🌾حوالی ساعت ده و نیم صدای انفجار میآید. به محمد نگاه میکنم و سعی میکنیم بچهها چیزی نفهمند. صدا دور بود و احتمالا باز هم خارج شهرست. مطمئن میشویم و خیالمان راحت میشود. به کارهای مدرسه میرسم. فایلهای صوتی که ضبط کردم یا ارسال نمیشود یا برای بچهها پخش نمیشود. خدا عاقبت این درس خواندنها را بخیر کند. فکر میکنم بالاخره باید بازی را عوض کنم. معلوم نیست تا کی وضعیت اینطور باشد. فکر نمیکنم این سال را دیگر حضوری برویم مدرسه. دلم برای بچهها تنگ شده. هروقت یادشان میافتم از ته دل دعا میکنم این ایام عزیزی از دست نداده باشند.
تصمیم میگیرم خانواده الهه را برای اولین بار دعوت کنم خانه. محمد موافقست و مقدمات را فراهم میکنیم. جمعه، شام. موقع حساب و کتاب تعداد مهمانها از محمد میپرسم: «طبق مهمونیای قبلی خودتون، چند نفریم؟»
میگوید: «بیست و یک منهای یک!»
همین جمعی که جمعه شب قرارست بیایند خانه ما، بیست روز پیش دور هم بودیم. منزل مادرشان. ده روز قبل آن هم باز همین جمع در خانه الهه بودیم. و حالا مادر، همان نفر منهای یکم بود.
برای حلوای جمعه از لوازم قنادی، خرید دارم. طوری تنظیم کردم با بچهها برویم خرید و بعد به تجمع ملحق شویم. بعد خرید میرویم زیر پل فردوسی. دشمن ذلیل، شروع کرده به زدن زیرساختها. پل میزند، راهآهن، آزادراه. تهدید پلها بالاست. ما اما زیر پل فردوسی هستیم. زهرا ازم میپرسد چرا امریکا ریلهای راهآهن ما را میزند؟ برایش رقیه را مثال میزنم که وقتی به خواستهاش نمیرسد شروع به جیغ زدن و پرت کردن وسایل میکند. گمانم خیلی خوب قانع شد!
میرویم چای بگیریم که غذا میدهند دستمان. عدسپلو را میگیرم و شروع به خوردن میکنم. هر قاشقی که در دهان میگذارم انکار تیغ قورت میدهم. تحت تاثیر بحثهای اینروزها احساس میکنم کار بدی کردم غذا گرفتم و همه چشمها دارند مرا میپایند. یکی از بچههای مدرسه را هم ظرف بدست میبینم. البته هر دو ظرف بدست بودیم! پذیرایی ایستگاهها موافقان و مخالفانی دارد. من تا جایی که افراط نشود هیچ اشکالی در پذیرایی از مردم نمیبینم. مباحثه و اختلافنظر خیلی هم خوبست تا جایی که نخواهیم با بیانصافی به هم نسبتهای زشت و ناروا بدهیم. نه کسی که پذیرایی میگیرد دلهست و نه کسی که نمیگیرد لجوج و از دماغ فیل افتاده. مهمترین ویژگی تجمعات این شبها مردمی بودن و خانوادگی بودنش است. ما حالا دارد چهل شب میشود که در خیابانیم. بچهها و حتی نوجوانهای اول راه، آرمان و اعتقاد و نظام را آنجور که ما میفهمیم نمیفهمند. طبیعیست که من برای جذاب ماندن این حضورهای شبانه، با دل بچههایم به اقتضای سن هر کدام برای حواشی مسیر، راه بیایم. حواشی یک وقت پرتاب کردن موشک کاغذی در دهن گشاد سگ زردست، یک وقت خواندن شعر پشت بلندگو، یکوقت کشیدن پروانه پرچمی روی دست و لپ و یکوقت هم خوراکی.
