پـــَــــرهـــــــــون🌖
@parhun
🌾ساعت هشت صبح بیدار شدم. دلم میخواست بروم حرم. تنها. نشد. کمی کار خانه کردم و بعد مشغول اعلام نتایج به هنرجوها شدم. چند ساعتی مشغول بودم. میخواستم برای ترم بهار مرخصی بگیرم اما دیدم بهترست توی این شرایط جاخالی ندهم. این ترم را سبک بر میدارم. فقط ده هنرجو. خدایا میشود ترم بهار با جشن پیروزی یکی شود؟!
امروز درست یک ماه از نهم اسفند میگذرد. دوباره چند رشته توی سرم سر انداخته شده که هنوز نشده بشینم به بافتنشان. همیشه همینطورم. اگر اولی را شروع نکنم و دومی و سومی بیاید روش دیگر سر کلاف را گم میکنم و تا مدتی لالم. همسایه تماس میگیرد و برای روضه خانگی دعوتمان میکند. روضههای ماهانهشان را دوست دارم. مثل روضههای مادرجان است. فقط خودمانیم. شده که فقط من بودم و خود خانم همسایه. آقایی که روضه میخواند سیدیست که خیلی مرا یاد سِد قوام معروف تهران میاندازد. سبک خواندنش هم سنتی و بازاریست. سر جمع پنج دقیقه میخواند اما به دل مینشیند. از خانه حاجخانم که برمیگردم با مامان تلفنی حرف میزنم.
شب با اسنپ میرویم تجمع. دیر از خانه راه افتادیم. ساعت از نه هم گذشته بود. همسرم گفت پرچم بزرگه را نبریم و این یعنی امشب از فیض ذکر «نوبت منه نوبت منه» محرومیم! نه و نیم میدان مفید بودیم. شلوغ بود. پشت یکی از ماشینها راه افتادیم. دیگر سخنرانان و مداحهای این منطقه که پشت و بالای وانتها بلندگو دستشان است را شناختهایم. روحانی که پشت سرش افتادیم خوب شعار میدهد. بعضی مداح و روحانیها هنوز در دهه شصت و هفتادند. ولی این از آنها نبود. بیست(شاید هم سی!) متری حضرت ابوالفضل را رد میکنیم که مداح جوانی میآید پشت بلندگو. خیلی عالی میخواند و شعارهایش جدید و جاندارست. سردار موسوی را زیاد یاد و دعا میکند اما نه فقط با «سیدمجید نقطهزن». خلاق است و شعرهاش جدید. طبیعیست که حالا حتی یکیش را یادم نمیآید؟ «لبیک سید مجتبی» هم زیاد گرفت ازمان. دعای نادعلی را هم. تا زیر پل فردوسی باهاش همراهیم. اولین باری است که در این سی شب پشت ماشینی حرکت میکنیم و این مسافت را کامل باهاش همراهیم. زیر پل دوباره میرویم جلوی ایستگاه رادیو حماسه. اجراهای خوبی دارند. آقای حدود سی سالهای که این شبها زیاد دیدمش، کنار ماست. تنومند و ورزشکارست. تیشرت سفید آستین کوتاه میپوشد و پرچم خیلی بزرگی را میچرخاند. روبروی ایستگاه ایستاده و تنهاست. پرچمش خیلی بزرگ است و میلهاش از بقیه بلندتر. رنگ قرمزش هم از پرچمهای دیگری که کمی پایینترش دارند موج میشوند روی هم، سرخترست. یک سرخی جاندار و تپنده. مثل خونی که در لحظه از قلب بزند بیرون. محمد توانست عکس خوبی از پرچمش بگیرد. محو اجرای مداحی انقلابی بودیم که دو مامور با لباس آمدند و پسر جوانی که دقیقا جلوی من ایستاده بود را بردند عقب جمعیت. مردی با لباس شخصی هم بهشان ملحق شد و با اشاره به جیبهای جوان، چهارتایی به طرف دیگری رفتند. از ایستگاه کناری رادیو، چای زعفرانی گرفتیم. چای را که خوردیم لقمه هم آوردند و فقط بچهها گرفتند. گرسنه بودند و املت بهشان چسبید. چشمم به سکوی رادیو بود که یک باره یکی از مجریها بلند و لرزان گفت: «بهبه بهبه چه عزیزی مردم. مردم مهمان داریم!» چشم چرخاندم بین جمعیت تا چهره آشنا