eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک در به غایت خوبی رسیده‌ای مَنعَم مکن ز وی ای مفتی زمان معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای آن سرزنش که کرد تو را دوست بیش از خویش مگر پا کشیده‌ای ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/790 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده چون قطره‌های شبنم بر برگ چکیده لفظی فصیح قدی بلند چابک رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده آن لعل بین وان خنده آشوب وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده یاران چه چاره سازم با این رمیده زنهار تا توانی اهل نظر میازار دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده تا کی کشم عتیبت از چشم روزی کرشمه‌ای کن ای برگزیده گر خاطر شریفت رنجیده شد ز بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده بس شکر بازگویم در بندگی خواجه گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/789 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
از خون نوشتم نزدیک دوست نامه اِنّی رَأیتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه لَیسَت دُموعُ عَینی هٰذا لَنا العلامه هر چند کآزمودم از وی نبود سودم مَن جَرَّبَ المُجَرِّب حَلَّت به الندامه پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا فی بُعدها عذابٌ فی قُربها السلامه گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم و اللهُ ما رَأینا حُباً بِلا ملامه حَتّیٰ یَذوق مِنهُ کأساً مِن الکرامه ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/788 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه مرا ز تو با خویش پروا نه به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد هزار جان گرامی فدای جانانه من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانه به غیر خال سیاهش که دید به دانه به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی ز شمع روی تواش چون رسید پروانه مرا به دور لب دوست هست پیمانی که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز فتاد در سر هوای میخانه ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/787 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه ز شهر هستیش کردم روانه نگار می فروشم داد که ایمن گشتم از مکر زمانه ز ساقی کمان ابرو شنیدم که ای تیر ملامت را نشانه نبندی زان میان طرفی کمروار اگر خود را ببینی در میانه که عنقا را بلند است آشیانه که بندد طرف وصل از حسن شاهی که با خود بازد جاودانه ندیم و مطرب و ساقی همه اوست خیال آب و در ره بهانه بده کشتی می تا خوش برانیم از این دریای ناپیداکرانه وجود ما معماییست که تحقیقش فسون است و فسانه ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/786 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می طامات تا به چند و خرافات تا به کی چین قبای قیصر و طرف کلاه کی هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان بیدار شو که خواب عدم در پی است هی خوش نازکانه می‌چمی ای شاخ نوبهار کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی بر مهر چرخ و او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی و امروز نیز ساقی مه روی و جام می باد صبا ز عهد صبی یاد می‌دهد جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی حشمت مبین و سلطنت که بسپرد فراش باد هر ورقش را به زیر پی درده به یاد طی جام یک منی تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان استاده است سرو و کمر بسته است نی حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/785 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صحنِ بُستان ذوق بخش و صحبتِ خوش است وقت خوش باد کز وی وقتِ میخواران خوش است آری آری طیبِ انفاسِ هواداران خوش است ناگشوده نقاب، آهنگِ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل، که افکاران خوش است مرغِ خوشخوان را بشارت باد کاندر راهِ دوست را با نالهٔ شب‌های بیداران خوش است نیست در بازارِ عالَم خوشدلی ور زان که هست شیوهٔ رندی و خوش باشیِ عیاران خوش است کاندر این دیرِ کهن، کارِ سبکباران خوش است حافظا! تَرکِ جهان گفتن طریقِ خوشدلیست تا نپنداری که احوالِ جهان داران خوش است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/784 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می علاج کی کنمت آخرالدواء الکی که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی چو نقاب برافکند و مرغ زد هوهو منه ز دست پیاله چه می‌کنی هی هی شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی خزینه داری میراث خوارگان کفر است به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی مجو ز سفله مروت که لا نوشته‌اند بر ایوان جنه الماوی که هر که دنیی خرید وای به وی سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست بده به شادی روح و روان طی بخیل بوی خدا نشنود بیا پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/783 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
لبش می‌بوسم و در می‌کشم می به آب زندگانی برده‌ام پی نه کس را می‌توانم دید با وی لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام رخش می‌بیند و می‌کند خوی بده جام می و از جم مکن یاد که می‌داند که جم کی بود و کی کی بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وی بساط زهد همچون غنچه کن طی چو چشمش مست را مخمور مگذار به یاد لعلش ای ساقی بده می نجوید جان از آن قالب جدایی که باشد خون جامش در رگ و پی زبانت درکش ای زمانی حدیث بی‌زبانان بشنو از نی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/782 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مخمور جام ساقی بده شرابی پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی در انتظار رویت ما و امیدواری در وصالت ما و خیال و خوابی مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/781 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی هر کسی با شمع رخسارت به وجهی باخت زان میان پروانه را در اضطراب انداختی گنج خود نهادی در ویران ما سایه دولت بر این کنج خراب انداختی تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی و از برای صید در گردنم زنجیر زلف چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی داور داراشکوه‌ ای آن که تاج آفتاب از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی نصرة الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/780 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای مباش یک دم خالی ز و مستی وان گه برو که رستی از نیستی و هستی هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی در مذهب طریقت خامی نشان کفر است آری طریق دولت چالاکی است و چستی تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی خار ار چه جان بکاهد عذر آن بخواهد سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی صوفی پیاله پیما قرابه پرهیز ای کوته آستینان تا کی درازدستی ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/779 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