امشب فرصتی که مردک داده تمام میشود. قرارست ساعت سه و نیم شب دنیا را شگفتزده کند. سپاه هم توییت محکمی زده که کیف کردیم. بچهها میخوابند و ما بیداریم تا شگفتزده شویم! حوالی ساعت سه نیمهشب، مردک، توییت آتشبس موقت را میزند و بعد هم خودمان تایید میکنیم. من و محمد ساکتیم. خیلی ساکت. توی گروهها میچرخیم و کسی چیزی نمیگوید. یاد خاطراتی که از نوشیدن جام زهر شنیدم و خواندم میافتم. به رزمنده پای لانچر فکر میکنم. به پدر و مادر بچههای میناب. به بچههایی که از سال دیگر در مدرسه شاهد درس میخوانند. خدا را شکر هنوز بساط توجیه و انگ زدنها راه نیفتاده. از فرداست که مدام باید توصیه و نصیحت بشنویم.
دلم نمیخواهد حرفی بزنم. حتی دلم نمیخواهد فکر کنم. در گروه استادیاری مبنا مینویسم «و آه.» و میخوابم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#سی_و_نهمین
🌾صبح با تماس خاله بیدار میشوم. میگوید: «جنگ دیگه تموم شد پاشید بیاید تهران.» بیرمقی و بیحوصلگی مرا که میبیند ذوقش کور میشود. حالا تب بحثها درباره این آتشبس موقت بالا گرفته. آدمها که عوض نمیشوند. همانهایی که قبلا معتقد بودند هیچچیز خلاف امر و اذن رهبر شهیدمان انجام نمیشود حالا هم همان فرمان دستشانست. سعی میکنم حواسم را به چیزهای دیگر بدهم تا کمتر حرص بخورم. یک طرف سرم کسی میگوید: «واسه این چیزا حرص نخوری پس واسه چی حرص بخوری؟ واسه نامرتبی اتاق بچهها و گرون شدن دوباره لبنیات؟» آن یکی طرف دیگر سرم میگوید: «تو مگه چیزی رو میتونی عوض کنی؟»
ظهر با محمد رفتیم خرید برای مهمانی. عصر هم گاز جدید وصل شد. خدا را شکر از زانودرد و پله بالا و پایین کردن راحت شدم. اسرائیل کودککش باز عقدههای ناتوانیاش را سر لبنان خالی کرد. اخبار بمباران لبنان دارد دیوانهام میکند. یک خبر هم از بمباران شش زایشگاه در لبنان آمده که هنوز رسمی نشده. چطور میتوانیم سرمان را بالا بگیریم؟ رسم مردانگی این بود؟
امروز چهل روزست که خون دل شده قوت غالب ما. خون دل نبودن آن آقای شهیدمان. تمام این چهل روز جرات نکردم فیلمهای اعلام خبر شهادت آقا در تلوزیون را ببینم. دلش را نداشتم. امروز تنها کاری که غیر از گریه و خواندن قرآن برای چهلم کردم دیدن آن فیلمها بود. احساس مزخرفی دارم از هیچ کار نکردن.
از برنامه مطالعاتیام چهل روز عقب افتادم! ناگفته نماند در این مدت سه چهار بار رجوع ناموفق هم داشتم. هرچه هست خیلی از این وضع ناراضیام و برایش هیچ کاری هم نمیکنم!
ته کارم گشت زدن توی کانالها و بین پیشنهادات دوستانست که تهش به هیچ انتخابی نمیرسم. کاش کسی منت به سرم میگذاشت و میآمد با تحکم بهم میگفت:
«آی فلانی! با این شروع کن.»
