eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
457 دنبال‌کننده
57 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾صبح با صدای رعدوبرق از خواب بیدار شدیم و بچه‌ها ترسیده بودند. این‌روزها هوا خیلی دیوانه شده. چند ساعت سردست چند ساعت بهاری آن‌هم در حد خرداد! بوی باران رسوب کرده توی هوا. از صبح پای لپ‌تاپم. هم کمرم درد گرفته هم زانوهام. دو تا کار عقب‌افتاده دارم. غیر از آن‌ها صوت تدریس ضبط می‌کنم، یک روایت می‌نویسم و مطلبی هم برای کانال «ریحانه». این وسط‌ها کلی هم گریه دارم. شب تا دیروقت مشغولم. بچه‌ها کلافه شدند. زهرا اصرار دارد برویم سفر و هر بار برایش توضیح می‌دهم این‌جا نسبت به مقصدهایی که نام می‌برد امن‌ترین نقطه‌ست. خبرهای تهران خوب نیست. نگرانی‌ام مثل هر روزست. نه کمتر نه بیشتر. با همه وجود دلم می‌خواهد یکی از این کارهای عقب‌مانده نوشتنی‌ام تمام شود. واقعا فرسایشی شده. بزرگ‌ترین دغدغه امسالم بود و اصلا دلم نمی‌خواهد بهش فکر کنم. بخاطر تمام کردنش شب را نمی‌روم تجمع و تمام هم نمی‌شود. خیلی خوابم می‌آید. باورم نمی‌شود سه چهار سحر دیگر بیشتر نمانده. روزهای اول ماه رمضان متنی دست‌به‌دست می‌شد که توش نوشته بود اگر ماه رمضان، مهمانی خداست و میزبان خداست، خانم‌ها هم مهمانداران خدا هستند برای برگزاری این مهمانی باشکوه. توی دلم می‌گویم خدایا این‌همه مصیبت و غم ریختی روی قلب و دوش مهماندارت؟! می‌خندم و مثل پیر فرزانه داستان‌های گل‌درشت توی سرم می‌گذرد: اگر با من نبودش هیچ میلی.. دکتر غلامیِ توی مغزم می‌گوید «خب اجرش بیشتره. خب خدا بیشتر دوستون داره. اصلا نه به تبعیض. زنده باد حقوق مردان!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾کم‌صداترین چهارشنبه‌سوری عمرم را گذراندم. از صبح به فکر این‌که شب چه می‌شود بودیم. همسرم خیلی نگران حضور خانم‌ها و بچه‌ها بود. می‌گفت امشب را باید بگویند فقط مردها بیایند. اگر این زامبی‌ها جسارتی کنند چه؟ نمی‌خواست ببردمان. باهاش حرف زدم و بالاخره تصمیم گرفت زودتر برویم. زودتر یعنی از قبل افطار تا حوالی نه که ما را بگذارد خانه و باز خودش برود. امروز خبر اصابت‌ها را کمتر خواندم. یک‌ساعت مانده به افطار لقمه‌های پنیر گردو و کره خرما گرفتم. چای هم که می‌دهند. قرار شد برادر همسرم بیاید با هم برویم. از سر کوچه افتادیم پشت یکی از ماشین‌های باند دار و بچه‌ها خیلی کیف کردند. خودمان هم شور گرفتمان. توی ماشین که بودیم به این فکر کردم که حالا همین امشب که چفیه نیازست برنداشتیم. فکر کردم باید می‌آوردیم تا اگر نیاز شد ببندیم دور سرمان. اگر سنگ‌پرانی کنند بالاخره محافظ خوبی‌ست. چفیه‌های اربعینمان بزرگ ست و دور سر بپیجیم حائل می‌شود. قربانت بروم امام حسین که چیزهایی که برای اربعین این سالی که دارد تمام می‌شود خریدم را حالا داریم