هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | تو را خوب میشناسیم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 «مثل شیر» را من میفهمم یعنی چه! میگوید برو خدا به همراهت، نگران بچهها هم نباش؛ من مثل شیر بالای سر بچهها هستم. مادرم وقتی شوهر خوشقدوبالایش روی دست سربازها و درجهدارها و مردم تشییع شد، جوان بود. زن جوانی که دخترش بعد شهادت بابا یکساله شد. مثل شیر یعنی مادر من، توی همه این سی و چند سال. مادری که بچهاش را گرفت به دندان و امیدش دوست و آشنا و فامیل نبودند. همه امیدش کسی بود که آن آقای خلبان پرجذبه را روزی گذاشته بود جلوی پاش. همانی که در یک ظهر داغ تیرماهی دیگر آن آقای خلبان پرجذبه را برای خودش خواست.
🔻 مادرم از کنار همان نیم متر پیکری که گذاشته بودند جلوش، برای من هم پدر شد و هم مادر ماند. همین بود که بعد عقلرس شدنم روزهای پدر را هم بهش تبریک میگفتم. از بس مردانه، زن بود مادرم. کنار همه گریههای شبانهاش، کنار همه آوازهای از سر دلتنگیاش، کنار همه به قلب فشردن لباسهای بابا، مثل شیر بالای سرم ماند.
🔻 دلم میخواست کنار همسر شهید توی فیلم بودم و بهش میگفتم نه او نگران بچههاست نه ما. ما خوب تو را میشناسیم. قبل اینکه تصویری ازت دیده باشیم. حتی قبل اینکه همسر رعنایت اینجا خوابیده باشد! زنی از اعماق تاریخ تو را خوب به ما شناسانده. زنی که خواهر شهید بود، و مادر شهید. زنی که بر بلندی ایستاد و جز زیبایی ندید.
✍🏻 سبا نمکی
🗓 شماره ٣٢
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🌾تا نیمههای شب مشغول ضبط تدریس جدید بودم. باز در قم خانه مسکونی زد. دور بود به ما و من صدایی نشنیدم. بعد سحر و نماز خوابیدم تا یازده. بیدار که شدم در گروه همکارها خبر بدی دیدم. یکی از همکارها نوشته بود در حمله دیشب دانشآموزش با همه خانواده شهید شده! لعنت به دشمن مستاصل. خدایا همه دانشآموزهایم را به خودت سپردم. چندتا کار مهم با لپتاپ داشتم و هی بازی درمیآورد. مدام هنگ میکند. کلافه میشوم. در کانالهای خبری اصفهان هم عضو شدم که اخبار اصابتها را به موقع ببینم. معلوم نیست از جان اصفهان و بعضی مناطقش چه میخواهد. انقدر تکراری میزند که ادمین کانال مینویسد: «همان همیشگی!»
بین اسامی محلات اصابت، یکباره چشمم میخورد به «نزدیک هوانیروز» بیاختیار میزنم توی صورتم و سعی میکنم شماره مامان را بگیرم. دستهام میلرزد. مامان جواب میدهد و ماشاالله قرص و محکمست؛ مثل همیشه.
برای سحری تدارک فسنجان دیدهام. فسنجان را با اینکه خیلی دوست دارم سالی دو سه بار بیشتر نمیپزم. یکیش حتما در میانه ماه رمضانست. حوالی میلاد امام حســـــن جانمان. حالا ولی هم میانه رمضان نیست و هم دلمان خوش نیست. فقط میپزم که این یک هفته باقیمانده را بدنمان کم نیاورد. خوشمزه شد اما گردویش مثل همیشه یک بند انگشت روغن نینداخت! توی این پانزده روز چه چیز جهان ما سر جایش مانده که حالا روغن فسنجانمان بماند؟!