و من بیحرفی صفحه اول کتاب را باز میکردم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهلمین
🌾این دومین صبحیست که روز را با خبر اصابت آغاز نمیکنیم. دلمان ولی خوش نیست. خوش نیست و نگرانیم. خوش نیست و دغدغه داریم. خوش نیست و هنوز شهید تشییع و تدفین نشده داریم. مینشینم سر نقدها. اولین تمرین از دوره بهار نویسندگی خلاق را باید بررسی کنم. فقط دو هنرجو تمرین ندادهاند و بقیه سروقت فرستادند. خدا را شکر تمرینهای خوبی بود و به هنرجوهای این ترم امیدوار شدم.
ساعت سه و نیم مراسم هفتم مادر الههست. در گلزار شهدای قم. محمد قرارست سخنران باشد و معمم بیاید. لباس که میپوشد چشمهای گرد رقیه بسته نمیشود! تا حالا پدرش را با لباس روحانیت ندیده بود.
ساعت سه اسنپ میآید. راننده خانمست و دوتا دختر سهچهار ساله روی صندلی کناریاش نشستهاند. ما چهارتایی مینشینیم عقب. رقیه هر چند دقیقه یکبار پدرش را نگاه میکند. قبل از سوار شدن با خانم راننده بگو مگو میکنم. حق با منست ولی صدایم را کمی بالا میبرم و تند حرف میزنم. محمد همیشه میگوید رانندههای اسنپی که خانم هستند را تکریم کن. وقتی مینشینیم در ماشین از پادرمیانیاش خیلی عصبانیم. آرام کنار گوشم میگوید: «وقتی من این لباس تنمه خیلی باید مراقب رفتارمون باشیم. حتما موقع پیاده شدن بهش محبت کن.» اولش حرفش برایم حرف زور بود. بعد چند دقیقه به خودم گفتم: «خجالت بکش! حاضر نیستی بخاطر لباس پیغمبر غرورت رو بشکونی؟»
موقع پیاده شدن صبر کردم محمد پیاده شود تا از دل خانم راننده دربیاورم اما قبلش او ازمان عذرخواهی کرد. دست گذاشتم روی شانهاش و معذرت خواستم و حلالیت. لبخند زد و باز هم عذر خواست.
به گلزار که میرسیم متوجه میشویم دارند شهید تشییع میکنند. گمانم از شهدای آخرین حمله به هنرستان قم بود ولی مطمئن نیستم. دورتادور مزار صندلی چیدهاند. خانمها پشت به آفتاب و مردها رو به آفتابند. محمد در صحبتهاش به ترور نافرجام حضرت آقا اشاره میکند و اینکه در آن سخنرانی موضوع صحبت آقا، زن بوده و میخواهد این را پیوند بزند به ویژگیهای زن اصیل انقلابی که نشانههاش را میشد در زندگی متوفی دید.
بعد مراسم میرویم قطعه شهدای گلزار کنار ردیفی که شهدای جنگ رمضان آنجا هستند. بنرهای بزرگی از تصاویر شهدا زدهاند به نردهها. آن وسط بنر شهدای خانوادگی از همه جانگدازترست. محمد محو تصویر خانواده شهید مهدی است که در پردیسان شهید شدند. میگوید: «نگاه کن چقدر بچه توی اون خونه خوابیده بودن.»
اطراف هیچ مزاری خالی نیست. خانواده شهدا دورتا دور هر مزار نشستهاند طوری که اصلا خود مزار پیدا نیست.
وقتی برمیگردیم حالم خوش نیست. دراز میکشم و بدتر هم میشوم. حال روحیام جالب نیست. احساس میكم یک انرژی منفی از مزار به بعد دنبالمست. صدقه میدهم و بلند میشوم تا به کارها برسم. سه تا از نقدها مانده که انجام میدهم. فهرست کارهای مهمانی را نوشتهام و زدهام به یخچال. بخشی که مربوط به امشبست را انجام میدهم. اینها تیک میخورند: درست کردن شیره حلوا، پاک کردن برنج، تفت دادن آرد خام، گذاشتن مقدار کافی یخ در فریزر، شستن لیوانهای پذیرایی. قبل خواب قرآن و حدیث کسا میخوانم اما دیر و بد میخوابم. تا صبح فضا برایم سنگین و قلبم در فشارست.