خرج این جنگ می‌کنیم. سیاهی که برای رهبر شهیدمان در خانه می‌پوشیم همان‌هایی‌ست که برای اربعین امسال خریدم. کیف اضطراریمان همان کوله اربعین‌ست. چفیه‌هایی که بقچه‌پیچ کرده بودم برای اربعین بعدی حالا شب‌ها با ما کف خیابانند. یعنی ما اربعین‌اولی‌های امسالت رنگ اربعین سال بعد را می‌بینیم؟! برعکس همسرم من فکر نمی‌کنم امشب خبر خاصی باشد. همین هم می‌شود. سس خرسی به کاهدان زده. قم که در قرق مردم‌ست. شب که برمی‌گردیم از تلوزیون وضعیت شهرهای دیگر هم خوب به نظر می‌رسد. افطار را در فلکه مفیدیم و بعد راه می‌افتیم به سمت پل فردوسی. یک بار صدای ترقه می‌شنویم. زیر پل ساندویچ نیمرو می‌دهند. بخاطر معده‌ام دودلم بخورم یا نه. می‌خورم و چند ساعت بعد معده‌درد امانم را می‌برد. در مسیر چند بار رد موشک‌ها در آسمان ظاهر می‌شود و مردم الله‌اکبر می‌گویند. حوالی ساعت نه در خانه‌ایم. همسرم و برادرش می‌روند توی شهر. دیروقت‌ست که برمی‌گردد. نیم ساعت قبل آمدنش یک ترقه دیگر درست جلوی خانه می‌زنند. چهارشنبه‌سوری و شنیدن صدای فقط دو ترقه، رکورد بی‌نظیری‌ست. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾صبح کار اداری داشتم. انجام که شد رفتم از فروشگاه نزدیک خانه شوینده بخرم و خانه‌تکانی را کلید بزنم! صف فروشگاه خیلی طولانی بود. در سبد من شیشه‌پاک‌کن بود و وایتکس و شامپو و کره. جلویی‌هام اما همگی چرخ خرید را پر کرده بودند. کالاها متنوع بود و یک خرید عیدانه معمولی را نشان می‌داد. توی هیچ سبدی ندیدم چندتا چندتا روغن و شکر و غیره باشد. آدم‌ها در دل جنگ نودل خریده بودند، شکلات صبحانه، مغز گردو، تخمه، پنیر پیتزا، خامه زعفرانی، رشته کادایف، صابون، شیر، کتف و بال مرغ، کرم ترک پا، خمیردندان باب‌اسفنجی، خیارشور و .... خانم چادری پشت سری‌ام گفت عسلی که ماه پیش چهارصدتومان خریده را امروز هفتصد گرفته. دختر مانتویی صف بغلی گفت پوشک مادرش را که چهارصد بوده حالا هشتصد گرفته. خانم پیری می‌گوید: «ولی خوب مردمی داریما با این‌همه گرونی و زیر موشک بازم شبا چجور میان تو خیابون.» دختر مانتویی که رژ ارغوانی روی لب‌های پروتزکرده زده، می‌گوید: «چون ذات داریم» پیرزن می‌پرسد «چی؟» دختر بلندتر می‌گوید: «ذات! ذاتمون خوبه. اهل بیتو دوست داریم یعنی ذاتمون خوبه دیگه!» هنوز وسط صفم که از بیمه تماس می‌گیرند و فقط فردا را وقت دارم بروم. با خودم فکر می‌کنم همین امروز کلک کارهای بیرون خانه را بکنم که فردا به خانه‌تکانی برسم. خریدها را می‌برم خانه و فوری اسنپ می‌گیرم. ساعت سه را رد کرده بود که به خانه رسیدم. خداراشکر کارها پیچ نخورد. برگشتی نشستم در ایستگاه اتوبوس. روبروی مدرسه معصومیه. چندتا طلبه خیلی خیلی کم‌سن مشغول آماده کردن بساط تجمع شبانه بودند. یکیشان دارد توی تابه بزرگی را هم می‌زند. حدس می‌زنم پیازداغ یا نعناداغ باشد برای آش. مطمئن نیستم و بویی هم نمی‌آید. صدای نوحه خیابان را دوست‌داشتنی‌تر کرده بود. یکیشان که از همه کم‌سن‌تر بود تنهایی کنار خیابان پرچم می‌چرخاند. حالا فیلم‌های اوایل انقلاب و جنگ را بهتر درک می‌کنم. خیلی خسته‌ام. خانه‌تکانی که هیچ غذا هم نمی‌توانم بپزم. می‌روم سراغ قرمه‌سبزی فریزشده‌ام. فقط برنج می‌گذارم برای سحری. فردا دیگر حتما باید دستی به خانه بکشم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾چشم که باز کردم هول آخر سالی گرفتم. شب قبل رقیه سراغ کالسکه‌اش را گرفت. طفلکم چند ماه‌ست وعده نوروز را بهش دادم. برای عروسک‌هایش کالسکه می‌خواهد که بتواند ببردشان پارک. پارک همان حاشیه‌های فرش بزرگه‌ست. بقول خودش مثلنی! کفش هم ندارد و واجب است. با نوازش بیدارش می‌کنم و می‌گویم صبحانه بخورد تا برویم خرید. زهرا دوست دارد بیاید ولی نمی‌برمش. هول کارهای خانه‌ام. خریدها که تمام شد دلم می‌خواست بروم حرم. دیر می‌شد ولی. سهمم سلام به گنبد بود از بغل کوچه اسباب‌بازی‌فروش‌ها، پشت فروشگاه رفاه. تشییع شهید لاریجانی و پسرش دارد شروع می‌شود. آن را هم دلم می‌خواست بروم و نشد. مردم قم دارند به طرف نماینده سالیانشان می‌روند که حالا قرارست در جوار خانم حضرت معصومه و میان مزار پدر و پدرخانم فاضلش آرام بگیرد. همین مردم شب هم در خیابانند. یعنی اتفاقات این روزهای ایران را نسل‌های بعدی باور می‌کنند؟! دور نیستیم از دنیای آدم‌بعدی‌ها؟! دور از دسترس، رویایی، غیر واقعی، باورناپذیر؟؟ امسال بساطی‌هایی که ماهی قرمز و سبزه و خوشه گندم و گلدان می‌آورند، پرچم هم توی بساطش هست! پرچم ایران در اندازه‌های مختلف. کلی جوجه رنگی را هم ریخته‌اند توی آکواریوم که طفلی‌ها را می‌بینم دلم ریش می‌شود. کاش هیچ مادر و پدری پول ندهند برای خرید این‌ها. به بچه‌ها و همسرم اعلام کردم امسال هفت‌سین نمی‌اندازم. بچه‌ها ناراحتند. زهرا بیشتر. آخرش گفت پس لااقل آینه و قرآن و عکس حضرت آقا رو بذاریم. قبول کردم. از کنار قنادی بوی گندم رد شدم. رفتم تو. با خودم گفتم زهرا از اول ماه مبارک گفته زولبیا بامیه، نیم کیلو بگیرم فریز کنم بعد چهلم بهش بدهم. سه دور توی قنادی را دور زدم و آخر دلم نیامد. با چشم گریان برگشتم بیرون. به خانه که رسیدیم همه جانم رفته بود. توی خیابان بودم که نیت کردم حتما برای افطار حلوا بپزم. فقط و فقط برای همسرم. خیلی این‌روزها بی‌حوصلگی و کم‌حرفی‌هایم را تحمل کرده. دست به کار حلوا شدم. آمد کنارم و شانه‌ام را بوسید. پرسید: «به کیا می‌خوای بدی؟» «وا! هیشکی. برای خودت درست می‌کنم» جشم‌هاش کرد شد و جملاتی پشت هم گفت. وقتی توی حرف‌هاش پنج‌شنبه آخر سال را شنیدم، دستم تیر کشید. باورم نمی‌شد یک سالی توی زندگی‌ام پنج‌شنبه آخر سال را فراموش کرده باشم. این‌که گلزار شهدای تهران پیش بابا نیستم هیچ، این‌که