نزدیک افطار برای رسانه «ریحانه» متنی مینویسم و منتشر میشود. شش بار اتود زدم و بالاخره یکیش را فرستادم. فاطمهسادات بهم زیادی لطف دارد وگرنه آنجورهام نشد. باهاش درددل میکنم و از غربت سحر یکشنبه دو هفته پیش میگویم. این روزها تا میروم توی اتاق تاریک، رقیه پشت سرم میآید جلوی در و فین فینم را که میشنود با جعبه دستمال برمیگردد. بعد مثل یک آدم بزرگ، خیلی منطقی و جدی ازم میپرسد: «میخوای گریه کنی؟» من هم منطقی جواب میدهم بله و میرود.
قبل افطار دلش پرتقال خواست. سوزنش گیر کرده بود و کوتاه نمیآمد. وسط کارهای خانهام اما لحظهای دستم متوقف میشود. آرزویش نماند به دلم؟؟ کجا من راضی میشدم به این چیزها فکر کنم؟! اما حالا فکر میکنم. به این فکر میکنم اگر زبانم لال اتفاقی بیفتد تا کجای دنیا دلم پارهپاره میشود که بچهام دلش پرتقال میخواست و نخورد؟ بهش میگویم لباس بپوشد. خودم هم زود میپوشم و با هم میرویم میوهفروشی. خیلی خوشحال است. چه زندگیهایی پیدا کردیم. در عین غم، دلخوشیهای ساده داریم. هرچه در طی روز بغض و اشک داشته باشیم شبها توی خیابان مصمم و آشتیناپذیریم.
چقدر اینروزها از بودن در این لحظات تاریخ خوشحالم. تصاویر انفجارهای دیروز تهران نزدیک راهپیمایی و ایستادگیهای مردم فوقالعاده بودند. مثل سرم تقویتی درست و درمانی که حسابی ملت را سر پا کرده. ما ملت شجاعی هستیم.
خدا فتح و نصرت خود را نثار این ملت بزرگ کند.
و چقدر جای تو خالیست رهبر شهیدم که اینروزها ببینی دستپروردههایت را.
ما را تو، اینجور دلدار، بار آوردی.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#پانزدهمین
🌾امروز فهمیدم آخر همین هفته سال نو شروع میشود. «باورم نمیشه» را اینروزها از خیلیها شنیدم. من هم باورم نمیشد. هرسال این موقع خانهام جشنواره بوها بود. ترکیبی از بوی وایتکس، عطر گلهای لاوندر پودری که باهاش پردهها را شسته بودم، عطر هل و وانیل و کره شیرینیهایی که توی فر میرفتند و خنکای سبزهای که این روزها دیگر سبزی جوانههاش پررنگ شده بود.
حالا ولی همهچیز جور دیگرست. زندگیمان شده خیابان، سحری، خواب، خیابان، افطار، خیابان...
روزها تشییع شهید، شبها تودهنی به جلاد.
دو شب پیشِ رو مهمست. سهشنبه و چهارشنبه. لعنت به این پهلوی که به سسخرسی هم رحم نکرد. تنها سس کچاپی که دوست داشتم بود!
ایده یک روایت بدجوری دارد توی سرم چرخ میخورد. حیف که وقت کم دارم.
از ظهر افتادم به جان خانه. هنوز خانهتکانی نکردم و فقط خانه را تمیز و مرتب معمولی و هفتگی میکنم. جارو، گردگیری، مرتبسازی کمد و کشو. همین.
اخبار و تصاویر مسکونیهایی که زده دردناکست. عروسک بچهها، لباسهاشان، آشپزخانه زنهای خانه.. اینها را که میببنم چاره کار فقط «فــَرَجاً عاجــِلاً قـَـریبا» ست.
امروز دلم میخواست بنشینم به گلستانخوانی.
از اول جنگ لای هیچ کتاب غیر درسی را باز نکردهام. گمانم وقتش شده اما نمیدانم چی بخوانم. احساس میکنم هرچیزی نمیشود خواند. یعنی اگر چیزهای غیرمرتبط به احوال این روزها بخوانم حس بیخبری بهم دست میدهد که بابتش عذابجدان دارم. باید شروع کنم. خیلی گذشته و دارد دیر هم میشود.
