eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
457 دنبال‌کننده
57 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾با درد دست از خواب بیدار می‌شوم. به محمد زنگ می‌زنم که از داروخانه باند کشی بگیرد. می‌گوید نمی‌آید خانه. بهش گفتم خودم از داروخانه آریا می‌خرم. می‌گوید تعطیل‌ست و تعجب می‌کنم. «مگه جمعه‌ست؟» «نه؛ امروز سیزده‌به‌دره!» باور نمی‌کنم. سیزده روز از فروردین گذشت؟ حساب اعداد هفته و ماه از دستم رفته. قرمه‌سبزی را که بار می‌گذارم برای مهمان‌ها محمد زنگ می‌زند و می‌گوید فردا می‌آیند. اشکالی ندارد. قرمه‌سبزی بماند بهتر هم می‌شود.فقط خوب شد لوبیایش را هنوز نریخته بودم. دستم تیر می‌کشد و نمی‌توانم حلوا درست کنم. خاکسپاری فرداست. محمد زنگ می‌زند و می‌پرسد می‌توانم برایش پیراهن مشکی بخرم؟ عصبانی می‌شوم. چند روزست خودم بهش گفتم و مدام گفته نمی‌خواهم، حالا غروب سیزده فروردین مغازه باز از کجا پیدا کنم؟ ولی نیاز دارد. فردا کلی کار دارد و یک پیراهن جواب نمی‌دهد. تشییع، تدفین، تالار، مسجد. نمی‌شود که همه‌اش را با یک پیراهن بگذراند. حوالی ساعت هفت با بچه‌ها سوار اتوبوس می‌شوم. اول می‌رویم پوشاک محمد که بسته است. راه میفتم طرف صفائیه. تک و توکی فروشگاه بازست. سه تا مردانه‌فروشی هم. بعد خرید پیراهن، باز سوار اتوبوس شدیم. گفتم برویم غرفه سمپاد. ساعت نه و ربع که رسیدیم هنوز جمعیت از میدان مفید نرسیده بودند. به نظرم رسید محل غرفه را خیلی دور انتخاب کردند. کوچه چهل صدوقی. روبروی غرفه، زمین خاکی بزرگی بود که تبدیلش کرده بودند به شهربازی کوچک انقلابی. بازی‌ها محدود و صف‌ها طولانی بود اما رقیه را نمی‌شد منصرف کرد. من و رقیه ایستادیم در صف ماشین‌بازی. ماشین‌ها همه به رنگ پرچم ایران بودند. زهرا رفت در صف بقول خودش لانچر. وسط‌های صف توانستم رای رقیه را بزنم که برویم پیش زهرا. چون صف ما خیلی خیلی خیلی کند پیش می‌رفت. قبول کرد و بعد یک ربع نوبتشان شد. نفری سه تا توپ می‌توانستند با تانک شلیک کنند. هدف‌های مقابلشان نیم‌تنه کریه سگ زرد و یابوش بود و آن زنکه روسری قرمز و بن‌شیطان! واقعا حتی از گفتن و نوشتن اسامی نحسشان منزجرم. غرفه سمپاد آرام‌آرام داشت شلوغ می‌شد. رفتیم و نیم ساعتی ماندیم. دانش‌آموزهایم را که می‌بینم خوشحال می‌شوم. خیلی دلم برایشان تنگ شده. راستش تعجب می‌کنم. راه میفتیم به طرف پل فردوسی. من و زهرا چای زعفرانی می‌گیریم و کمی مقابل ایستگاه رادیو می‌ایستیم. جلوتر که می‌رویم صدای آشنای روضه آقای میرزامحمدی می‌آید. چقدر دلم می‌خواست تنها بودم و می‌نشستم پای روضه‌اش. اما دیر شده، رقیه خسته‌ست و باید برگردیم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾آدم‌ها چطور دوام می‌آورند؟ چطور بعضی روزها زنده می‌مانند؟ مثلا ما چطوری بعد آن سحر زنده‌ایم؟ الهه و خواهرهاش چطور قلبشان بالای قبر از تپش نیفتاد؟ نباید حتی بهش فکر کنم. محمد و پسر متوفی با پای برهنه می‌روند داخل قبر. همان‌طور که بهم گفته بود. بدون کفش و جوراب، از قسمت پایین پا وارد می‌شوند. دیگر صورتش را نمی‌بینم. دخترها دور قبر نشسته‌اند و پایین را نگاه می‌کنند. تلقین را که می‌خوانند همه ساکتند. محمد و آقا احسان همه اعمال مستحب را هم انجام می‌دهند. عقیق داخل دهان، تربت، آب زمزم، برگ و شاخه انجیر زیر کتف‌ها. وسط جمعیت می‌چرخم. کیف کسی را می‌گیرم که راحت برود جلو، گلاب می‌ریزم توی بطری آب صاحبان عزا که آرامبخش باشد، حلوا می‌چرخانم، گریه می‌کنم. و در همه مدت مدام چشمم به محمدست که گریه، چشم‌هاش و آفتاب، صورتش را سرخ کرده. مزار در گلزار شهدای قم‌ست. یاد اولین باری میفتم که آمده بودم گلزار. پنج‌شنبه آخر سال بود و نمی‌شد بروم بهشت زهرا. به زهرا که آن‌موقع هفت ساله بود گفتم: «امسال بجای این‌كه بریم تهران پیش بابا رضا و دوستاش، می‌ریم پیش شهیدای دیگه. اینام دوستای بابارضان» و چقدر به بچه‌ها خوش گذشته بود. آن‌موقع هنوز ردیف کنار دیوار اضافه نشده بود و روی هیچ سنگ قبری در گلزار، ننوشته بود: محل شهادت قم! بعد مراسم، من و زهرا رفتیم خانه و رقیه منزل عموش. دوساعتی وقت داشتیم تا ختم توی مسجد. اصفهان و تهران باز قیامت بوده. دو روزست از اخبار جنگ دورم. شب بعد مسجد با عموی بچه‌ها می‌رویم خانه‌شان. با بقیه خانواده همسرم امشب آن‌جا دعوتیم. نزدیک خانه که می‌رسیم عموی زهرا بهش می‌گوید: «می‌خوای مدرسه‌تو ببینی؟» و من دلم آشوب می‌شود. می‌خواهم با اشاره نه بیاورم توی کار که پشیمان می‌شوم. مدرسه «انقلاب» در اصابت چند روز پیش آسیب دیده و من فقط به زهرا گفته بودم شیشه‌هاش ریخته. به نظرم کنار عمویش حس امنیت دارد و وقت خوبی برای دیدن مدرسه‌ست. دخترها همه این‌جورند و از عمو مثل بابا خاطرجمعند. کوچه اصلی را با نوار زرد بسته‌اند و موکت پهن کرده‌اند. صدای مناجات بلندست. جمعیت نشسته‌اند. توی پیاده‌رو، خانم‌ها و دخترانی دارند نقاشی‌های دیوار مدرسه را تجدید می‌كنند. دقیق نمی‌بینم چه کشیدند. زهرا با غم، تردید و کمی خجالت نگاه می‌کند. چشمش که به نقاشی‌های دیوار می‌افتد می‌خندد و مردمک‌هاش برق می‌زند. چقدر از کنار این دیوار باهاش رد شدم. دستش را گرفتم و بردمش تا برسیم به در بزرگ مدرسه و او بدود توی حیاط و من انّا انزلناه بخوانم و فوت کنم پی‌اش! دیدن چند آجر شکسته قلبم را مچاله می‌کند. مادران دختران میناب هنوز زنده‌اند؟! خواهرشوهرم از شهادت دانشمندی که در بروجرد خانه‌اش بمباران شد گفت. ابعاد فاجعه برای همسایگان طور دیگری شفاف‌ست. گفت نیمی از پیکر بچه‌ای را در ایوان خانه آن‌طرف خیابان پیدا کرده‌اند و یکی را بعد دو روز از زیر آوار بیرون کشیده‌اند... با خودم فکر می‌کنم خدا را شکر اغلب این بچه‌ها با مادرانشان بهشتی می‌شوند وگرنه سینه کدام مادری تاب می‌آورد؟ یاد فیلم‌هایی که این روزها دیده‌ام می‌افتم. مادران و همسران و دخترانی که انگار زینبند در کاخ یزید. قدشان خم نیست، خطبه می‌خوانند، رجز می‌خوانند و جز زیبایی نمی‌بینند. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾بعد چهار پنج روز سخت و پر فشار، محمد امروز خانه‌ست. می‌خواهد کمی بیشتر بخوابد. بچه‌ها را آرام می‌کنم که استراحت کند. شب مهمان دارم و خودم حسابی مشغولم. از صبح مشغول کار خانه‌ام. روز ارسال محتوا برای هنرجوهای ترم بهار هم هست. بعضی‌هاشان تازه وارد کارگاهشان شدند و مجبورم مراسم خوش‌آمد و معرفی و ارسال قوانین و ارسال درس‌های جلسه اول همه را یک‌جا برایشان بفرستم. حوالی ظهر باز دشمن محدوده خارج از شهر را می‌زند. مردم با ماجرای خلبان امریکایی کلی طنز ساخته‌اند. دشمن این‌روزها مضحکه عالم شده. کی و کِی فکرش را می‌کرد تنگه هرمز را ببندیم و کلیدش را هم گم کنیم! تنگه هم شده سوژه هزاران طنز و لطیفه بین‌المللی. جدی‌جدی داریم آقایی می‌کنیم در جهان. بخشی از مهمان‌ها زودتر می‌آیند. منتظریم سه نفر دیگر هم برسند و سفره بیندازیم. سفره را که محمد پهن کرد یادم آمد شب عید همه سفره‌ها را بردم توی حیاط و با پودر و وایتکس و برس افتادم به جانشان. یک دل سیر شستمشان! محمد هم داشت حیاط را می‌شست. همسایه کناری هم مشغول شستن حیاطش بود و گاهی بدون این‌که هم را ببینیم با هم حرف می‌زدیم. این سبک زندگی برایم تازگی داشت اما حیف که دلمان خوش نبود. آن‌شب حاج‌خانم رقیه را صدا کرد و از پشت پرده برزنتی یک گلدان کوچک داد بهش. شب عیدی برای حیاطشان گلدان خریده بودند و آن گلدان سفالی کوچک هم عیدی رقیه بود. گل‌های شاداب و ریز سفید داشت که اسمشان را نمی‌دانم. این اولین خانه حیاط‌داری‌ست که من تویش زندگی می‌کنم. امسال که آمدیم این‌جا کلی نقشه برای عید، با حیاط و پشت‌بامی که دست خودمان‌ست داشتم. نهم اسفند که آمد اما همه‌چیز جور دیگری پیش رفت. اخبار حملات دشمن پست، نگران‌کننده‌ست اما ما هم جور سَرورانه‌ای داریم می‌تازانیم. عزت، دست خداست. خدا حافظ و پناه رزمنده‌هایمان باشد. هر روز برایشان صلوات می‌فرستم و دعا می‌خوانم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾پدرشوهرم حلوا دوست دارد. دو سه باری که آمده‌اند قم مدام نیت کردم برایش درست کنم و نشده. امروز حتما باید درست کنم. نیت خیرات هم می‌کنم و عصر باز قابلمه به دست با گلاب و هل و زعفران و بقیه چیزها می‌روم بالا. گاز هنوز درست نشده. محمد وقت نکرده برود پی‌اش. اصلا خانه نبوده. حدود یک ساعتی بالا و پای گاز بودم. سعی می‌کنم جوری هم بزنم که دستم کمتر درد بگیرد. عادت دارم موقع حلوا درست کردن بخشیش را قرآن بخوانم و بخش دیگر اشعار حضرت سعدی را از حنجره شجریان گوش بدهم. ولی این بار فقط قرآن خواندم چون تنها نبودم. الهه بالا بود و احساس کردم فضا زیادی سنگین و غم‌بار می‌شود. خدا را شکر حلوای دل‌خواهی شد. خوش رنگ و لعاب و خوش‌طعم. با چای و نان آوردم و دور هم خوردیم. به همسایه هم دادم. بعد شام، مادرشوهرم و زهرا همراه خانواده برادرشوهرم می‌روند تجمع. هوا باز سرد شده و نگران زهرام که کمی حالت سرماخوردگی دارد. اما شکر خدا وقتی برمی‌گردند حسابی سرحال‌ست. من مشغول شست‌شوی ظرفم که صدای انفجار را می‌شنوم اما به رویم نمی‌آورم. خارج شهر نیست. باز منطقه مسکونی زده. از اخبار کانال‌های خبری که با عکس سرخ خبر فوری، مدام و البته قطره‌چکانی مطلب منتشر می‌کنند می‌شود فهمید اوضاع وخیم است. شهید هم داده‌ایم. زن و کودک هم بینشان هست. شاید فردا معلوم شود هدف حمله، چه کسی بوده. خدا لعنت کند سگ زرد و یابوی آبی‌اش را. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾اولین روز کلاس‌هایم در سال جدیدست. ایتا صوت معمولی را هم ارسال نمی‌کند. مدام قطع و وصل‌ست. کلافه‌ام. خدا به بچه‌ها و ما رحم کند با این‌جور درس خواندن‌ها. انفجار دیشب در خیابان هنرستان بوده. یکی یکی اسامی و عکس‌های شهدا دارد می‌آید. بچه‌ها دانش‌آموزند. دختر و پسر. داغ ماجرای پردیسان باز تازه می‌شود. دشمن از ماجرای زمین‌گیر شدنش در اصفهان خیلی عصبانی شده. خبرگزاری‌ها و کانال‌ها مدام عکس لاشه هواپیماهای امریکایی در اطراف اصفهان را می‌گذارند کنار عکس‌های طبس. آن‌جا شن‌ها مامور خدا بودند و حالا رزمندگان مقتدری که دعای یک ملت همراهشان است. پدرشوهرم حوصله‌اش سر رفته. محمد قبل از ظهر با برادرش می‌برندش بیرون. این‌دفعه نوبت رقیه‌ست که باهاشان برود. برای ناهار برمی‌گردند. حال مادرشوهرم روبراه نیست. ناهار نمی‌خورد. معده‌درد دارد. برایش دم‌نوش درست می‌کنم. کمی می‌خوابد اما خیلی بهتر نمی‌شود. شب قرارست بروند و چشم‌های زهرا هر بار که حرفی از این موضوع پیش بیاید خیس می‌شوند! سگ زرد گفته بامداد چهارشنبه می‌خواهد کاری کند که ما به عصر حجر سلام کنیم! همه‌جا پر شده از مقایسه قدمت آفتابه ایرانی و عمر کشور امریکا! افتاده به بددهنی و هرروز فحش تازه‌ای توییت می‌کند. حیف که ما باید در بدوبیراه هم مودب باشیم! شیطانِ کودک‌کشِ کودک‌خورِ رذل دلم را خنک نمی‌کند ولی خب بهتر از هیچی‌ است! هشدارهایی از ناامنی جاده‌ها دهان‌به‌دهان می‌چرخد. خیال زهرا راحت‌ست که پدربزرگ و مادربزرگش نمی‌توانند برگردند بروجرد. همین که خانه عمویش هستند براش امید بزرگی‌ست. دو روزست گاهی باران می‌بارد و صدای رعدوبرق همه را به اشتباه می‌اندازد. البته دیگر مثل روزهای اول نیستیم که با هر صدای در بستنی هم از جا بپریم. آدم به همه‌چیز عادت می‌کند اما خدا کند ما به نایستادن عادت نکنیم. نباشد روزی که مرگمان بیاید و ما ایستاده نباشیم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
زمان: حجم: 44.3K
ای به قربان صدای پِر پِر پرچمت🇮🇷🇮🇷🇮🇷 @parhun
🌾حوالی ساعت ده و نیم صدای انفجار می‌آید. به محمد نگاه می‌کنم و سعی می‌کنیم بچه‌ها چیزی نفهمند. صدا دور بود و احتمالا باز هم خارج شهرست. مطمئن می‌شویم و خیالمان راحت می‌شود. به کارهای مدرسه می‌رسم. فایل‌های صوتی که ضبط کردم یا ارسال نمی‌شود یا برای بچه‌ها پخش نمی‌شود. خدا عاقبت این درس خواندن‌ها را بخیر کند. فکر می‌کنم بالاخره باید بازی را عوض کنم. معلوم نیست تا کی وضعیت این‌طور باشد. فکر نمی‌کنم این سال را دیگر حضوری برویم مدرسه. دلم برای بچه‌ها تنگ شده. هروقت یادشان می‌افتم از ته دل دعا می‌کنم این