اگر تهران نمی‌شده لااقل همین قم کنار شهدا نیستم هیج، حتی یادم نمانده بود امروز را. آخ دنیا! آخ..... ساعت نه شب موتورم روشن می‌شود و پروژه را کلید می‌زنم. از آشپزخانه شروع می‌کنم. دو ساعت بعد هم شوهرم می‌رود سراغ حیاط. کف پام انگار له شده اما تا ساعت سه یک‌بند کار می‌کنم. راضیم. امسال رکورد قبلی خودم را جابجا کردم! سالی که معاون بودم توی سه روز خانه‌تکانی کردم. امسال با چند ساعت کاری که ماند برای فردا، یک‌روزه. البته که به قدر مقدورات. عمده دل خوش‌ست که ما امسال نداریم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
غیر از این‌جا، کجا می‌شد این ساعات رو سر کرد عزیزترین؟! بلکه دست شهید روی قلبمون باشه. @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
عیدتون مبارک🍃 @parhun
😭😭😭😭😭😭😭 🌾ای هدیه یک ماه روزه‌داری دخترم! داره چه می‌گذره به ما؟؟ بهش قول داده بودم امسال هم هدیه مهم روزه‌داری‌اش، آن نماز بهشتی روی بال ملائک، پشت سر آقای عزیز و مقتدرمان باشد. امسال حتی نتوانستم بیدارش کنم. نشستم بالای سرش و بارها این صوت و فیلم بالایی‌اش را نگاه کردم. نشستم و هرچه باریدم این بغض سبک نشد. پایم نکشید جایی برویم. دستم نرفت تلوزیون را روشن کنم. هیچ کانال خبری و گروهی را باز نکردم. منتظر چیز و کسی نیستم اصلا! آه ای هلال رؤیت نشده! چقدر ما داریم ذره‌ذره جان می‌دهیم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾حوالی یک‌ساعت بعد اذان و آخرین سحر ماه مبارک، صدای جنگنده می‌شنویم. بالای سرمان ست. خداراشکر بچه‌ها خوابند. لحظاتی که جنگنده بالای سرمان می‌آید مستاصل می‌شوم که دقیقا باید چکار کنم. دعا بخوانم؟ شهادتین بگویم‌؟ پناه بگیرم؟ هوا بچه‌ها را داشته باشم؟ احتمالا یک دلیل مهمش این باشد که هنوز شنیدن این صداها برای ما ساکنین قم به عدد انگشتان دو دست نرسیده.. کار تهران‌نشین‌ها این شب‌ها جهاد بزرگی‌ست. نه خواب درستی دارند نه آرامش لازم. البته فقط تهران نیست و شهرهای دیگری هم هستند که یک‌ریز زیر حمله و صدا و غرشند. خدا همگیشان را سلامت و خوش‌عاقبت قرار دهد. کارهای باقی‌مانده، تنها فرصت خواندن نماز ظهر بهم می‌دهد. توانستم طبق برنامه‌ام پیش بروم و به کارهای خانه رسیدم. برای سال تحویل، دل ماندن در خانه نداریم. همسرم که گفت می‌رویم گلزار شهدا بیش از اندازه خوشحال شدم و برایش دعا کردم. ساعت پنج حرکت کردیم. برای اولین بار در زندگی‌ام تحویل سال را بیرون بودم. گلزار شلوغ بود. گلزار شهدای قم در جوار دو امامزاده ست. کنار مزار شهدا زیر قسمت مسقف زیرانداز پهن کردیم. همسرم دست بچه‌ها را گرفت که برایشان عیدی کتاب بخرد. وقتی آمدند من رفتم سراغ شهید معماریان. سر مزارش شلوغ بود. چشم چرخاندم اشرف‌سادات خانم مادر شهید را ببینم انگار هنوز نیامده بود. به شهدای مدافع حرم هم سر زدم. بعدش رفتم کنار شهدای جنگ رمضان. برگشتم. ناراحت بودم که نشد برای بابا و بقیه اموات چیزی درست کنم برای خیراتی. مجبور شدم بخرم. خیراتی خریدنی به دلم نمی‌نشیند. طبق معمول دادم بچه‌ها بعد افطار پخش کنند. نزدیک تحویل سال پرچم ایران را سفره کردم. رویش عکس رهبر شهیدمان را گذاشتم و قرآن و آینه. یک تسبیح و سربند هم گذاشتم. کمتر از پنج دقیقه مانده بود به لحظه تحویل سال و سخنران مراسم هنوز داشت عملیات‌های پیچیده سپاه را تشریح می‌کرد. حرف‌های خوب در زمان نامناسب. واقعا وقتش نبود. نمی‌دانم اصلا شاید حواسش به زمان نبود. آن موقع دیگر باید دعایی مناجاتی چیزی خوانده می‌شد. همسرم با گوشی تلوزیون را گرفت و تنها چیزی که از برنامه شبکه سه می‌دیدیم، ثانیه‌شمار پایین صفحه بود. گریه ولم نمی‌کرد. سال تحویل شد. گریه من شدیدتر. مثل بچه‌یتیم‌ها نشسته بودیم کنج گلزار و ساکت بودیم. بچه‌ها توقع دیده‌بوسی و عیدمبارکی داشتند. من اما زیر چادر بودم و محمد توی لاک خودش. رقیه لابلای مزار شهدا مشغول بود. گل را از روی مزار یک شهید برمی‌داشت نصف گلبرگ‌هایش را می‌کند و بعد نفری یک گلبرگ روی مزار شهدای آن ردیف می‌گذاشت. آقایی آمد و با اشاره به رقیه، رو به همسرم گفت: «با اجازه من عیدی ناقابلی دادم بهش.» یک تراول صدتومانی نو دست رقیه بود. افطار پنیر و حلوا عربی دیروز را خوردیم. وقتی برگشتیم خانه یک قضابلای اساسی از سرمان گذشت. خداراشکر کردم ضرر به جانمان نخورده. شب موقع خواب همسرم می‌پرسد که فردا نماز می‌روم؟ گفتم: «بعد آقا برم پشت کی نماز بخونم؟ نه نمی‌رم.» گفتم ولی موقع خواب ساعت گوشی‌ام را روی شش تنظیم کردم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾ساعت شش، هشدار گوشی بیدارم کرد. اصلا حواسم به نماز نبود. هشت دقیقه بیشتر وقت نداشتم. نماز را که خواندم باز صدای جنگنده از بالای سرمان آمد. اگر می‌خواستم به نماز عید برسم باید آماده می‌شدم. سر سجاده گریه‌ام گرفت. آمدم توی رختخواب بالای سر زهرا نشستم. یاد عید فطر پارسال افتادم که تهران بودیم. چقدر ذوق نماز عید آقا را داشت. برایش تعریف کرده بودم تا قبل این‌که ساکن قم بشوم هیچ کدام از نمازهای عید فطر آقا را از دست ندادم. پارسال روزه‌دومی بود و اول ماه مبارک بهش وعده جایزه مهم پایان ماه را داده بودم. هدیه‌اش نماز آقا بود و بی‌اندازه برایش ذوق داشت. ارتباط خوبی با رهبر شهیدمان گرفته بود که بخش زیادش مربوط به هدایا و یادگاری‌هایی می‌شد که از آقا داشت. یک بار وقتی چهار ساله بود بهش گفتم نقاشی بکشد و چیزهایی بگوید که من برای آقا بنویسم. از قول خودم هم نامه‌ای نوشتم و بعد دوتایی رفتیم اداره پست پردیسان و نامه را به نشانی بیت رهبری ارسال کردیم. گمانم حدود یک‌ماه و نیم بعد پاسخ آمد. نامه‌ای کوتاه از طرف بیت، که تویش از زهرا نام برده بودند. بخاطر نقاشی‌اش