان مــا. وقتــی بیــرون می آمدیــم گرمــا زده شــده بودیــم و داشــتیم از تشــنگی هلاک می شــدیم کــه حمامــی پــارچ آب یــخ را به مامان می رســاند و ســر می کشــیدیم. مامان بادمجان ترشی که قبلاً لای نان گذاشته بود، لقمه می کرد. به هرکداممان یک لقمه می داد. من و افسانه، یادمان می رفت چه مصیبتی کشیدیم. با همۀ سختی، رفتن به «حموم شهناز» بهتر از رفتن به «اصیل» بود. اســمِ اصیــل کــه می آمــد، ابــرو گــره می کــردم و غمبــرک مــی زدم. منصورخانــم _دخترعمــه ام_ بــرای اینکــه گــرم شــویم و لباس هــا را بــا آب گــرم آبکــش کنیم، یــک حلبــی آمــاده کــرد. با مامان و منصورخانم، حلبی را برمی داشــتیم. مامان لباس هــا را می شســت و مــا زیــر حلبــی پــر از آب را بــا چوب گرم می کردیم. و هر بار که دستمان سرد می شد. توی آب داغ می زدیم. کف دستانمان به خارش می افتاد ولی از سرما بهتر بود. 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 📖 صفحه۴۳ شرکت در ختم قرآن برای فرج @parastohae_ashegh313