و معروفی ببینم. دیدم! حجم پرچمپیچی داشت تند و سبک روی دستهای جمعیت جلو میرفت. دستم تیر کشید و سینهام سوخت. صدای ناله جمعیت رفت بالا. تابوت که چرخید تازه طولش را دیدم که یک متر هم نمیشد. انگار خیلیها مثل من همانوقت این را دیدند که نالهها رفت بالاتر. کودک، شیرخوار بود! اهل سوریه و نفهمیدم دختر بود یا پسر. دستهام را به صورت گرفتم و زار زدم. از زیر پل که بیرون آمدیم باران میبارید. سنگین بودم. بغض توی گلوم بود. بغض کوچکی تابوتهای این روزها. مثل آسمان که حالا هی میبارید و نمیبارید شده بودم. نشد بغضم به اندازه بترکد. وسطهای راه برگشت، در موکب استغاثه، سخنران معلوم بود اواخر حرفهایش است. داشت مردم را آماده روضه میکرد. این شبها البته ما کلا آمادهایم. روضهخوانها نیاز به زمینهچینی خاصی ندارند. مردم خودشان پیشپیش روضهها را میخوانند. نزدیکتر که شدیم صدا برایم آشنا آمد. رو کردم به محمد: «آقای میرزامحمدیه؟»
سر کشیدم و خودم جلوی جمعیت دیدمش. ما رسیدیم کنارش. او رسید به روضه. ایستادیم. باران تند شد. چادرم را کشیدم روی صورتم و همنوای آسمان شدم.
رزق عجیبی داشتیم امشب. فکرش را هم نمیکردم روزی بیواسطه بنشینم پای روضه میرزا. تنها کسیست در قم که صداش دلم را میسوزاند اما راهمان به مراسمش دورست.
در راه برگشت حسابی خیس شدیم. اسنپ هم گیر نیامد و تا خانه پیاده رفتیم. باید به بچهها شیر داغ بدهم خدا کند سرما نخورند.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سیامین
🌾باز با صدای انفجار از خواب پریدم. شب موقع خواب سر درد زیادی داشتم و مجبور شدم قرص بخورم. برای همین منگ بودم و فکر میکردم باید نصفهشب باشد. توی جا نشستم و به پنجره نگاه کردم. از روشنی هوا ترسیدم. توی صدم ثانیه خیال کردم انفجارست که بیرون را روشن کرده. ساعت گوشی را نگاه کردم. شش صبح بود! کانالهای خبری چیزی ننوشته بودند اما در گروه دوستان همه درباره صداها حرف میزدند. آرامآرام خبرها آمد. چهار انفجار در محدوده خارج از شهر بود. ساعت هفت تا نه را باز خوابیدم.
تهران و اصفهان را حسابی میکوبد. جوابهای ما هم البته دلخنککن است. قرارست ساعت دو و نیم برویم عیادت بیمار. این دفعه بچهها را هم میبریم اما قرار میشود توی حیاط بمانند. اول همسرم میرود بالا. من و بچهها توی حیاط بزرگ بیمارستانیم. رقیه میرود سراغ گلهای خود رو. میداند گلهای تزیینی را که کاشتهاند نباید بچیند اما در کندن گلهای خود رو هم افراط میکند و در چشم بههم زدنی با یک پُشته بزرگ گل و سبزه برمیگردد. میگوید: «تقدیم مامان جونم!» در چهل و پنج دقیقهای که توی حیاطیم دو سه بار به رقیه تذکر میدهم اصلا طرف حوض بزرگ بیمارستان نرود. بالاخره محمد میآید پیش بچهها و من میروم بالا. الهه خسته است و دو خواهرش هم آنجایند. مادرش از چند روز پیش که آمده بودیم ملاقات خیلی فرق کرده. آنروز خوب و سرحال بود. حالا اما وضعیت خوبی ندارد. یک ساعتی میمانم و بعد برمیگردم. دم رفتن به بیمار میگویم: «ایشالا دفعه بعدی میایم خونه پیشتون.» توی حیاط که میرسم همسرم و زهرا نشستهاند روی نیمکت و رقیه ته محوطه چمن است. خودش را پشت بوتههای گل قایم کرده و معلوم ست اخم کرده. میپرسم چه شده که جواب صریح است و بیمقدمه! «افتاده توی حوض!»