ایام عزیزی از دست نداده باشند. تصمیم می‌گیرم خانواده الهه را برای اولین بار دعوت کنم خانه. محمد موافق‌ست و مقدمات را فراهم می‌کنیم. جمعه، شام. موقع حساب و کتاب تعداد مهمان‌ها از محمد می‌پرسم: «طبق مهمونیای قبلی خودتون، چند نفریم؟» می‌گوید: «بیست و یک منهای یک!» همین جمعی که جمعه شب قرارست بیایند خانه‌ ما، بیست روز پیش دور هم بودیم. منزل مادرشان. ده روز قبل آن هم باز همین جمع در خانه الهه بودیم. و حالا مادر، همان نفر منهای یکم بود. برای حلوای جمعه از لوازم قنادی، خرید دارم. طوری تنظیم کردم با بچه‌ها برویم خرید و بعد به تجمع ملحق شویم. بعد خرید می‌رویم زیر پل فردوسی. دشمن ذلیل، شروع کرده به زدن زیرساخت‌ها. پل می‌زند، راه‌آهن، آزادراه. تهدید پل‌ها بالاست. ما اما زیر پل فردوسی هستیم. زهرا ازم می‌پرسد چرا امریکا ریل‌های راه‌آهن ما را می‌زند؟ برایش رقیه را مثال می‌زنم که وقتی به خواسته‌اش نمی‌رسد شروع به جیغ زدن و پرت کردن وسایل می‌کند. گمانم خیلی خوب قانع شد! می‌رویم چای بگیریم که غذا می‌دهند دستمان. عدس‌پلو را می‌گیرم و شروع به خوردن می‌کنم. هر قاشقی که در دهان می‌گذارم انکار تیغ قورت می‌دهم. تحت تاثیر بحث‌های این‌روزها احساس می‌کنم کار بدی کردم غذا گرفتم و همه چشم‌ها دارند مرا می‌پایند. یکی از بچه‌های مدرسه را هم ظرف بدست می‌بینم. البته هر دو ظرف بدست بودیم! پذیرایی ایستگاه‌ها موافقان و مخالفانی دارد. من تا جایی که افراط نشود هیچ اشکالی در پذیرایی از مردم نمی‌بینم. مباحثه و اختلاف‌نظر خیلی هم خوب‌ست تا جایی که نخواهیم با بی‌انصافی به هم نسبت‌های زشت و ناروا بدهیم. نه کسی که پذیرایی می‌گیرد دله‌ست و نه کسی که نمی‌گیرد لجوج و از دماغ فیل افتاده. مهم‌ترین ویژگی تجمعات این شب‌ها مردمی بودن و خانوادگی بودنش است. ما حالا دارد چهل شب می‌شود که در خیابانیم. بچه‌ها و حتی نوجوان‌های اول راه، آرمان و اعتقاد و نظام را آن‌جور که ما می‌فهمیم نمی‌فهمند. طبیعی‌ست که من برای جذاب ماندن این حضورهای شبانه، با دل بچه‌هایم به اقتضای سن هر کدام برای حواشی مسیر، راه بیایم. حواشی یک وقت پرتاب کردن موشک کاغذی در دهن گشاد سگ زردست، یک وقت خواندن شعر پشت بلندگو، یک‌وقت کشیدن پروانه پرچمی روی دست و لپ و یک‌وقت هم خوراکی. امشب فرصتی که مردک داده تمام می‌شود. قرارست ساعت سه و نیم شب دنیا را شگفت‌زده کند. سپاه هم توییت محکمی زده که کیف کردیم. بچه‌ها می‌خوابند و ما بیداریم تا شگفت‌زده شویم! حوالی ساعت سه نیمه‌شب، مردک، توییت آتش‌بس موقت را می‌زند و بعد هم خودمان تایید می‌کنیم. من و محمد ساکتیم. خیلی ساکت. توی گروه‌ها می‌چرخیم و کسی چیزی نمی‌گوید. یاد خاطراتی که از نوشیدن جام زهر شنیدم و خواندم می‌افتم. به رزمنده پای لانچر فکر می‌کنم. به پدر و مادر بچه‌های میناب. به بچه‌هایی که از سال دیگر در مدرسه شاهد درس می‌خوانند. خدا را شکر هنوز بساط توجیه و انگ زدن‌ها راه نیفتاده. از فرداست که مدام باید توصیه و نصیحت بشنویم. دلم نمی‌خواهد حرفی بزنم. حتی