چقدر بعضی آدمها بدانرژیاند.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_یکمین
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾امشب مهمان خانه دخترت بودیم آقای دریابان. من «دریابان» را از «دریاسالار» بیشتر دوست دارم؛ امنترست. امن صمیمی. درست مثل خودت.
قبل شهادتت اسمت را نشنیده بودم. امشب اما تو میزبان ما بودی. ایستاده بودی توی آشپزخانه، مهمان جدید که از در میآمد میرفتی توی راهرو به استقبالش، بعد که ما چشمهامان تر میشد همینجور که سرت پایین بود قدمزنان میآمدی کنار کنسول چوبی، ما که سوال میپرسیدیم کنار میز تلوزیون، برگهای پتوس را با دستت پاک میکردی. تو آنجا بودی آقای دریابان.
من تمام مدت داشتم تصور میکردم. تخیل، راه درازی گرفته بود توی سرم. دامادت گفت به دخترت زیاد سر میزدی. دختردوست بودی حتما. برایمان چای میآورند و من فکر میکنم دست تو روزی به آن فنجانهای آبی آسمانی خورده است؟ نعلبکی را از دست دخترت گرفتهای و روی مبلهایی که حالا ما نشستهایم نشستهای؟ تابلوی بزرگ را دم رفتنی دیدم. جاده جنگلی بود در شمال وطنی که تو و اجدادت جنوبش را با شاهرگ نگه داشتید. دارم فکر میکنم چند سال بوده دلت لک زده برای سفر خانوادگی؟
آقای دریابان یعنی شبهایی که مهمان خانه دخترت بودی سجادهات را روی این فرش لاکی میانداختی؟ من فکر میکنم لابد پرستوهای کوچکی که کنج دیوار خانه نقشبسته دیوار بودند را که میدیدی، صدای دریا میپیچیده توی سرت و بوی جنوب وطن.
آقای دریابان! تو خیلی برای قلبهای تبدار این وطن راه رفتی، خیلی برای چشمهای بیقرار مردان جنوب، زنان شمال، جوانان غرب، کودکان شرق زحمت کشیدی.
جایت حالا در خانه کوچک دخترت و قلبهای ما زیادی خالیست.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#شهید_سردار_تنگسیری
🌾شب دیر میخوابم و صبح دیر بیدار میشوم. یکبار هشت بیدار شدم مرغها را از فریزر درآوردم و دوباره خوابیدم. ساعت ده و نیم که چشمم را باز میکنم هول کارها میافتد توی تنم. بدو بدو شروع کردم. حلوا را که درست میکردم مداحی آقای ستوده گوش دادم. ده روزی هست مدام همین را گوش میدهم؛ «داغت نمیشه باورم ای رهبرم»
ستوده را تازه شناختم. قبلا اسمش را از زبان دانشآموزهایم شنیدم. فقط دو سه تا از کارهایش را خیلی پسندیدم ولی همینها را زیاد گوش میدهم. آرد و روغن را تفت میدهم و زیر لب تندتند فاتحه و آیتالکرسی میخوانم. حلوا را نیت خیرات رهبر شهیدمان کردم و غذا را خیر اموات خصوصا مادر تازهدرگذشته. شام باقالیپلو با مرغست. شب قبل، موقع خواب داشتم با خودم فکر میکردم که خداراشکر شوید خشک خیلی تر و تمیز و معطری برای برنج دارم که یکهو انگار برق گرفتم! یادم افتاد این شوید را مادر الهه خشک کرده بود! دوماه پیش الهه آمد و یک پلاستیک پر شوید داد بهم. گفت شوید خوشعطر و رنگی بوده و مادرش خشک کرده. عجب دنیاییست. کی فکرش را میکند کسی چیزی را با دستهای خودش آماده کند که برای خیراتش استفاده میشود؟ فکر میکنم اموات گاهی مسیر را خودشان مدیریت میکنند. کل شوید را استفاده کردم و ازش قد یک مشت ماند.