پدر و دختر وحشت من را که میبینند خبر را اصلاحیه میزنند؛ «نه فقط یه دستش رفته توی آب.» میروم طرفش که فریاد میزند زهرا نیاید. دستم که بهش میرسد میبینم یکی از آستینها از شانه تا پایین خیس آب است و حتی کمی از شکمش. فوری میبرمش زیر چادر و لباس زیری را در میآورم که شکم و پهلویش بیش از این خیس و یخ نماند. لباس رویی را تنش میکنم و روسری را سرش. به خانه که برمیگردیم معدهدرد دارم. اعصابم بهم ریخته. به بیمارستان که فکر میکنم بیشتر بهم میریزم. وضعیت بیمارمان از یک طرف و ماجرای حوض هم از طرف دیگر. رقیه را رسما «انداختم» توی حمام همانطور که همه لباسهایمان را در ماشین!
موهای رقیه را که خشک کردم مدتی دراز میکشم توی اتاق تاریک و گریه میکنم.
حوالی ساعت نه خاله زنگ میزند. میگوید هفده هجده صدای خیلی نزدیک شنیده. صداش میلرزد.
به دشمن لعنت میفرستم، شام بچهها را میدهم و زود میخوابیم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_یکمین
🌾دنیا همیشه اینجور بوده یا برای ما پیامی دارد؟ صبح که چشم باز کردم معدهام درد نمیکرد. یکباره اما باز همه فکر و خیالهای دیشب ریخت توی سرم. صدای پیامک گوشی آمد. چشمم را بستم و گفتم تبلیغست. یک دقیقه بیشتر دوام نیاوردم. گوشی را برداشتم و دیدم مامانست. نوشته بود شبی جهنمی داشته. گفته بود تا صبح با دود و صدای انفجار سر کرده و تازه میخواهد بخوابد. فورا زنگ زدم بهش. گفت از حوالی دو و سه شب مدام انفجارهای نزدیک داشتند. شیشهها شکسته و دود توی خانهست. میگفت صدای آمبولانس و آژیر آتشنشانی قطع نمیشود. گفت به خاله هم بگویم و باهاش تماس نگیریم که کمی بخوابد. قطع که میکنم دلم آشوب است. پنج دقیقه نمیگذرد که محمد از در میآید تو. بچهها خوابند ولی بهم اشاره میکند بروم توی اتاق. در عین ناباوری تا تهش را خواندم. با اضطراب میروم توی اتاق. حدسم درست است و میگوید مادر الهه به رحمت خدا رفته. یاد آخرین جمله دیروز میافتم که دست گذاشتم روی شانهاش و گفتم «حاجخانم ایشالا دفعه بعدی میایم خونه پیشتون.»
محمد لباس میپوشد و دم رفتن تاکید میکند فعلا فاطمه چیزی نفهمد. خوب شد دیروز بردیمش و مادربزرگش را دید.
باید آماده مهمانهای شهرستان بشوم که برای تسلیت میآیند. وسط کارها اخبار اصفهان را هم دنبال میکنم. محله نزدیک مادرم را با سنگرشکن زده. خاله هم تماس میگیرد. تهران را هم دیشب حسابی ترکانده. نمیتوانم تصور کنم تهران حالا چجور شده. یعنی همه رد پاهای نوجوانی و جوانیام حالا زیرورو شده؟
همه جاهایی که دوستشان میداشتم؟ همه محلههایی که تویش زندگی کردم؟
وسط بلوار کشاورز حالا دودیست؟ پیادهروهای انقلاب زخمیست؟ روی درختهای پارک نیاوران دوده بسته؟ سربالایی جماران و جمشیدیه مثل قبلست؟ درختهای خرمالوی خانههای قدیمیش سوخته؟ پاستور از چهار طرف بستهست؟ شیشههای گلفروشی زعیم ریخته؟ دیوار مغازههای چهارراه نبرد آمده پایین؟ برای یوسفآباد نفسی مانده؟ کوچه آبشار روبروی پارک ساعی خانه سالم دارد؟ پمپبنزین پاسداران کنار مدرسهام سرجاش هست؟
دوری همیشه عذاب را چند برابر میکند.
شب الهه میآید و میروم پیشش. بغلش میکنم و زبان میگیریم. محمد هم پایین خبر را به فاطمه میدهد. گلابمان تمام شده بود و سر شب رفتم خریدم. شربت گلابی که برایشان درست کردم را به سه تایشان دادم.
حتی نمیتوانم تصور کنم دنیای بدون مادر را.
حالا الهه اولین شبیست که باید سرش را بگذارد روی بالش در حالی که دیگر مادری در دنیا ندارد.
تلخترین اولینِ دنیا گمانم همین باشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_دومین
پـــَــــرهـــــــــون🌖
@parhun
🌾روزی که این قاب را از قابسازی پاساژ مهستان تحویل گرفتم یادم هست.
دو روز قبلش عکس را انتخاب کردم و بردم پاساژ نبوت. خودم بلد نبودم روی عکس کار کنم. فلش را دادم به پسر جوان و گفتم: «این بیتو گوشه سمت چپش بذارید. بالا.»
کاغذ را نگاه کرد و گفت: «حتی نمیتونم از روش بخونم! تایپ میکنم ببین درسته یا نه.» تایید که دادم مشغول اصلاح رنگ شد برای چاپ در ابعاد بزرگ. عکس، ذرهذره که از چاپگر بیرون میآمد ذوق من بیشتر هم میشد. حالا که بهش فکر میکنم مثل لحظه یک تولد بود. میخواستم قابش کنم و بزنم به دیوار اتاقم. دختر خانه بودم آنوقتها و تازهتازه پا گذاشته بودم به راهی جدید. عکس که آماده شد رفیق ورزشکار جوان، آرام ازش پرسید: «دست کی هست حالا؟» و او که لبخند مرا دید سرش را خاراند و گفت: «باباته؟»
عکس را گرفتم و با احتیاط از یک ضلع میدان انقلاب رفتم ضلع دیگرش. کارگر را رفتم پایین، توی قابسازی که نبش پاساژ مهستان بود. خوب یادم هست؛ قاب، ساعت دوی ظهر روز مهمانی آماده شد. تمام دو شب قبل را موقع خواب، خیره به دیوار روبروم شدم و قاب را روی دیوار اتاقم تصور کردم. مهمانی خانوادگی داشتیم آنروز و بودن این قاب به دیوار اتاقم برای بعضی از مهمانهای آنشب اعلان جنگ بود!
قاب را که تحویل گرفتم قابساز از کار خودش خیلی راضی بود. آخرین چسب دورپیچ را که محکم کرد، مداد از پشت گوشش افتاد. برش داشت و گفت: «حالا دست کی بود؟»
کاش او هم میپرسید «بابات؟»
ازدواج که کردم این قاب را همپای آینهشمعدان عقدمان مراقب بودم. دیگر میتوانستم بجای دیوار اتاق، روی دیوار سالن پذیرایی ببینمش. حالا هفده سالست این قاب با منست. روی دیوارهای چهاردیواریام.
مهمانهای زیادی آمدهاند و دیدهاندش. خیلیها با تعجب پرسیدند: «دستای کیه؟» و وقتی با لبخند و آرام گفتهام آقای خامنهای، چشم ریز کردند که شعر را بخوانند. خواندهاند و بعد یا ذوق کردهاند یا تعجب و یا حرف جدیدی پیش کشیدند!
حالا که فکر میکنم هیچکدامش برایم مهم نبوده. تنها چیزی که همه این سالها اهمیت داشته برق نگاه ما بوده به دستان رهبر جانبازمان. من و همسرم. و بعدتر فرزندانمان.
حالا سی و دو روزست که این دستها شده دست شهید!
