👌آلمانی حقشناش
👨من، یک مرد آلمانی را میشناختم که حقشناس بود.
🏙 اولین بار، او را در فرانکفورت ماین دیدم.
🐒 به اتفاق میمون کوچکش در Dumnstrasse* مشغول قدم زدن بود.
👨 مهر گرسنگی و عشق به میهن و تسلیم به سرنوشت، بر چهرهاش نقش خورده بود.
🎸 با صدای ترحمانگیزی آواز میخواند و میمون را به رقص در میآورد.
👌دلم به حالش سوخت و یک تالر* گذاشتم کف دستش.
👨مرد آلمانی سکه را به سینه فشرد و گفت:
- آه، متشکرم، متشکرم! تا عمر دارم بخشش شما را فراموش نمیکنم!
🌆 بار دوم، او را در فرانکفورت ادر دیدم.
🌭 در طول Eselstrasse* راه میرفت و سوسیس برشته میفروخت.
👨 وقتی نگاهش بر من افتاد، اشک در چشمهایش حلقه زد، نگاهش را به آسمان دوخت و گفت:
- آه، mein herr* ، متشکرم! صدقهی یک تالری شما را که من و میمون مرحومم را از گرسنگی نجات داده بود هرگز فراموش نمیکنم! سکهی مرحمتی شما چه گرهای که از کار فروبستهی ما نگشود!
🌃 دفعه سوم او را در روسیه - *in diesem Rusland- دیدم.
👨🏫 در سرزمین ما، به بچههای روسی، زبانهای باستانی و هندسه و تئوری موسیقی تدریس میکرد.
🚆 اوقات فراغتش نیز در جست و جوی شغلی در حد مدیریت راه آهن میگذشت. دستم را فشرد و گفت:
- آه، شما را فراموش نکردهام. روسها آدمهای بدی هستند اما این تعریف، شامل حال شما نمیشود. من روسها را دوست ندارم ولی شما و تالر مرحمتیتان را تا عمر دارم از یاد نمیبرم!
* تالر: سکه قدیمی معادل سه مارک / Dumnstrasse: خیابان ابله (آلمانی) / Eselstrasse: خیابان الاغ (آلمانی) / mein herr: آقای من (آلمانی)/ in diesem Rusland: در این سرزمین روسیه (آلمانی)
✍ نویسنده: #آنتون_چخوف
🖊مترجم: #سروژ_استپانیان
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#داستان_کوتاه
#پندها