حلوا را که ماسوره زدم خبرهای مذاکرات فردا پخش شده بود. جز دعا و طلب خیر و ماندن در خیابان چی ازمان برمیآید؟ شروع میکنم به استغفار و گردگیری خانه هم تمام میشود.
مهمانها که آمدند تا سفره شام بیندازیم همهچیز روی دور تند بود. خیلی خیلی تند. احساس میکردم دارم عقب میمانم. شام را که خوردیم اما آرامش برگشت. به لطف خدا و شهدایی که شریک سفرهمان بودند مهمانی خوبی شد.
پدر و مادر محمد هم بودند و شب ماندند پیشمان. زهرا از خبر خوابیدنشان طوری خوشحال شد که نزدیک بود ساعت دوی شب وسط حیاط جیغ بکشد!
ساعت چهار که سرم را گذاشتم روی بالش میخواستم یک دور تسبیح دیگر برای عزتمندی مذاکرات فردا بگویم اما بیهوش شدم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_دومین
🌾برای صبحانه هرچند دیر اما خرماتخممرغ دلخواهی درست کردم. با گردو و کنجد. محمد هم نان بربری میگیرد. از وقتی ساکن این خانه شدهایم بار اولست نان بربری میخوریم. صبحانههایی که پدرومادر محمد پیشمان هستند را خیلی دوست دارم. اخبار مذاکرات را لحظهای دنبال میکنیم. فعلا در پیشنشست هستند. آقای قالیباف عکسی در هواپیما گرفته و همراهانش را در پرواز ۱۶۸ میناب نشانمان داده. همراهانش چندتا از شهدای مینابند. کولهپشتی خونی بچهها که ماکت هم نیست و واقعیست را گذاشتند روی صندلیهای ردیف اول و عکسشان را. به برکت خون این بچههای مظلوم شهید امیدواریم. خدا کند عزتی که حالا بدست آوردیم را با چیزی کمتر معامله نکنیم. ما دست خودمان نیست که میترسیم. خاطره بد داریم!
اذان ظهر را تازه میشنویم که چشمهای زهرا باز نم برمیداند. پدربزرگ و مادربزرگ راهی بروجرد شدند. هر بار بغضهای زهرا دمدمای رفتن مهمانی را میبینم یاد بچگیهای خودم میافتم. چقدر اشک میریختم و بغض قورت میدادم.
از دیروز گلویم کمی سنگین بود حالا دیگر مطمئنم مریض شدم. مهمانها که میروند دلم میخواهد بخوابم. الهه و فاطمه را صدا میزنم تا ناهار بیایند پایین. بعد ناهار، ظرف میشویم و ماشین لباسشویی روشن میکنم. مذاکرات رسما آغاز شده. کاش بلد بودم باید چی بخوانم و کدام طرف فوت کنم! حالم ذرهذره بدتر میشود. بیجانم. تا نیفتادم خانه را مرتب میکنم و روی مبلها ملحفه میاندازم. میخواستم امشب بروم تجمع ولی مطمئنم تا ساعت نه دیگر کاملا تسلیم بیماری شدم. همین هم میشود. سعی میکنم زود بخوابم اما بچهها بیخواب شدند. میترسم بخوابم و بعد اخبار بدی در انتظار بیدار شدنم باشند. چند تا جدال دوجانبه توی سرم برپاست. جدال بیوطن و باوطنها، جدال خوشبین و بدبینها، جدال موگویی و علیز، جدال باقریسم و سعیدیسم و کلی جدال دیگر.