و ما حالا دیگر عکس دست شهید، توی خانه داریم.
به رغـــــم مدعیانی که منع عـــشـــــــق کنند
جمــــــال چـــــهره تو حجــّــت موجه ماست
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#دستها
هدایت شده از ایراندخت| روایت بانوان
زمان:
حجم:
5.1M
🪴در پادکست ایراندخت، صدای دختران ایران را میشنوید.
✨بایدهای مهم
به قلم :
سبا نمکی 🌿
صدا و تدوین :
سیده زهرا افتخاری 🌿
╔═ 🇮🇷🇮🇷═══°°°°°°══╗
@Irandokht_ravi 👈🏼
╚══════ 🇮🇷🇮🇷°°°°°═╝
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
یکی از تکنیکهای نویسندگی «نگو، نشان بده!» است که خیلی هم طرفدار داره.
خصوصا در شرایط جنگی!😅😉
💢 پیوند ویژه ثبت نام اقساطی نویسندگی خلاق:
🔗https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-01-05/
⏰ ساعت ۲۴ امروز،
آخـرین مهلت ثبت نام
#نویسندگی_خلاق
#با_نویسندگی_مبارزه_کن
| @mabnaschoole |
🌾شش صبح با صدای انفجار را شنیدم. خیلی دور بود. اخبار نوشت خارج از شهر بوده و تعجب کردم که چطور صدایش تا اینجا آمد. زیاد نخوابیدم. نگران کارها بودم. از صبح مشغول کار خانه شدم. یخچال فریزر و ماشین لباسشویی و کابینتها را از بیرون تمیز نکرده بودم. مشغول که میشوم مطمئنم دستدرد میگیرم ولی بالاخره باید انجامش بدهم. آخرین کارم پاک کردن شیشههاست. ساعت چهار نشده دستم طوری ورم کرد که دیگر بیخیال پنجرهها شدم. درد دست بیچارهام کرد. وسط کارها فیلم سینمایی صیاد را میبینم. درباره شهید صیاد شیرازیست. بر اساس یادداشتهای روزانه شهید صیاد نوشته شده. این روزها گاهی نسبت به روزنگاری جنگ تردید میکنم. یکی در سرم میگوید اگر صیاد هم شک میکرد حالا این اطلاعات مهم به ما نرسیده بود. یکی دیگر اما در سرم میگوید او فرمانده بزرگ جنگ بوده، تو چه؟!!
محمد خانه متوفیست و حسابی درگیر کارها. وقتی مطمئن میشم مهمانها شب نمیآیند بهش میگویم با بچهها شب بروم تجمع. موافقت میکند و فقط قرار میشود زودتر برگردیم. بچههای مبنا قبل تجمع، میدان مفید قرار گذاشتهاند. قرار ست استاد جوان هم بیاید. سمپاد هم غرفه زده. به بچهها میگویم زودتر برویم که به هر دو جا برسیم. ساعت هفت و نیم با بچههای مبنا و استاد نشستهایم روی زیراندازهایمان در پارک. دور میدان مفید. استاد از روزهای بعد از جنگ میگوید. نگرانی و امید را با هم داریم. من از اهمیت روزانهنویسی میپرسم و توضیحات استاد مصممترم میکند. تا حوالی نه و نیم حرف زدیم. دیر شده و به غرفه سمپاد نمیرسم. میخواهیم برگردیم که محمد تماس میگیرد و میگوید وقت خوبی برای تسلیت حضوریست. قرار بود خبرم کند وقتی خانه خلوت بود و صاحبان عزا همه بودند بروم برای عرص تسلیت. اولش به نظرم ساعت بدی آمد ولی بعد دیدم بد نمیگوید.
با اسنپ برگشتیم خانه. لباس عوض کردیم و باز اسنپ گرفتیم به مقصد خیابان کلهری.
بار قبل که به این خانه آمده بودم صاحبخانه دعوتم کرده بود. دهدوازده روز پیش. دور هم ساعات خوبی داشتیم و مدام اخبار جنگ ردوبدل میکردیم. با هم غصه رهبر شهید را میخوردیم و برای فرج دعا میکردیم. حالا همان جمع قبلیم؛ منهای یک!