این روزهای ما سوژه هزاران کتابیست که بعدها آدمهایی قرارست بخوانند! فکرش شوقآورست.
افطار دعوتیم منزل الهه. خانوادهاش را وعده گرفته. ازم میخواهند حلوا بپزم. گزینه قطعیام حلوای عمانی ست. میپزم و بچهها خوشحالند. همه مهمانها جز یکی دوتا بچه سیاهپوشند. اولش مدام بغض دارم. با خانمها که سلاموعلیک میکنم دلم میخواهد توی بغلشان گریه کنم. رویم نمیشود و باز یکی توی سرم میگوید: «جمع کن خودتو!»
آخر مهمانی هرکس میخواهد برود از بقیه حلالیت میگیرد و مطمئنم فردا با سوالهای رقیه طرفم. فعلا که گیج خوابست. تا فردا خدا چه خواهد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#شانزدهمین
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | دستهای پرتوان
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 حالا باید چند روز باشد که گندمهای جوانهزده و ریشهدار را ریخته توی ظرف. باید بوی تمیزیهای آخر سال پیچیده باشد توی خانهاش. باید ظرفهای ادویه و حبوبات توی کابینتها برق بزند. باید لیوانها و فنجانهای پذیرایی، شستهشده روی خشککن ردیف شده باشند. باید حداقل دو روز از این هفته، عطر هل و کره پیچیده باشد توی خانهاش. ظهرها با ظرافت، گلولههای کوچک خمیر را یک اندازه، چونه کرده و قالب زده باشد. و بعد تا بچهها هشیار نشدند شیرینیهای سرد شده را توی ظرف گذاشته و جاساز کرده باشد. باید دغدغهاش برای شب آخر سال این باشد که شببوی بنفش پیدا میکند یا نه؟ باید با بچهها و همسرش کلنجار رفته باشند که ماهیگلی بخرند یا نه و عاقبت حریف ذوق بچهها نشده باشد. باید برای چهارشنبهسوری فکر تدارک خانوادگی باشد تا بچهها را از ترقه و آتشبازیِ پرخطر دور کند. قصه قاشقزنیهای کودکی بگوید و آجیل شیرین چهارشنبهسوری مهیا کند.
🔻 باید این روزها توی یادداشت گوشیاش کم و کسریهای خرید بچهها را نوشته باشد؛ «چادر زهرا، جورابشلواری نورا، کفش امیرحسین.» و خواسته باشد برای خودش هم بنویسد؛ «چادر خانگی، شلوار، کفش، روسری، جوراب» بعد یاد تارهای سفید شقیقه همسرش افتاده و ننوشته باشد! حالا باید رفته باشد سراغ شیشه پنجرهها از بیرون، بیکه نگران باران باشد. حالا باید با هر تماسی که با خانواده دارد، انشاءالله انشاءاللهگویان، نزدیک شدن وقت دیدارشان را وعده بدهد. همه اینها و کلی باید دیگر حالا باید اتفاق میافتاد.
🔻 اما او حالا، شانزده شبست همهی ظرافت و دقت و توان زنانهاش را آورده کف خیابان تا دماوند همچنان نماد ایران بماند. نشسته روی صندلیهای پلاستیکی موکبهای برپاشده توی خیابان و رنگ میزند، طراحی میکند و لبخند هدیه میدهد. زنها میدانند شستن و پختن و خریدنها قضا نمیشود؛ مبادا وطن که قضا شود!
✍🏻 سبا نمکی
🗓 شماره ٧۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🌾صبح با صدای رعدوبرق از خواب بیدار شدیم و بچهها ترسیده بودند. اینروزها هوا خیلی دیوانه شده. چند ساعت سردست چند ساعت بهاری آنهم در حد خرداد! بوی باران رسوب کرده توی هوا.