برایش یک جعبه مدادرنگی بیست‌وچهارتایی ایرانی خوب فرستادند و برای من یک قواره چادر مشکی ایرانی. یک بار هم نزدیک جشن تکلیفش برای آقا نامه فرستادیم. این بار زهرا نامه را نوشت و سلام من را هم رساند. باز پاسخی آمد به‌همراه هدایای ویژه جشن تکلیف؛ جانماز، مفاتیح و پارچه چادر نماز. همین‌ها حلقه اتصال دخترک بود. پارسال وقتی داشتیم نماز می‌خواندیم صدای آقا را ضبط کردم و فرستادم در کانالم. صبح که نشستم بالای سر زهرا این یادم آمد. صوت را با صدای کم برای خودم پخش کردم. یک بار. دوبار. سه بار. چهار بار. پنج بار. و... اشک نمی‌گذاشت صفحه گوشی را درست ببینم. با خودم حرف می‌زدم. می‌گفتم: «کجا برم امسال؟ پشت کی نماز بخونم عزیزم؟ حبیبم؟» هرچه کردم پایم نکشید به رفتن. حتی تلوزیون را روشن نکردم. تحمل دیدن جای خالی او چطور توی دل ما جا شده؟! صبح سخت و تلخی بود و من پایم را از خانه بیرون نگذاشتم. از ظهر نشستم پای نقد داستان هنرجوها. عجب ترم عجیبی داشتیم. هم آن‌ها که توی این شرایط باید می‌نوشتند هم ما که باید بررسی می‌کردیم. تا شب مشغول بودم. شب ساعت نه رفتیم تجمع. میدان مفید عجیب خلوت بود. خیلی توی ذوقم خورد. ته دلم خالی شد که پس کجا هستند جمعیت شبانه؟ چای خوردیم و صدوقی را به سمت پایین رفتیم. می‌خواستم گوشی را بردارم و در گروه‌ها پیام بگذارم که بابا پس کجائید شما؟ چرا رها کردید؟ آرام‌آرام جمعیت بیشتر شد. وسط راه توقف‌های زیادی داشتیم. برای چیزهای مختلف؛ تماس تلفنی، خوردن الویه، سرویس بهداشتی، خرید پرچم، گریه رقیه، دعوای بچه‌ها، کشیدن پرچم روی لپ، سلام‌وعلیک با آشناها و... نزدیکی‌های پل فردوسی که رسیدیم محمد گفت: «حواست هست جمعیت یه‌باره چقدر زیاد شد؟» راست می‌گفت و اصلا حواسم نبود. برگشتم پشت سرم. مملو از مردم. روبرویم پرچم سه‌رنگی بود که روی هم سر می‌خورد و موج برمی‌داشت. به زیر پل که رسیدیم مجری شبکه قم بالای صحنه بود و داشت خبر مهمی به جمعیت می‌داد. خبر در اختیار گرفتن جنوب اسرائیل توسط سپاه. جمعیت خروشان شد و حرکت پرچم‌ها اوج گرفت. خیابان انگار همه پرچم بود و هلهله شادی. بلافاصله مداحی «بزن که خوب می‌زنی» پخش شد و همه خیابان هم‌خوانی‌اش می‌کردند. همسرم رقیه را نشاند روی شانه‌اش. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. با محمد تحلیل کردیم که مردم دیدوبازدیدها را می‌روند و بعد می‌آیند برای انجام وظیفه. عجب مردمی هستیم ما. برای آن‌ها و خودمان لا حول‌و لاقوه خواندم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾شب دعوتیم مهمانی. بچه‌ها خیلی خوشحالند. از این‌که امسال سفر نمی‌رویم و نه خانواده مادری را می‌بینند و نه خانواده پدری، شاکی‌اند. حالا این مهمانی برایشان حکم غنیمت با ارزشی دارد. ظهر برای خرید چند خرده‌ریز با زهرا به بازار رفتم. قبل رفتن رقیه را