بیرون سرم هم جدال همیشگی زهرا و رقیه برپاست سر اینکه امشب کدامشان پیش مامان بخوابد! کاش به این تحفهای که دارند سرش دعوا میکنند و امشب نای تشر زدن هم ندارد رحم میکردند. خیلی طول کشید تا بخوابند و من هم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_سومین
🌾نماز صبح را به سختی خواندم. وقتی خواستم دوباره به رختخواب بروم انگار دستگاه مکش میکشیدم به سمت زمین. نزدیک بود با زانو فرود بیایم. هیچی نفهمیدم تا ساعت یازده. از دیر بیدار شدن بیزارم. احساس میکنم از همه دنیا عقب ماندم. از اینکه سر ظهر بخواهم بساط صبحانه بپا کنم هم فراریام. زیر بارش نمیروم چون نمیخواهم روال بقیه روزم بههم بخورد. صبحانه دیر یعنی ناهار دیر و شام دیر. فقط چای و خرما میآورم و اصلا به گلویم فکر نمیکنم. محمد میخواهد ببردم دکتر. میگویم باشد بعد از ظهر. بدندرد دارم و این از آبریزش بینی و سوزش گلو بدترست. گوشی مدام دست زهراست که فعالیتهای درسیاش را انجام بدهد. حوصله و جان روشن کردن لپتاپ را هم ندارم. برای همین از مذاکرات بیخبرم. محمد همان ظهر بیمقدمه میگوید: «مذاکرات شکست خورد!»
توضیح میدهد که امریکا کوتاه نیامده و بقول خودش «روداری» کرده، ایران هم خداحافظی!
خیالم راحت میشود. یادم میآید پیام رهبری به مناسبت چهلم رهبر شهیدمان را هنوز نخواندم. میروم سراغش. رهبر جاییش تلویحا گفتهاند سیاهتان را دربیاورید. چند روز پیش مارال گفت خواسته لباس مشکیاش را دربیاورد و نتوانسته. میپرسید این حالش طبیعیست؟ معلومست که طبیعی بود. من هم درنیاوردم. ما مگر آقای مظلوم مقتدرمان را تشییع کردیم که لباس سیاه دربیاوریم؟ مگر تدفین کردیم؟ مگر مجلس ختم رفتیم؟ مگر دور هم گریه کردیم؟
کی باشد که ماها آدم بشویم معلوم نیست. در جواب بهش میگویم این چیزها توصیهای نیست و ببیند دلش چطور رضاست. خداراشکر دوستان خوبی دارم که میشود پیششان حرف زد بدون برچسب.
برای عصر محمد قرار دارد. میگوید قبل برگشتنش تماس میگیرد که آماده باشم برویم درمانگاه. با ناهار امروز، چهار وعده است باقالیپلو به بچهها دادم! به هر ضربی بود بلند شدم تا برای شام چیز جدیدی درست کنم. وقتی محمد آمد و گفت برویم، گفتم مریضیام دکتر نمیخواهد. اصرار داشت برویم و لااقل تقویتی بزنم ولی رأیش را زدم. با خردهمرغهای مهمانی، مواد ساندویچ مرغ درست کردم و محمد هم نان باگت خرید. فردا قرارست با بچههای مبنا برویم منزل دختر شهید تنگسیری. اول اسم مینویسم ولی میترسم فردا بدندرد و بیجانیام بیشتر باشد. شب اسمم را حذف میکنم.
سگ زرد باز جنونش زده بالا و پارس میکند. تهدید میکند و چرت توئیت میزند. داخلیها قربانصدقه هیئت مذاکرهکننده مقتدر برگشته، میروند. یک ور سر من هم قربانشان میرود و ور دیگر میگوید: «چه مسخرهست که باید بگیم ممنون که به وظیفهتون عمل کردید!» ور سومی هم حالا هست که میگوید: «هاااا چی شد؟ مگه خاطره بد نداشتی؟ خب حالا باید شاکر باشی دیگه! چرا زورت میاد؟!»