این خانه دیگر مادر ندارد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_سومین
🌾با درد دست از خواب بیدار میشوم. به محمد زنگ میزنم که از داروخانه باند کشی بگیرد. میگوید نمیآید خانه. بهش گفتم خودم از داروخانه آریا میخرم. میگوید تعطیلست و تعجب میکنم. «مگه جمعهست؟» «نه؛ امروز سیزدهبهدره!»
باور نمیکنم. سیزده روز از فروردین گذشت؟
حساب اعداد هفته و ماه از دستم رفته.
قرمهسبزی را که بار میگذارم برای مهمانها محمد زنگ میزند و میگوید فردا میآیند. اشکالی ندارد. قرمهسبزی بماند بهتر هم میشود.فقط خوب شد لوبیایش را هنوز نریخته بودم. دستم تیر میکشد و نمیتوانم حلوا درست کنم. خاکسپاری فرداست. محمد زنگ میزند و میپرسد میتوانم برایش پیراهن مشکی بخرم؟ عصبانی میشوم. چند روزست خودم بهش گفتم و مدام گفته نمیخواهم، حالا غروب سیزده فروردین مغازه باز از کجا پیدا کنم؟ ولی نیاز دارد. فردا کلی کار دارد و یک پیراهن جواب نمیدهد. تشییع، تدفین، تالار، مسجد. نمیشود که همهاش را با یک پیراهن بگذراند. حوالی ساعت هفت با بچهها سوار اتوبوس میشوم. اول میرویم پوشاک محمد که بسته است. راه میفتم طرف صفائیه. تک و توکی فروشگاه بازست. سه تا مردانهفروشی هم. بعد خرید پیراهن، باز سوار اتوبوس شدیم. گفتم برویم غرفه سمپاد. ساعت نه و ربع که رسیدیم هنوز جمعیت از میدان مفید نرسیده بودند. به نظرم رسید محل غرفه را خیلی دور انتخاب کردند. کوچه چهل صدوقی. روبروی غرفه، زمین خاکی بزرگی بود که تبدیلش کرده بودند به شهربازی کوچک انقلابی. بازیها محدود و صفها طولانی بود اما رقیه را نمیشد منصرف کرد. من و رقیه ایستادیم در صف ماشینبازی. ماشینها همه به رنگ پرچم ایران بودند. زهرا رفت در صف بقول خودش لانچر. وسطهای صف توانستم رای رقیه را بزنم که برویم پیش زهرا. چون صف ما خیلی خیلی خیلی کند پیش میرفت. قبول کرد و بعد یک ربع نوبتشان شد. نفری سه تا توپ میتوانستند با تانک شلیک کنند. هدفهای مقابلشان نیمتنه کریه سگ زرد و یابوش بود و آن زنکه روسری قرمز و بنشیطان!
واقعا حتی از گفتن و نوشتن اسامی نحسشان منزجرم.
غرفه سمپاد آرامآرام داشت شلوغ میشد. رفتیم و نیم ساعتی ماندیم. دانشآموزهایم را که میبینم خوشحال میشوم. خیلی دلم برایشان تنگ شده. راستش تعجب میکنم.
راه میفتیم به طرف پل فردوسی. من و زهرا چای زعفرانی میگیریم و کمی مقابل ایستگاه رادیو میایستیم. جلوتر که میرویم صدای آشنای روضه آقای میرزامحمدی میآید. چقدر دلم میخواست تنها بودم و مینشستم پای روضهاش. اما دیر شده، رقیه خستهست و باید برگردیم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_چهارمین
🌾آدمها چطور دوام میآورند؟ چطور بعضی روزها زنده میمانند؟ مثلا ما چطوری بعد آن سحر زندهایم؟ الهه و خواهرهاش چطور قلبشان بالای قبر از تپش نیفتاد؟
نباید حتی بهش فکر کنم.
محمد و پسر متوفی با پای برهنه میروند داخل قبر. همانطور که بهم گفته بود. بدون کفش و جوراب، از قسمت پایین پا وارد میشوند. دیگر صورتش را نمیبینم. دخترها دور قبر نشستهاند و پایین را نگاه میکنند. تلقین را که میخوانند همه ساکتند. محمد و آقا احسان همه اعمال مستحب را هم انجام میدهند. عقیق داخل دهان، تربت، آب زمزم، برگ و شاخه انجیر زیر کتفها.
وسط جمعیت میچرخم. کیف کسی را میگیرم که راحت برود جلو، گلاب میریزم توی بطری آب صاحبان عزا که آرامبخش باشد، حلوا میچرخانم، گریه میکنم. و در همه مدت مدام چشمم به محمدست که گریه، چشمهاش و آفتاب، صورتش را سرخ کرده. مزار در گلزار شهدای قمست. یاد اولین باری میفتم که آمده بودم گلزار. پنجشنبه آخر سال بود و نمیشد بروم بهشت زهرا. به زهرا که آنموقع هفت ساله بود گفتم: «امسال بجای اینكه بریم تهران پیش بابا رضا و دوستاش، میریم پیش شهیدای دیگه. اینام دوستای بابارضان» و چقدر به بچهها خوش گذشته بود.
آنموقع هنوز ردیف کنار دیوار اضافه نشده بود و روی هیچ سنگ قبری در گلزار، ننوشته بود: محل شهادت قم!
بعد مراسم، من و زهرا رفتیم خانه و رقیه منزل عموش. دوساعتی وقت داشتیم تا ختم توی مسجد. اصفهان و تهران باز قیامت بوده. دو روزست از اخبار جنگ دورم. شب بعد مسجد با عموی بچهها میرویم خانهشان. با بقیه خانواده همسرم امشب آنجا دعوتیم. نزدیک خانه که میرسیم عموی زهرا بهش میگوید: «میخوای مدرسهتو ببینی؟» و من دلم آشوب میشود. میخواهم با اشاره نه بیاورم توی کار که پشیمان میشوم. مدرسه «انقلاب» در اصابت چند روز پیش آسیب دیده و من فقط به زهرا گفته بودم شیشههاش ریخته. به نظرم کنار عمویش حس امنیت دارد و وقت خوبی برای دیدن مدرسهست. دخترها همه اینجورند و از عمو مثل بابا خاطرجمعند. کوچه اصلی را با نوار زرد بستهاند و موکت پهن کردهاند. صدای مناجات بلندست. جمعیت نشستهاند. توی پیادهرو، خانمها و دخترانی دارند نقاشیهای دیوار مدرسه را تجدید میكنند. دقیق نمیبینم چه کشیدند. زهرا با غم، تردید و کمی خجالت نگاه میکند. چشمش که به نقاشیهای دیوار میافتد میخندد و مردمکهاش برق میزند. چقدر از کنار این دیوار باهاش رد شدم. دستش را گرفتم و بردمش تا برسیم به در بزرگ مدرسه و او بدود توی حیاط و من انّا انزلناه بخوانم و فوت کنم پیاش!
دیدن چند آجر شکسته قلبم را مچاله میکند. مادران دختران میناب هنوز زندهاند؟!
خواهرشوهرم از شهادت دانشمندی که در بروجرد خانهاش بمباران شد گفت. ابعاد فاجعه برای همسایگان طور دیگری شفافست. گفت نیمی از پیکر بچهای را در ایوان خانه آنطرف خیابان پیدا کردهاند و یکی را بعد دو روز از زیر آوار بیرون کشیدهاند...
با خودم فکر میکنم خدا را شکر اغلب این بچهها با مادرانشان بهشتی میشوند وگرنه سینه کدام مادری تاب میآورد؟
یاد فیلمهایی که این روزها دیدهام میافتم. مادران و همسران و دخترانی که انگار زینبند در کاخ یزید. قدشان خم نیست، خطبه میخوانند، رجز میخوانند و جز زیبایی نمیبینند.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_پنجمین
🌾بعد چهار پنج روز سخت و پر فشار، محمد امروز خانهست. میخواهد کمی بیشتر بخوابد. بچهها را آرام میکنم که استراحت کند. شب مهمان دارم و خودم حسابی مشغولم. از صبح مشغول کار خانهام. روز ارسال محتوا برای هنرجوهای ترم بهار هم هست. بعضیهاشان تازه وارد کارگاهشان شدند و مجبورم مراسم خوشآمد و معرفی و ارسال قوانین و ارسال درسهای جلسه اول همه را یکجا برایشان بفرستم. حوالی ظهر باز دشمن محدوده خارج از شهر را میزند. مردم با ماجرای خلبان امریکایی کلی طنز ساختهاند. دشمن اینروزها مضحکه عالم شده. کی و کِی فکرش را میکرد تنگه هرمز را ببندیم و کلیدش را هم گم کنیم! تنگه هم شده سوژه هزاران طنز و لطیفه بینالمللی. جدیجدی داریم آقایی میکنیم در جهان. بخشی از مهمانها زودتر میآیند. منتظریم سه نفر دیگر هم برسند و سفره بیندازیم. سفره را که محمد پهن کرد یادم آمد شب عید همه سفرهها را بردم توی حیاط و با پودر و وایتکس و برس افتادم به جانشان. یک دل سیر شستمشان! محمد هم داشت حیاط را میشست. همسایه کناری هم مشغول شستن حیاطش بود و گاهی بدون اینکه هم را ببینیم با هم حرف میزدیم. این سبک زندگی برایم تازگی داشت اما حیف که دلمان خوش نبود. آنشب حاجخانم رقیه را صدا کرد و از پشت پرده برزنتی یک گلدان کوچک داد بهش. شب عیدی برای حیاطشان گلدان خریده بودند و آن گلدان سفالی کوچک هم عیدی رقیه بود. گلهای شاداب و ریز سفید داشت که اسمشان را نمیدانم. این اولین خانه حیاطداریست که من تویش زندگی میکنم. امسال که آمدیم اینجا کلی نقشه برای عید، با حیاط و پشتبامی که دست خودمانست داشتم. نهم اسفند که آمد اما همهچیز جور دیگری پیش رفت.
اخبار حملات دشمن پست، نگرانکنندهست اما ما هم جور سَرورانهای داریم میتازانیم.
عزت، دست خداست. خدا حافظ و پناه رزمندههایمان باشد. هر روز برایشان صلوات میفرستم و دعا میخوانم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_ششمین
🌾پدرشوهرم حلوا دوست دارد. دو سه باری که آمدهاند قم مدام نیت کردم برایش درست کنم و نشده. امروز حتما باید درست کنم. نیت خیرات هم میکنم و عصر باز قابلمه به دست با گلاب و هل و زعفران و بقیه چیزها میروم بالا. گاز هنوز درست نشده. محمد وقت نکرده برود پیاش. اصلا خانه نبوده. حدود یک ساعتی بالا و پای گاز بودم. سعی میکنم جوری هم بزنم که دستم کمتر درد بگیرد. عادت دارم موقع حلوا درست کردن بخشیش را قرآن بخوانم و بخش دیگر اشعار حضرت سعدی را از حنجره شجریان گوش بدهم. ولی این بار فقط قرآن خواندم چون تنها نبودم. الهه بالا بود و احساس کردم فضا زیادی سنگین و غمبار میشود. خدا را شکر حلوای دلخواهی شد. خوش رنگ و لعاب و خوشطعم. با چای و نان آوردم و دور هم خوردیم. به همسایه هم دادم. بعد شام، مادرشوهرم و زهرا همراه خانواده برادرشوهرم میروند تجمع. هوا باز سرد شده و نگران زهرام که کمی حالت سرماخوردگی دارد. اما شکر خدا وقتی برمیگردند حسابی سرحالست. من مشغول شستشوی ظرفم که صدای انفجار را میشنوم اما به رویم نمیآورم. خارج شهر نیست. باز منطقه مسکونی زده. از اخبار کانالهای خبری که با عکس سرخ خبر فوری، مدام و البته قطرهچکانی مطلب منتشر میکنند میشود فهمید اوضاع وخیم است. شهید هم دادهایم. زن و کودک هم بینشان هست. شاید فردا معلوم شود هدف حمله، چه کسی بوده.
خدا لعنت کند سگ زرد و یابوی آبیاش را.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_هفتمین