از صبح پای لپتاپم. هم کمرم درد گرفته هم زانوهام. دو تا کار عقبافتاده دارم. غیر از آنها صوت تدریس ضبط میکنم، یک روایت مینویسم و مطلبی هم برای کانال «ریحانه».
این وسطها کلی هم گریه دارم.
شب تا دیروقت مشغولم. بچهها کلافه شدند. زهرا اصرار دارد برویم سفر و هر بار برایش توضیح میدهم اینجا نسبت به مقصدهایی که نام میبرد امنترین نقطهست.
خبرهای تهران خوب نیست. نگرانیام مثل هر روزست. نه کمتر نه بیشتر. با همه وجود دلم میخواهد یکی از این کارهای عقبمانده نوشتنیام تمام شود. واقعا فرسایشی شده. بزرگترین دغدغه امسالم بود و اصلا دلم نمیخواهد بهش فکر کنم.
بخاطر تمام کردنش شب را نمیروم تجمع و تمام هم نمیشود.
خیلی خوابم میآید. باورم نمیشود سه چهار سحر دیگر بیشتر نمانده. روزهای اول ماه رمضان متنی دستبهدست میشد که توش نوشته بود اگر ماه رمضان، مهمانی خداست و میزبان خداست، خانمها هم مهمانداران خدا هستند برای برگزاری این مهمانی باشکوه. توی دلم میگویم خدایا اینهمه مصیبت و غم ریختی روی قلب و دوش مهماندارت؟! میخندم و مثل پیر فرزانه داستانهای گلدرشت توی سرم میگذرد: اگر با من نبودش هیچ میلی..
دکتر غلامیِ توی مغزم میگوید «خب اجرش بیشتره. خب خدا بیشتر دوستون داره. اصلا نه به تبعیض. زنده باد حقوق مردان!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#هفدهمین
🌾کمصداترین چهارشنبهسوری عمرم را گذراندم. از صبح به فکر اینکه شب چه میشود بودیم. همسرم خیلی نگران حضور خانمها و بچهها بود. میگفت امشب را باید بگویند فقط مردها بیایند. اگر این زامبیها جسارتی کنند چه؟ نمیخواست ببردمان. باهاش حرف زدم و بالاخره تصمیم گرفت زودتر برویم. زودتر یعنی از قبل افطار تا حوالی نه که ما را بگذارد خانه و باز خودش برود. امروز خبر اصابتها را کمتر خواندم. یکساعت مانده به افطار لقمههای پنیر گردو و کره خرما گرفتم. چای هم که میدهند. قرار شد برادر همسرم بیاید با هم برویم. از سر کوچه افتادیم پشت یکی از ماشینهای باند دار و بچهها خیلی کیف کردند. خودمان هم شور گرفتمان. توی ماشین که بودیم به این فکر کردم که حالا همین امشب که چفیه نیازست برنداشتیم. فکر کردم باید میآوردیم تا اگر نیاز شد ببندیم دور سرمان. اگر سنگپرانی کنند بالاخره محافظ خوبیست. چفیههای اربعینمان بزرگ ست و دور سر بپیجیم حائل میشود. قربانت بروم امام حسین که چیزهایی که برای اربعین این سالی که دارد تمام میشود خریدم را حالا داریم خرج این جنگ میکنیم. سیاهی که برای رهبر شهیدمان در خانه میپوشیم همانهاییست که برای اربعین امسال خریدم. کیف اضطراریمان همان کوله اربعینست. چفیههایی که بقچهپیچ کرده بودم برای اربعین بعدی حالا شبها با ما کف خیابانند. یعنی ما اربعیناولیهای امسالت رنگ اربعین سال بعد را میبینیم؟!