دلم نمی‌خواهد فکر کنم. در گروه استادیاری مبنا می‌نویسم «و آه.» و می‌خوابم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾صبح با تماس خاله بیدار می‌شوم. می‌گوید: «جنگ دیگه تموم شد پاشید بیاید تهران.» بی‌رمقی و بی‌حوصلگی مرا که می‌بیند ذوقش کور می‌شود. حالا تب بحث‌ها درباره این آتش‌بس موقت بالا گرفته. آدم‌ها که عوض نمی‌شوند. همان‌هایی که قبلا معتقد بودند هیچ‌چیز خلاف امر و اذن رهبر شهیدمان انجام نمی‌شود حالا هم همان فرمان دستشان‌ست. سعی می‌کنم حواسم را به چیزهای دیگر بدهم تا کمتر حرص بخورم. یک طرف سرم کسی می‌گوید: «واسه این چیزا حرص نخوری پس واسه چی حرص بخوری؟ واسه نامرتبی اتاق بچه‌ها و گرون شدن دوباره لبنیات؟» آن یکی طرف دیگر سرم می‌گوید: «تو مگه چیزی رو می‌تونی عوض کنی؟» ظهر با محمد رفتیم خرید برای مهمانی. عصر هم گاز جدید وصل شد. خدا را شکر از زانودرد و پله بالا و پایین کردن راحت شدم. اسرائیل کودک‌کش باز عقده‌های ناتوانی‌اش را سر لبنان خالی کرد. اخبار بمباران لبنان دارد دیوانه‌ام می‌کند. یک خبر هم از بمباران شش زایشگاه در لبنان آمده که هنوز رسمی نشده. چطور می‌توانیم سرمان را بالا بگیریم؟ رسم مردانگی این بود؟ امروز چهل روزست که خون دل شده قوت غالب ما. خون دل نبودن آن آقای شهیدمان. تمام این چهل روز جرات نکردم فیلم‌های اعلام خبر شهادت آقا در تلوزیون را ببینم. دلش را نداشتم. امروز تنها کاری که غیر از گریه و خواندن قرآن برای چهلم کردم دیدن آن فیلم‌ها بود. احساس مزخرفی دارم از هیچ کار نکردن. از برنامه مطالعاتی‌ام چهل روز عقب افتادم! ناگفته نماند در این مدت سه چهار بار رجوع ناموفق هم داشتم. هرچه هست خیلی از این وضع ناراضی‌ام و برایش هیچ کاری هم نمی‌کنم! ته کارم گشت زدن توی کانال‌ها و بین پیشنهادات دوستان‌ست که تهش به هیچ انتخابی نمی‌رسم. کاش کسی منت به سرم می‌گذاشت و می‌آمد با تحکم بهم می‌گفت: «آی فلانی! با این شروع کن.» و من بی‌حرفی صفحه اول کتاب را باز می‌کردم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾این دومین صبحی‌ست که روز را با خبر اصابت آغاز نمی‌کنیم. دلمان ولی خوش نیست. خوش نیست و نگرانیم. خوش نیست و دغدغه داریم. خوش نیست و هنوز شهید تشییع و تدفین نشده داریم. می‌نشینم سر نقدها. اولین تمرین‌ از دوره بهار نویسندگی خلاق را باید بررسی کنم. فقط دو هنرجو تمرین نداده‌اند و بقیه سروقت فرستادند. خدا را شکر تمرین‌های خوبی بود و به هنرجوهای این ترم امیدوار شدم. ساعت سه و نیم مراسم هفتم مادر الهه‌ست. در گلزار شهدای قم. محمد قرارست سخنران باشد و معمم بیاید. لباس که می‌پوشد چشم‌های گرد رقیه بسته نمی‌شود! تا حالا پدرش را با لباس روحانیت ندیده بود. ساعت سه اسنپ می‌آید. راننده خانم‌ست و دوتا دختر سه‌چهار ساله روی صندلی کناری‌اش نشسته‌اند. ما چهارتایی می‌نشینیم عقب. رقیه هر چند دقیقه یک‌بار پدرش را نگاه می‌کند. قبل از سوار شدن با خانم راننده بگو مگو می‌کنم. حق با من‌ست ولی صدایم را کمی بالا می‌برم