در هر حال خدارا شکر میکنم که عزتمان را حفظ کرد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_چهارمین
🌾کلاسهای مدرسه از هشت صبح شروع میشود. خدا را شکر هر دو مدرسه بستر آنلاین خریدهاند و دست به دامن شاد و ایتا نیستیم. بعد بیشتر از یکماه دور هم جمعیم و میشود بهعنوان کلاس نصفه و نیمه قبولش کرد. کلاسها ساعت یک تمام میشود و میروم سراغ ناهار. بدندرد و بیرمقی دیروز را ندارم. ساعت پنج با بچههای مبنا قرار بود برویم منزل دختر شهید تنگسیری. خیلی دلم میخواست بروم اما دیروز که حالم بد بود گفتم حتما امروز بدتر میشوم. برای همین خبر دادم نمیروم. بعد ناهار محمد بیمقدمه گفت: «امروزو بریا حتما. من بچهها رو نگه میدارم» اولش میگویم نه ولی اصرار میکند. پیام میدهم که ببینم ظرفیت دارند یا نه. جور میشود که بروم. این دریاییها را یکجور دیگر دوست دارم. از وقتی نادرخان، میرمهنا را بهم شناسانده همه دریاییهای غیرتی را میرمهنا میبینم. «بر جادههای آبی سرخ» را نادر ابراهیمی بزرگ نوشته. از میرمــَــهنای دُغابی و اشغالگرانی که جنوب وطن را زیر پوتین گرفته بودند نوشته. وارد خانه کوچکشان که شدم چشمم به هر چیزی میافتاد تخیل میکردم. از خودم میپرسم دیوارهای این خانه چند تا مهمانی پدر و دختری به خودش دیده؟
اشک، لبالب چشمهام آمده و بهانه سرریز شدن آنجا زیاد بود. هنوز عکسی از بابا به دیوار خانه نبود. وقت نکرده دخترش هنوز که به عکسهای امام شهید و حاج قاسم، حالا عکس بابا را هم اضافه کند. توی سرم به عکس سردار تنگسیری فکر میکنم. به نظرم خیلی بابا بوده. از آن باباهای مهربان دختردوست. خوش به حال دخترش. فضای خانه انرژی و گرمای زیادی دارد. قرارست بعد چهلم باز بیاییم. آخر دیدار، همسر یکی از خانمها مداحی میکند. شب شهادت امام صادقست و مداح میخواهد شروع کند که داماد شهید میگوید: «حاجی روضه حضرت زهرا خیلی دوست داشت.»
مداحمان روضه مادر میخواند و من شک ندارم که شهید همانجا بین دامادش و مداح دوزانو نشسته روی فرش لاکی و دست گرفته روی پیشانی.
برمیگردم خانه و رقیه باهام قهر میکند که نبردمش دوچرخهسواری. قولی نداده بودم ولی با خودش بریده و دوخته بود. عوضش قول فردا را دادم. فردا روز شهادتست و تعطیلی رسمی. یک روضه هم دعوتم که فعلا قرار نیست بروم. شب متن کوتاهی از دیدار، برای کانال نوشتم. سیل پیامها به خصوصیام آمد که مشتاق دیدار با دخترخانم شهید بودند. چقدر مردم با محبتی داریم.
چقدر ما به این عنوان «دختر شهید» حساسیم.
گمانم قضیه از سال ۶۱ هجری آب میخورد!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_پنجمین
🌾چشمم را که باز میکنم غم خودش را میاندازد روی قلبم. یاد کلیپی که دیشب دیدم میافتم. جلوی خیابان کشوردوست را بلوکهای سیمانی بزرگ گذاشته و بستهاند. روی زمین جلویش یک قطعه از زیراندازهای آبی بیت انداختهاند. بالاتر از حسرت چی داریم که بشود روی احساسم بعد آن سحر، اسم بگذارم؟ حسرت یک بار دیگر دوزانو نشستن روی آن آبیسفیدی که امضای رهبر مسلمین جهان بود دارد قلبم را آب میکند. حالا حتی حسرت میخورم به صاحب دستهایی که توی فیلم دارد کنج خیابان، غریبانه دست میکشد روی آن تاروپودهای برجسته. حسرت میخورم به همه آنهایی که پشت آن بلوک سیمانی بزرگ، اشک یتیمی میریزند. یاد این شعر مولانا میافتم:
«هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی»
با چشمهایی که اشک تارشان کرده فیلم را فرستادم برای محمد و زیرش نوشتم: «توروخدا منو ببر اینجا»
جواب داد: «کی دلشو داره بره؟؟؟»
باز خواهش میکنم. جوابی نمیدهد. وقتی میآید خانه باز بهش میگویم و او «نه» محکمی تحویلم میدهد.
بعد صبحانه رقیه را میبرم پارک تا دوچرخهسواری کند. بعدش هم با زهرا میرویم. زهرا را که میبرم رقیه هم میآید و پرچم بزرگ ایران را هم با خودش میآورد. توی پارک کوچک محلی میدود و پرچمبازی میکند. نگاهش میکنم و قند توی دلم آب میشود. حالم عجیبست. هم ذوق میکنم و هم گریه. ما امتی هستیم که حالا کودکانمان روزهای زیادیست همبازی جدید پیدا کردند. پرچم میگیرند دستشان و میدوند. پرچم را تکان میدهند و رجز میخوانند، شعر میخوانند. مدام کارهای جدید با پرچم یاد میگیرند و میگویند: «مامان ببین. بابا ببین.»
وقتی برمیگردیم سیبزمینیها پخته. ناهار دوپیازه داریم. بعد ناهار قرار میشود بچهها بمانند خانه و بروم روضه. میروم و آنجا در تزیین شلهزرد کمک میکنم. سخنران جوان، حرفهای خوبی میزند اما روضهاش خیلی تکانم نمیدهد. با برادر همسرم و خانوادهاش برمیگردیم. توی راه هم زنگ میزنم به بچهها که آماده بشوند تا بریم تجمع. به خانه که رسیدیم فوری لباس عوض کردم و راهی شدیم. هشت نفری نشستیم توی ماشین! دوتایمان البته بچههای کوچکند. پرچم حزبالله را محمد از پنجره جلو بیرون گرفته و پرچم سهرنگ ایرانجان را من از پنجره عقب. لبههای پرچم حزبالله ریشریش شده. از ماشین که پیاده شدیم دور میدان مفید در حاشیه پارک، هفت هشت خانم میز گذاشته بودند و با چرخ خیاطی دور پرچمها را میدوختند. تجمعات این شبها خیلی شبیه پیادهروی اربعین شده. هر کس هر کاری که به نظرش در این راه باری از دوش مردم برمیدارد، انجام میدهد. چند شب پیش دیدم یکی از ایستگاهها کار جدیدی کرده. به مردم کمک میکند که بتوانند راه موثر بودنشان در این شبها را پیدا کنند. برای هرکس بسته به استعداد و امکانات و علایقش پیشنهادهایی دارند.
بچهها از اینکه با همند و عموهایشان همراهشانند بینهایت خوشحالند. هم بچههای من و هم پسرعموشان حسین که کوچکترین عضو خانواده همسرم است. همان اول راه هم، خدا مراد شکمشان را به احسن وجه میرساند. یکی از ایستگاهها ماکارانی میدهد. میگیریم و فکر نمیکنم بچهها در این لحظه چیز دیگری از دنیا بخواهند! برعکس شبهای دیگر که بیشتر دانشآموزان تیزهوشانم را میبینم امشب شب بچههای مدرسه هدی بود. ده تایی ازشان دیدم و خدا میداند که با دیدنشان چقدر دلم شاد میشود.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_ششمین