برعکس همسرم من فکر نمیکنم امشب خبر خاصی باشد. همین هم میشود. سس خرسی به کاهدان زده. قم که در قرق مردمست. شب که برمیگردیم از تلوزیون وضعیت شهرهای دیگر هم خوب به نظر میرسد. افطار را در فلکه مفیدیم و بعد راه میافتیم به سمت پل فردوسی. یک بار صدای ترقه میشنویم. زیر پل ساندویچ نیمرو میدهند. بخاطر معدهام دودلم بخورم یا نه. میخورم و چند ساعت بعد معدهدرد امانم را میبرد. در مسیر چند بار رد موشکها در آسمان ظاهر میشود و مردم اللهاکبر میگویند.
حوالی ساعت نه در خانهایم. همسرم و برادرش میروند توی شهر. دیروقتست که برمیگردد. نیم ساعت قبل آمدنش یک ترقه دیگر درست جلوی خانه میزنند. چهارشنبهسوری و شنیدن صدای فقط دو ترقه، رکورد بینظیریست.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#هجدهمین
🌾صبح کار اداری داشتم. انجام که شد رفتم از فروشگاه نزدیک خانه شوینده بخرم و خانهتکانی را کلید بزنم! صف فروشگاه خیلی طولانی بود. در سبد من شیشهپاککن بود و وایتکس و شامپو و کره. جلوییهام اما همگی چرخ خرید را پر کرده بودند. کالاها متنوع بود و یک خرید عیدانه معمولی را نشان میداد. توی هیچ سبدی ندیدم چندتا چندتا روغن و شکر و غیره باشد. آدمها در دل جنگ نودل خریده بودند، شکلات صبحانه، مغز گردو، تخمه، پنیر پیتزا، خامه زعفرانی، رشته کادایف، صابون، شیر، کتف و بال مرغ، کرم ترک پا، خمیردندان باباسفنجی، خیارشور و ....
خانم چادری پشت سریام گفت عسلی که ماه پیش چهارصدتومان خریده را امروز هفتصد گرفته. دختر مانتویی صف بغلی گفت پوشک مادرش را که چهارصد بوده حالا هشتصد گرفته. خانم پیری میگوید: «ولی خوب مردمی داریما با اینهمه گرونی و زیر موشک بازم شبا چجور میان تو خیابون.»
دختر مانتویی که رژ ارغوانی روی لبهای پروتزکرده زده، میگوید: «چون ذات داریم»
پیرزن میپرسد «چی؟»
دختر بلندتر میگوید: «ذات! ذاتمون خوبه. اهل بیتو دوست داریم یعنی ذاتمون خوبه دیگه!»
هنوز وسط صفم که از بیمه تماس میگیرند و فقط فردا را وقت دارم بروم. با خودم فکر میکنم همین امروز کلک کارهای بیرون خانه را بکنم که فردا به خانهتکانی برسم. خریدها را میبرم خانه و فوری اسنپ میگیرم.
ساعت سه را رد کرده بود که به خانه رسیدم. خداراشکر کارها پیچ نخورد. برگشتی نشستم در ایستگاه اتوبوس. روبروی مدرسه معصومیه. چندتا طلبه خیلی خیلی کمسن مشغول آماده کردن بساط تجمع شبانه بودند. یکیشان دارد توی تابه بزرگی را هم میزند. حدس میزنم پیازداغ یا نعناداغ باشد برای آش. مطمئن نیستم و بویی هم نمیآید. صدای نوحه خیابان را دوستداشتنیتر کرده بود. یکیشان که از همه کمسنتر بود تنهایی کنار خیابان پرچم میچرخاند. حالا فیلمهای اوایل انقلاب و جنگ را بهتر درک میکنم.
خیلی خستهام. خانهتکانی که هیچ غذا هم نمیتوانم بپزم. میروم سراغ قرمهسبزی فریزشدهام. فقط برنج میگذارم برای سحری.
فردا دیگر حتما باید دستی به خانه بکشم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#نوزدهمین
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾چشم که باز کردم هول آخر سالی گرفتم. شب قبل رقیه سراغ کالسکهاش را گرفت. طفلکم چند ماهست وعده نوروز را بهش دادم. برای عروسکهایش کالسکه میخواهد که بتواند ببردشان پارک. پارک همان حاشیههای فرش بزرگهست. بقول خودش مثلنی!