و تند حرف می‌زنم. محمد همیشه می‌گوید راننده‌های اسنپی که خانم هستند را تکریم کن. وقتی می‌نشینیم در ماشین از پادرمیانی‌اش خیلی عصبانیم. آرام کنار گوشم می‌گوید: «وقتی من این لباس تنمه خیلی باید مراقب رفتارمون باشیم. حتما موقع پیاده شدن بهش محبت کن.» اولش حرفش برایم حرف زور بود. بعد چند دقیقه به خودم گفتم: «خجالت بکش! حاضر نیستی بخاطر لباس پیغمبر غرورت رو بشکونی؟» موقع پیاده شدن صبر کردم محمد پیاده شود تا از دل خانم راننده دربیاورم اما قبلش او ازمان عذرخواهی کرد. دست گذاشتم روی شانه‌اش و معذرت خواستم و حلالیت. لبخند زد و باز هم عذر خواست. به گلزار که می‌رسیم متوجه می‌شویم دارند شهید تشییع می‌کنند. گمانم از شهدای آخرین حمله به هنرستان قم بود ولی مطمئن نیستم. دورتادور مزار صندلی چیده‌اند. خانم‌ها پشت به آفتاب و مردها رو به آفتابند. محمد در صحبت‌هاش به ترور نافرجام حضرت آقا اشاره می‌کند و این‌که در آن سخنرانی موضوع صحبت آقا، زن بوده و می‌خواهد این را پیوند بزند به ویژگی‌های زن اصیل انقلابی که نشانه‌هاش را می‌شد در زندگی متوفی دید. بعد مراسم می‌رویم قطعه شهدای گلزار کنار ردیفی که شهدای جنگ رمضان آن‌جا هستند. بنرهای بزرگی از تصاویر شهدا زده‌اند به نرده‌ها. آن وسط بنر شهدای خانوادگی از همه جان‌گدازترست. محمد محو تصویر خانواده شهید مهدی است که در پردیسان شهید شدند. می‌گوید: «نگاه کن چقدر بچه توی اون خونه‌ خوابیده بودن.» اطراف هیچ مزاری خالی نیست. خانواده شهدا دورتا دور هر مزار نشسته‌اند طوری که اصلا خود مزار پیدا نیست. وقتی برمی‌گردیم حالم خوش نیست. دراز می‌کشم و بدتر هم می‌شوم. حال روحی‌ام جالب نیست. احساس می‌كم یک انرژی منفی از مزار به بعد دنبالم‌ست. صدقه می‌دهم و بلند می‌شوم تا به کارها برسم. سه تا از نقدها مانده که انجام می‌دهم. فهرست کارهای مهمانی را نوشته‌ام و زده‌ام به یخچال. بخشی که مربوط به امشب‌ست را انجام می‌دهم. این‌ها تیک می‌خورند: درست کردن شیره حلوا، پاک کردن برنج، تفت دادن آرد خام، گذاشتن مقدار کافی یخ در فریزر، شستن لیوان‌های پذیرایی. قبل خواب قرآن و حدیث کسا می‌خوانم اما دیر و بد می‌خوابم. تا صبح فضا برایم سنگین و قلبم در فشارست. چقدر بعضی آدم‌ها بدانرژی‌اند. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾امشب مهمان خانه دخترت بودیم آقای دریابان. من «دریابان» را از «دریاسالار» بیشتر دوست دارم؛ امن‌ترست. امن صمیمی. درست مثل خودت. قبل شهادتت اسمت را نشنیده بودم. امشب اما تو میزبان ما بودی. ایستاده بودی توی آشپزخانه، مهمان جدید که از در می‌آمد می‌رفتی توی راهرو به استقبالش، بعد که ما چشم‌هامان تر می‌شد همین‌جور که سرت پایین بود قدم‌زنان می‌آمدی کنار کنسول چوبی، ما که سوال می‌پرسیدیم کنار میز تلوزیون، برگ‌های پتوس را با دستت پاک می‌کردی. تو آن‌جا بودی آقای دریابان. من تمام مدت داشتم تصور می‌کردم. تخیل، راه درازی گرفته بود توی سرم. دامادت گفت به دخترت زیاد سر می‌زدی. دختردوست بودی حتما. برایمان چای می‌آورند و من فکر می‌کنم دست تو روزی به آن فنجان‌های آبی آسمانی خورده است؟ نعلبکی را از دست دخترت گرفته‌ای و روی مبل‌هایی که حالا ما نشسته‌ایم نشسته‌ای؟ تابلوی بزرگ را دم رفتنی دیدم. جاده جنگلی بود در شمال وطنی که تو و اجدادت جنوبش را با شاه‌رگ نگه داشتید. دارم فکر می‌کنم چند سال بوده دلت لک زده برای سفر خانوادگی؟ آقای دریابان یعنی شب‌هایی که مهمان خانه دخترت بودی سجاده‌ات را روی این فرش لاکی می‌انداختی؟ من فکر می‌کنم لابد پرستوهای کوچکی که کنج دیوار خانه نقش‌بسته دیوار بودند را که می‌دیدی، صدای دریا می‌پیچیده توی سرت و بوی جنوب وطن. آقای دریابان! تو خیلی برای قلب‌های تب‌دار این وطن راه رفتی، خیلی برای چشم‌های بی‌قرار مردان جنوب، زنان شمال، جوانان غرب، کودکان شرق زحمت کشیدی. جایت حالا در خانه کوچک دخترت و قلب‌های ما زیادی خالی‌ست. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾شب دیر می‌خوابم و صبح دیر بیدار می‌شوم. یک‌بار هشت بیدار شدم مرغ‌ها را از فریزر درآوردم و دوباره خوابیدم. ساعت ده و نیم که چشمم را باز می‌کنم هول کارها می‌افتد توی تنم. بدو بدو شروع کردم. حلوا را که درست می‌کردم مداحی آقای ستوده گوش دادم. ده روزی هست مدام همین را گوش می‌دهم؛ «داغت نمی‌شه باورم ای رهبرم» ستوده را تازه شناختم. قبلا اسمش را از زبان دانش‌آموزهایم شنیدم. فقط دو سه تا از کارهایش را خیلی پسندیدم ولی همین‌ها را زیاد گوش می‌دهم. آرد و روغن را تفت می‌دهم و زیر لب تندتند فاتحه و آیت‌الکرسی می‌خوانم. حلوا را نیت خیرات رهبر شهیدمان کردم و غذا را خیر اموات خصوصا مادر تازه‌درگذشته. شام باقالی‌پلو با مرغ‌ست. شب قبل، موقع خواب داشتم با خودم فکر می‌کردم که خداراشکر شوید خشک خیلی تر و تمیز و معطری برای برنج دارم که یک‌هو انگار برق گرفتم! یادم افتاد این شوید را مادر الهه خشک کرده بود! دوماه پیش الهه آمد و یک پلاستیک پر شوید داد بهم. گفت شوید خوش‌عطر و رنگی بوده و مادرش خشک کرده. عجب دنیایی‌ست. کی فکرش را می‌کند کسی چیزی را با دست‌های خودش آماده کند که برای خیراتش استفاده می‌شود؟ فکر می‌کنم اموات گاهی مسیر را خودشان مدیریت می‌کنند. کل شوید را استفاده کردم و ازش قد یک مشت ماند. حلوا را که ماسوره زدم خبرهای مذاکرات فردا پخش شده بود. جز دعا و طلب خیر و ماندن در خیابان چی ازمان برمی‌آید؟ شروع می‌کنم به استغفار و گردگیری خانه هم تمام می‌شود. مهمان‌ها که آمدند تا سفره شام بیندازیم همه‌چیز روی دور تند بود. خیلی خیلی تند. احساس می‌کردم دارم عقب می‌مانم. شام را که خوردیم اما آرامش برگشت. به لطف خدا و شهدایی که شریک سفره‌مان بودند مهمانی خوبی شد. پدر و مادر محمد هم بودند و شب ماندند پیشمان. زهرا از خبر خوابیدنشان طوری خوشحال شد که نزدیک بود ساعت دوی شب وسط حیاط جیغ بکشد! ساعت چهار که سرم را گذاشتم روی بالش می‌خواستم یک دور تسبیح دیگر برای عزتمندی مذاکرات فردا بگویم اما بی‌هوش شدم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun