منظرهی یک باغ را در شب تصور کنید. حافظ روی سجاده ای دراز کشیده، شمعی بالای سرش میسوزد و کتابی روی رحل قرار دارد. شاعر سرگرم تخیلات خویش است. ناگاه دختری خوشاندام و سرمست، کیسو افشان از پشت درختان میآید و با موسیقی به ملایمت میرقصد، سر به گوش عاشق میگذارد و راز دل میگوید. آری، جلوهای میکند و دل حافظ را میرباید و ناپدید میشود. شاعر شوریده، از خیالات بیرون میآید، قلم به دست میگیرد و آنچه در عالم رویا دیده است مینگارد. بعد دوباره به رویا میرود و معشوقهاش رقص کنان فرا میرسد و دور شاعر میچرخد و جام بر لبش میگذارد و او را از عشق خود سرمست و شاداب مینماید و به ملایمت بیرون میرود. حافظ با وزش نسیم دوباره بر میخیزد و هر چه دیده مینگارد و با لحن همیشهاش به رندی خود اعتراف میکند و زاهد ریاکار را به تمسخر میگیرد. با ادای آخرین کلمات، حافظ به خواب راحتی فرو میرود و معشوقهاش رقص کنان می چرخد و بیرون میرود.
-توصیف روحالله خالقی از تابلوی موزیکال «نیمشب»
من نمیتوانم «نیمشب» را تشریح کنم، زیرا که قلم هر چه قادر باشد، در توصیف الحان موسیقی عاجز تر از همیشه خواهد بود. این لحن دل انگیز موسیقی آقای وزیری مجموعهای است از تمام احساساتی که بشر در کلیهی صنایع هنری به دنبال آن میگردد:
عاشق، صدای عشق خود را در آن میشنود. امیدوار، امیدهایش را در آن مییابد. غمگین، بهجت و خنده و سرور را در آن میبیند. اصلا کدام عقدهی غم است که با این موسیقی باز نشود؟ شعرا برای جلب توجه خوانندگان خود به تمام مناظر دلفریب و الحان روحافزا دست زدهاند؛ اما هرگز هیچکدام نتوانستهاند سرودی مانند نیمشب بسازند. چقدر خوشبخت است حافظ که اشعار او را در نیمشب میخوانند!
از همان مصرع اول ارواح شنوندگان در نزهتگاه ابدی وارد میشوند. شاعر از این توانا تر نمیشود، ولی کسی مثل آقای وزیری لازم است که به وسیلهی موسیقی، آنچه را که شاعر نمیتوانست بیان کند در مخیلهی شنوندگان رسم کند. من نمیتوانم بگویم این الحان بر شعر حافظ میافزایند، چون آنچه می افزایند یک سلسله احساسات است که با رقیق ترین الفاظ و نازک ترین معانی، پروراندن آن ممکن نیست.
ما در میان آهنگ گم میکنیم، خواب کجاست؟ حتی بیداری کجاست؟ از شنیدن این اشعار در موسیقی، عالمی تولید میشود که نه بیفکری و وارستگی خواب در آن است و نه غم های بیداری. عرفای ایران عمری خواستهاند آن را به ما بفهمانند و وزیری با یک قطعهی موسیقی انجامش داد.
راستی، حافظ چه خوب اسباب تنعم را انتخاب کرده و چه خوب آنها را در این شعر جمع کرده است. خندهی جام می و زلف گره گیر نگار، هزاران توبه را چون توبهی حافظ میشکنند. ولی اگر هر دوی اینها باشد و موسیقی وزیری نباشد، توبهی من نمیشکند. برای شکستن توبهی من لازم است تابلوی موزیکال نیمشب با اجرای ارکستر مدرسهی عالی موسیقی باشد.
-سعید نفیسی
اگر وقتی جذبهٔ حسن یا دست توانای عشق، قلبی را فشار داده باشد؛ اگر یک بار نالهٔ جانسوز مرغی یا یک قطعه شعر شاعری حساس، پای دلی را از جا برده باشد؛ او میداند که این پایهٔ دلباختگی شیفتگان موسیقی حضرت کلنل علینقیخان وزیری، در مدرسهٔ عالی موسیقی، بر چه احساس و کدام منطق است.
من، همانطور که نمیتوانم حرکات شیریناطوار، دلچسب و تبسمهای لطیف بچههای دو ساله تا پنج ساله را به طور دلخواه و بر طبق ذوق و احساسات خود وصف کنم؛ همانطور هم نمیتوانم انبساط روح و هیجان قلبی خود را، در اثر ساز و شگفتکاریهای وزیری، توصیف کنم. ولی اگر از یک فراز مختصر و جامع بتوان چیزی کشف کرد، میگویم: مضراب او قلب مرا تکان میدهد؛ نیمشب، حافظ مرا به لطایف روح خواجه آشنا میکند.
اوست، و تنها او، که میتواند افکار یک شاعر را از راه حنجره و انگشتان سحرانگیز خویش تجسم دهد؛ و هم اوست که میتواند آثار معنوی گفتار گوینده را در شنوندگان ایجاد کند. و بالاخره باید گفت همهٔ قطعاتی که وزیری به موزیک گذارده است، از چگونگی قضیهٔ رودکی و امیر نصر سامانی حکایت میکند؛ و من، چون او را در کار خود «ژنی» میدانم، میگویم: این هنوز اول آثار جهانافروزی است. باش تا بینی:
از این هزار دستان،
صدگونه داستان...
-حیدر علی کمالی
زمان:
حجم:
7.2M
4:48
آنچه او ریخت به پیمانهی ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و گر از بادهی مست
پ.ن: برگردیم به حرف سعید نفیسی:
از شنیدن این اشعار در موسیقی، عالمی تولید میشود که نه بیفکری و وارستگی خواب در آن است و نه غم های بیداری.
ققنوس
منظرهی یک باغ را در شب تصور کنید. حافظ روی سجاده ای دراز کشیده، شمعی بالای سرش میسوزد و کتابی روی
دو تا متن دیگه نقد هستن از دو تا از نویسندگان اون زمان ما. و این یکی داستان قطعهی نیمشب بنا بر چیزی که در تابلوی موزیکال نیمشب اجرا شد. این مهمه.
ققنوس
نظر شما چیه؟
من فکر میکنم از بین این چهار نفر باشه:
کیهان کلهر، حسین علیزاده، انوشیروان روحانی، بیژن مرتضوی.
حداقل من فرد دیگه ای رو یادم نمیاد. چون این افراد هم سوابق حضور توی گرمی رو داشتند هم برای کشور های دیگه شناخته شده هستند.
ققنوس
داستان اینه که موسیقی های اون زمان که اساتید ازشون شکایت داشتند اصلا تلفیقی نبود، به معنای واقعی غرب
بچه ها، ما بعد از همین اتفاق میرسیم به اینکه این انجمن اومد خانهی استاد صبا رو به موزه تبدیل کرد، کلاس هایی به اسم مکتب صبا ساخت که توی اون بزرگترین اساتید موسیقی تدریس میکردند و برای تکنوازی رادیو فراخوان استعدادیابی داد. البته تا جایی که من دارم میخونم. کار های آینده رو نمیدونم.