این‌طور راضی کردم که تا برگشتم ببرمش دوچرخه‌سواری. همه پاساژها باز بودند. مغازه‌ها بیشترشان بازند و مردم مشغول خریدند. بازار سنتی قم اما برعکس‌ست. تعداد مغازه‌های باز، خیلی کم‌ست. انقدر که توی خلوتی، سقف‌های گنبدی روزنه‌دارش به چشمم می‌آید. خرید یک‌باره خرده‌ریز مرا خوشحال‌تر می‌کند. رقیه همه قندان‌هایمان را شکسته. ماندیم بی‌قندان. هرچه به خودم گفتم «آخه کی میاد خونه ما» فایده نداشت که خریدش را به تعویق بیندازم. دو عدد قندان کریستال خریدم. واکس، الک، جوراب، کش مو، قرقره مشکی، پوره‌کن و یک تونیک هم برای زهرا. در پاساژها و بازار به عکس‌های پشت شیشه توجه می‌کنم. فروشگاه‌هایی که انتظارش را نداشتم عکس رهبر شهید یا رهبر جدیدمان را زده‌اند. بعضی‌ها هم البته نزدند. مثل قهوه‌فروشی که همیشه ازش اسپرسوی مرغوب می‌خرم و سرشلوغ‌ست. البته از دور دیدم. شاید هم توی مغازه زده باشد. خودپردازهای بانک سپه هنوز هم غیرفعالند. بخشی از مبلغ اجاره‌مان در حساب سپه‌ست و اسیر شدیم. جلوی خودپرداز بانک‌های دیگر شلوغ‌ست. لااقل هشت نه نفری جلویشان صف بستند. اکثرا دنبال پول نقدند. بعضی‌ها برای عیدی بعضی هم نمی‌دانم چرا انقدر پیگیر پول نقد و اسکناسند. کارت سپه را در خودپرداز صادرات می‌زنم و کار می‌کند! بالاخره درست شده. بی‌معطلی مبلغ را به حساب دیگر همسرم می‌ریزم. مثل رفت، برگشت هم سوار اتوبوس شدیم. اسنپ دیگر زیادی رودار شده. مسیر سی تومنی قبلی را هشتاد تومن می‌زند وای به این‌که بخواهم تا یا از بازار باهاش بروم. تا رسیدم به خانه رقیه جلو آمد: «خب چادرتو درنیار که بریم!» وا رفتم. قولم یادم رفته بود. خسته و گرسنه بودم. چاره‌ای نداشتم فقط ازش یک ناهار خوردن را وقت گرفتم. ناهار که خوردیم بردمش. رفتیم پارک محلی کوچه بالایی. اولین بار بود با من می‌رفت دوچرخه‌سواری! از دیدن مهارتش کیف کردم و وجعلنا خواندم. هوا بهاری و خوشبو بود. بیست دقیقه‌ای بازی کرد. بهش گفتم باید برود حمام و به شوق مهمانی شب راضی شد برگردیم. چندتایی لباس اتو کردم، موی بچه‌ها را خشک کردم، ظرف شستم، دوتا نقد فرستادم تا وقت رفتن شد. لباس عید رقیه را ماه آذر، خریده بودم. بالاتنه سفید با گل‌های ریز قرمز داشت و دامن یکدست اناری. جنس مخمل‌کبریتی که خیلی دوستش دارم. طبیعتا فعلا نمی‌شود بپوشدش. قرار شد برای شب یا پیراهن بادمجانی تیره‌اش را بپوشد یا بلوز سرمه‌ و شلوار را که انتخابش اولی بود با جوراب‌شلواری مشکی. شب قبل تا حرف مهمانی را زدم دوتایی گفته بودند: «من با کفش نوهام میاما» زهرا هم تونیک مشکی که رویش گلدوزی‌های قلب سفید داشت، پوشید. مهمانی در منزل مادر الهه بود و همه برادر و خواهرها و بچه‌هایشان هم بودند. هشت تا بچه از زیر یک‌سال تا دوازده سال. خداراشکر بهشان خوش گذشت. حرف و نقل بزرگ‌ترها هم طبیعتا بر محور جنگ می‌چرخید. شب که برگشتیم