کفش هم ندارد و واجب است. با نوازش بیدارش میکنم و میگویم صبحانه بخورد تا برویم خرید. زهرا دوست دارد بیاید ولی نمیبرمش. هول کارهای خانهام. خریدها که تمام شد دلم میخواست بروم حرم. دیر میشد ولی. سهمم سلام به گنبد بود از بغل کوچه اسباببازیفروشها، پشت فروشگاه رفاه. تشییع شهید لاریجانی و پسرش دارد شروع میشود. آن را هم دلم میخواست بروم و نشد. مردم قم دارند به طرف نماینده سالیانشان میروند که حالا قرارست در جوار خانم حضرت معصومه و میان مزار پدر و پدرخانم فاضلش آرام بگیرد. همین مردم شب هم در خیابانند. یعنی اتفاقات این روزهای ایران را نسلهای بعدی باور میکنند؟! دور نیستیم از دنیای آدمبعدیها؟! دور از دسترس، رویایی، غیر واقعی، باورناپذیر؟؟
امسال بساطیهایی که ماهی قرمز و سبزه و خوشه گندم و گلدان میآورند، پرچم هم توی بساطش هست! پرچم ایران در اندازههای مختلف. کلی جوجه رنگی را هم ریختهاند توی آکواریوم که طفلیها را میبینم دلم ریش میشود. کاش هیچ مادر و پدری پول ندهند برای خرید اینها.
به بچهها و همسرم اعلام کردم امسال هفتسین نمیاندازم. بچهها ناراحتند. زهرا بیشتر. آخرش گفت پس لااقل آینه و قرآن و عکس حضرت آقا رو بذاریم. قبول کردم. از کنار قنادی بوی گندم رد شدم. رفتم تو. با خودم گفتم زهرا از اول ماه مبارک گفته زولبیا بامیه، نیم کیلو بگیرم فریز کنم بعد چهلم بهش بدهم. سه دور توی قنادی را دور زدم و آخر دلم نیامد. با چشم گریان برگشتم بیرون.
به خانه که رسیدیم همه جانم رفته بود. توی خیابان بودم که نیت کردم حتما برای افطار حلوا بپزم. فقط و فقط برای همسرم. خیلی اینروزها بیحوصلگی و کمحرفیهایم را تحمل کرده. دست به کار حلوا شدم. آمد کنارم و شانهام را بوسید. پرسید: «به کیا میخوای بدی؟»
«وا! هیشکی. برای خودت درست میکنم»
جشمهاش کرد شد و جملاتی پشت هم گفت. وقتی توی حرفهاش پنجشنبه آخر سال را شنیدم، دستم تیر کشید. باورم نمیشد یک سالی توی زندگیام پنجشنبه آخر سال را فراموش کرده باشم. اینکه گلزار شهدای تهران پیش بابا نیستم هیچ، اینکه اگر تهران نمیشده لااقل همین قم کنار شهدا نیستم هیج، حتی یادم نمانده بود امروز را. آخ دنیا! آخ.....
ساعت نه شب موتورم روشن میشود و پروژه را کلید میزنم. از آشپزخانه شروع میکنم. دو ساعت بعد هم شوهرم میرود سراغ حیاط. کف پام انگار له شده اما تا ساعت سه یکبند کار میکنم. راضیم. امسال رکورد قبلی خودم را جابجا کردم! سالی که معاون بودم توی سه روز خانهتکانی کردم. امسال با چند ساعت کاری که ماند برای فردا، یکروزه. البته که به قدر مقدورات.
عمده دل خوشست که ما امسال نداریم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#بیستمین
غیر از اینجا، کجا میشد این ساعات رو سر کرد عزیزترین؟!
بلکه دست شهید روی قلبمون باشه.
@parhun