خانه خوابم نمی‌برد. از دو تا حوالی چهار توی جایم چرخ می‌خوردم. وقتی خوابیدم خواب ترسناکی دیدم. قبل اذان صبح بود. همه جانم را گرفت. خیر باشد ان‌شاالله. صدقه دادم و قرآن خواندم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾بیشتر امروز را به نقد گذراندم. دوتا غذا هم درست کردم که شام امشب باشد و ناهار فردا. الویه و سوپ جو. زانوهام خیلی درد گرفته. پله زیاد بالا و پائین رفتم. خاله‌ام خیلی نگران وضعیت برق و گازست. تاثیرات شبکه‌های آن‌طرفی‌ست. سگ زرد چند روز پیش مهلت ۴۸ ساعته داده بود و ادعای زدن زیرساخت‌های برق و گاز را داشت. سپاه هم جواب داد بزنید می‌زنیم. بد هم می‌زنیم! خاله می‌گفت آب ذخیره کنید. شمع بخرید. پیکنیک پر کنید. چند بسته نان خشک بگیرید. سعی کردم آرامش کنم ولی اطمینان هم دادم که باشد می‌خریم. در ذهنم می‌گذرد که حالا جدی جدی کاش چند تا شمع بخریم. کاش خاله دیروز که بازار بودم زنگ می‌زد. جواب محمد را می‌دانم اما باز هم بهش می‌گویم: «چند بسته شمع و نون خشک نخریم؟» لبخند می‌زند و می‌گوید: «برای چند مدت؟ ده روز؟ روز یازدهم چی؟!» حرفش منطقی‌ست فقط با هیجانات جنگ نمی‌خواند. یاد گروه‌های نویسندگی روشنفکری‌ام افتادم. خداییش بعضی‌ها تا یادم می‌آید همیشه مشغول ذخیره نان خشک و کنسرو و باطری چراغ‌قوه بودند! برای الویه شام، سس نداریم و می‌روم سر کوچه بخرم. یک‌ساعت قبل، باران تند و رگباری بهاری باریده. هوا فوق‌العاده‌ست. یاد تهرانی‌ها افتادم و دود و بوی سوختگی و باروتی که این روزها شده همان همشگی‌شان. خدا حفظشان کند و اجر این صبوریشان را با نصرت و پیروزی وطنمان بدهد. در فروشگاه شیشه مایونز را برداشتم که تاریخش را ببینم چشمم به قیمتش خورد. پاهام خشک شد! ۳۶۰ هزار تومن؟؟ تازه یادم آمد محمد درباره قیمت عجیب سس بهم گفته بود. کاش زودتر خبردار می‌شدم. حالا اما خیارشور و مرغ و سیب‌زمینی و تخم‌مرغ و هویج دستشان توی دست هم بود. همه رنده شده توی کاسه استیل در یخچال منتظر آخرین رفیقشان بودند. چاره‌ای نبود. نشان جدیدی بین نشان‌های توی قفسه دیدم که قیمت مناسبت‌تری داشت. حدود صد تومان کمتر. همان را خریدم و بی‌خیال نان باگت هم شدم. هم‌زمان درگیری‌های ذهنی من با افزایش قیمت سس، آقایی داشت با فروشنده درباره یک افزایش قیمت دیگر حرف می‌زد. ندیدم درباره چه کالایی حرف می‌زند که از دیروز تا امروز ده‌هزار تومن گران‌تر شده. فروشنده گفت: «والا نمی‌دونم قرار بود با گرون‌فروشیا مبارزه کنن.» مرد با پوزخند جواب داد: «فعلا دارن با آمریکا مبارزه می‌کنن، موشک می‌زنن وقت ندارن.» کاش خدا حالا که قدرت تعقل به بعضی‌ها نداده، قدرت تکلم را هم ازشان می‌گرفت! الویه ما که با سس جدید خوشمزه شد اما دیگر خدا می‌داند بار بعدی که درست کنم کی باشد! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun