قانون طبیعی
یکی از زیباییهای عالم این است که هیچ رفتار منحرف از قانون طبیعی بیپاسخ نمیماند. طبیعت زنانه و آنچه که رضایت خاطر برای زنان میآورد و به زندگیشان معنا میبخشد و تنها هدف عالی محسوب میشود «مادری» است. زنان بهطور سختافزاری نیاز دارند تا نوزاد خود را ببوسند، در آغوشش بگیرند و پرورش دهند. این احساسات مادرانه به قدری قوی هستند که ناخودآگاه با دیدن فرزند خود چشمانشان خیس میشود.
در طرف مقابل مردان نیازمند آنند که زن مطیع و وابسته به مرد باشد. مردان احتیاج دارند که مردانگی خود را از طریق سرپرستی، محافظت و زحمت ارضاء کنند. مراقبت و مدیریت خانواده توسط مرد مکانیزمی طبیعی است که خلل در آن مردان را افسرده میکند.
درنتیجه رضایت زنان و مردان از زندگی در پذیرفتن نقشهای طبیعی است. آنچه که زن را در آرامش قرار میدهد پذیرفتن این است که مرد خانه مسئولیت او و فرزندانش را به عهده گرفته تا او بتواند کودک را پرورش دهد. مسئولیت مردانه نیازمند قدرت نیز است، در غیر اینصورت مردانگی او خنثی میشود. مردی که نتواند رئیس خانۀ خود باشد به مرور اخته میشود.
آنچه تاریخ نشان داده است به خاک و خون کشیدن مردان در جنگها، کار طاقتفرسا در محیطهای سخت، ساختن تأسیسات و زیرساختها، تأمین امنیت مرزها و شهرها توسط مردان بوده تا زنان بتوانند کودکانشان را بزرگ کنند. اینها وظایفی است که مردان تقبل کردند تا تمدنشان از دست نرود. فمینیستها و جریانهای جهانیسازی که تلاش میکنند حتی جنگهایی مانند جنگ ایران-عراق را به سمت مظلومیت زنان بچرخانند درصدد آنند که نقش طبیعی زنان را از معادله حذف کنند، اما در عین حال از مردان به عنوان کارگر، سرباز و غیره که این محیط امن را بهوجود آوردند تا زن فمینیست در کمپانیهای کامپیوتری بشنیند و برنامهنویسی کند استفاده کنند. کمپانیهایی که هیچ اهمیتی به زن نمیدهند و در اولین فرصت از جایگزینی نیروی کار ارزانتر دریغ نمیکنند.
به زنان القاء شده است که پدر فرزندانشان آنان را استثمار کرده که میخواهد در محیط امن به تربیت فرزندش گماشته شوند. پس بهتر است از نقش طبیعی خود فاصله بگیرد و جوانی خود را روزانه هشت ساعت به مانیتور خیره شود.
درواقع ترفند منادیان جهانیسازی بسیار زیرکانه بود. زنان را بر علیه مردانی که هدفشان تشکیل خانواده و مسئولیتپذیری است شوراند. زنان را به محیط کار و دانشگاه وارد کرد تا از نفرتی که نسبت به مردان در زنان تقویت کرده بودند استفاده و آن را به نیروی کار ارزان و بهینه تبدیل کنند. مردان نیز در این وضعیت ملالآور که زنان سروری یافتند اما تمام مسئولیتها هنوز بر گردن آنان است و حتی فرزند آوردن آنان تقدیم کردن سلاله خود به سیستم جهانیسازی است مأیوس شدند. زیرا آموزش و تربیت فرزندان نیز از پدر گرفته شده و رسانه فرزند یک مرد را مغزشویی میکند. به عبارت دیگر حتی فرزندآوری هم برای سیستم است.
در ایران این پروژه در حال پیگیری است و نمایندگان جهانیسازی که کم تعداد هم نیستند و موفق شدند این پروژه را به ثمر برسانند، تمام رسانهها را برای تیر خلاص به صف کردند. زنان بیهدف و خوشگذران که فرزندآوری را احمقانه میدانند و صفات زنانه خود را به هدف «آزادی» ترک گفتند. بدون شک قانون طبیعی تغییرناپذیر است. کاهش موالید به معنای خارج شدن از ظرف ژنتیکی تمدنی است که پدران ما به زحمت آن را حفظ کردند. نابودی یک ملت تنها به دست خودش رقم میخورد:لیبرالیسم(دیاثت).
لیبرالیسم
اساس لیبرالیسم در وهلۀ نخست با «عدم وجود حقیقت» گره خورده است و نه «آزادی»، «فردگرایی» و غیره. پیششرط وجود آزادیهای لیبرالیسم منوط به عدم پذیرش حقیقت است تا افراد بتوانند «حقیقت»سازی کنند.
در لیبرالیسم قانون «وضع» میشود و نه «کشف». قانون اعتباری جامعۀ لیبرالی مطابق با ارادههای آزاد شهروندان شکل میگیرد. در چنین جامعهای «خوب» و «بد» و نظام ارزشگذاری دلبخواه شهروندان است و نه امری فراتر از انسان.
تئوریزه کردن این جامعۀ منحط به دست افراد بسیاری رقم خورد تا به امروز برسد. از کانت آن کوتولۀ گوژپشت بدترکیب که شناخت ذات چیزها را ناممکن دانست تا لوتر سادهدل سَلَفی که میخواست به پاکی دوران مسیح برگردد و تمام ساختارهای قدرت دینی را بیاعتبار کند تا هر مؤمن مسیحی از طریق خوانش متن مقدس در خانۀ خود رستگار شود.
شیپور آزادیای که چندین قرن اینان مینواختند در نهایت چیزی جز آزادیهای جنسی و شکمی، آزادی تکنولوژی از بند اخلاق، آزادی اقتصاد سوداگرانه و آزادی سیاسی برای دلقکان نبود.
اگر حقیقت را نابود نکرده بودند چپ (نمایندۀ فرومایگان) و راست (نمایندۀ سوداگران) بر سر ثروت و اقتصاد مناظره نمیکردند. هیچیک از اینان نظام ارزشگذاری ندارند. یکی فکر میکند که «عدالت» تحققپذیر است و دیگری تصور میکند که «آزادی» خود ارزش است. حماقت هردو در زمین اقتصاد ریشه دوانده است.
بدون شک اقتصاد به تنهایی مال خر است.
دیوان یومیه
لیبرالیسم اساس لیبرالیسم در وهلۀ نخست با «عدم وجود حقیقت» گره خورده است و نه «آزادی»، «فردگرایی» و غ
فردیت
آنچه در جامعۀ لیبرالی از «فردیت» مُراد میشود به نمودهای ظاهری مبدل میگردد. در این جوامع که از «نظم» خداییگونه به «آشوب» شیطانی در حرکت است، فردیت در ظواهر فردی پدیدار میشود. جوانکهایی که موهای خود را صورتی و آبی میکنند یا خالکوبیهای غریب بر تن خود حک میکنند یا حلقه از خود آویزان میکنند چارهای جز تعین هویت خود از طریق ظواهر آشوبناک ندارند.
فردیت در اجتماع نظاممند مبتنی بر انتظام روانی نفس است و فردیت انسان از درون شکل میگیرد. انسانهای یک اجتماع نظاممند نیازی به پدیدار کردن سطحی فردیت خود در ظاهر را ندارند. اغلب آنان پوشاکی را تن میکنند که به جمع خیر برساند و ازاینرو یکسان لباس میپوشند. رفتارها و برخوردهای آنان نیز در ظاهر یکسان است. فردیتشان جایی شکل میگیرد که چیزی برای عرضه داشته باشند و هنر خود را در یک اجتماع سالم نشان دهند.
نسلهای جدید جوامع لیبرال بهصورت گلهوار در فروشگاهها و اداراتی که کارهای ملالآور به آنان میسپارد تا انجام بدهند و فردیت او را در یک سیستم مخوف مضمحل میکنند، خوشحالند که «آزادی» این را دارند که موی خود را رنگی کنند.
دیوان یومیه
فردیت آنچه در جامعۀ لیبرالی از «فردیت» مُراد میشود به نمودهای ظاهری مبدل میگردد. در این جوامع که
چرا مخنثان بخشی مهم از سیاست مدرن شدهاند؟
چپگرایی فزایندۀ نیروهای سیاسی مدرن به صورت مداوم باید سرکوبگر و سرکوبشده را بازتولید کنند. سیستم اقتصادی جهانی نمیتواند اجازه دهد که این نقش به سرمایهدار و کارگر منتقل شود و پس از باخت ایدئولوژیک کومونیسم و البته باخت سیاسی آن، باعث شد تا نقش ایدئولوژیک دنیای مدرن در برابر جریانهای سنتی قرار بگیرد. لیبرالیسم با این کار میتوانست با یک تیر دو نشان بزند. ابتدا قوانین دستوپاگیر سنت را که مانع رشد اقتصادی بود به دور میریخت؛ همچنین میتوانست نقش سرکوبگر را از خود به نهادهای سنتی حواله دهد و سیاست چپگرایانۀ خود را در زمین هزاران گروه بیمار و درمانده زنده نگاه دارد و صد البته راستهای سیاسی را نیز درگیر موضوعات اینچنینی کند.
ازاینرو میبینید که یکی از مسائل مهم سیاست نوین مسئلۀ آزادی همجنسبازان است و حتی یک ماه از سال به این حشرات اختصاص داده شده است. همجنسبازان بیمارانی غیر طبیعی هستند که نظام جهانی با وارد کردن آنان به جامعه و اضمحلال اجتماعی ملتها آنان را درگیر موضوعی پیشپا افتاده همچون همجنسبازی میکند. در طول تاریخ و در کتب مهم اشاراتی جزئی به این مفسدین شده است و این نشان از آن دارد که تا چه حد برای یک سیستم پیشامدرن بیاهمیت بودند. عناصر نامتجانس یک جامعه خصوصاً اگر بیماری جسمی و روانی خود را به اجتماع منتقل کنند باید خنثی شوند و اگر به مرحلۀ عفونت برسد حذف شوند. سرطانی که سیستم جهانی به جان ملتها انداخته است با هدف متاستاز بوده تا حدی که امروز از هر شش نفر نسل زی در ایالات متحده یکی از آنان جزئی از این هرزگان محسوب میشود.
دیوان یومیه
چرا مخنثان بخشی مهم از سیاست مدرن شدهاند؟ چپگرایی فزایندۀ نیروهای سیاسی مدرن به صورت مداوم باید سر
کانالیزه کردن خشم عمومی به سوی نهادهای سنتی و خانوادگی
لیبرالیسم و منادیان جهانیسازی که گاهی آنان را به این نام خطاب میکنیم صدایشان در میآید که یا شما لیبرالیسم را نفهمیدید، یا میگویند توهم توطئه دارید یا میگویند مسائل پیچیده را ساده میکنید یا اینکه یک بت شیطانی درست میکنید که همۀ تقصیرها را گردن آن بیندازید و غیره. البته ما ترجیح میدهیم آنان را با عناوین «مفسدین فی الارض»، «یاران ابلیس»، «فاسقین» و غیره خطاب کنیم، اما چون میدانیم این نامها برایشان زیادی دهانپُرکن است، همان نامی که خودشان به آن عادت دارند را استفاده میکنیم.
ترفندهای زیرکانۀ آنان در مواجهه با خشم عمومی اینگونه است که نهادهای سنتی را هدف خشم تودۀ مردم قرار میدهند و تمام مشکلات را به ارزشهای مهم اجتماع نسبت میدهند. از نمونههای اخیر آن اعتراضات آمریکا پس از مرگ آن سیاهپوست تبهکار جورج فلوید بود که تمام خشم عمومی به سوی نهادهای «سرکوب» سنتی هدایت شد. هرآنچه که بوی وطنپرستی، پدرسالاری، نظم خانوادگی، عفت عمومی، رابطۀ جنسی سالم و قانونمند بدهد باید ساختاری سرکوبگر دانسته شود که همۀ مشکلات زیر سر آن است.
در ایران هم پس از شورش فواحش در سال گذشته، زمانیکه لیبرالها منابع کشور را چند دهه خرج اتینا کرده بودند و با پاساژسازی و واردات اجناس مصرفی طبقۀ متوسط، آنان را عادت به زندگی نوکیسگی داده بودند و انگلصفتی را پیشه کرده بودند، اعتراضات را به سوی نهادهای سنتی حواله دادند و خشم از ناکارآمدی را به طرز حیرتآوری به سویی هدایت کردند تا از مظان اتهام قسر در بروند.
کارکرد رسانهای آنان بسیار ساده اما مؤثر است: نمایش ساختار سنتی به عنوان سرکوبگر و چپاولگر که زندگی مرفه را به دلیل تعصبات از مردمان دریغ کرده است و البته خود را قهرمان آزادی مردم از یوغ این ساختارها نشان دادن که درصدد است تا طعم شیرین آزادی، برابری و برادری را به همگان بچشانند؛ اما کسانی که به ارزشهای والای انسانی همچون خداوند، خانواده و خاک باورمند هستند مانع آنان شدند.
یهودیت، لیبرالیسم و جهانیسازی
پردۀ اول: یهودیان و یهودیت با اقلیتبودن و نژاد-دینبودن گره خورده است. یهودیان در طول تاریخ آن اقلیتی بودند که در اقتصاد ملتها و امتها نفوذ میکردند و به دلیل تبحری که در این کار داشتند قدرتی پنهان را شکل میدادند.
پردۀ دوم: لیبرالیسم ایدئولوژی تکثیر و تکثر است. هر قدر که ملتی بیشتر تکثر داشته باشد ایدۀ لیبرالیسم بیشتر محقق میشود. آزادی لیبرالی نیز مبتنی بر این است که به تعداد انسانها هدف و غایت وجود دارد و هرکس میتواند موفقیت خود را به هر نحوی محقق کند. در چنین جامعهای وحدت تنها از طریق بازار و اقتصاد ممکن است. یعنی اعضای جامعه از طریق سیستم مالی و منفعت یکدیگر را میشناسند.
پردۀ سوم: در جامعۀ لیبرالی پذیرش غیر بسیار سهل است. هرکس که بتواند منفعت اقتصادی داشته باشد میتواند وارد سیستمی بدون مرز شود. ازاینرو به تدریج ایدۀ لیبرالیسم باید جهانیسازی کند تا همۀ آنان که وحدت خود را غیر اقتصادی میدانند وارد این وحدت اقتصادی شوند و ملتی جهانی را تشکیل دهند که واحد آن تنها پول است.
یهودیان همیشه در حال تعقیب کدام جامعه را میپسندند؟ جامعۀ باز، اقتصاد جهانی، آزادی و پذیرش اغیار یا جامعۀ بسته، اقتصاد خودبنیاد، نظم و حذف اغیار؟
دیوان یومیه
زیبایی سنتی زنان در مقایسه با زیبایی مدرن زنان معیارهای زیبایی جدید زنان مدرن را اگر با معیارهای قدی
پذیرندگی زنان حربۀ نظام جهانیسازی برای پروپاگاندا
زنان به دو دلیل در دهههای اخیر وسیلۀ نفوذ منادیان جهانیسازی به جوامع و نابودی آنها بودهاند. یک) زنان بیشترین سهم از خرید در بازارهای مصرفی را دارند. دو) زنان بالاترین پذیرندگی برای پروپاگاندا را دارند که به دلیل روحیۀ اجتماعزدگی بالا در مقابل عملیات روانی یا عملیات فیزیکی انفعالی برخورد میکنند.
این دو ویژگی باعث میشود تمام قدرت رسانهای آنان به سمت زنان و تأکید روی «استقلال» ایشان باشد. زنی که روی استقلال خود تکیه میکند و مصرفگراست بهجای خدمت به مردی که حافظ فرزندانش است به نظام جهانیسازی خدمت میکند.
خشکاندن روحیۀ زنانگی در زنان و مردانه کردن آنان باعث میشود زنان مردان را در خانه به چالش بکشند و مردان را از تشکیل خانواده که پایۀ یک تمدن سالم است باز بدارند.
دیوان یومیه
پذیرندگی زنان حربۀ نظام جهانیسازی برای پروپاگاندا زنان به دو دلیل در دهههای اخیر وسیلۀ نفوذ منادیا
فمینیسم و راهبرد اقتصادی نظام جهانی
تساوی مرد و زن در درجۀ اول «فرد» را در اولویت قرار میدهد. در چنین حالتی تنها طرف حسابِ سیستم «فرد» است. مرد و زن دیگر نیازی به یکدیگر ندارند و تشکیل خانواده عملاً سخت یا امکانناپذیرمیشود، چون مرد یا زن نیازی به همکاری برای تشکیل خانواده ندارند. ازدواج کارکرد خودش را از دست میدهد و تنها تفاوت مرد و زن به آلت تناسلی برمیگردد؛ علاوه بر این تنها عامل همکاری آنان در همبستری خلاصه میشود. درنتیجه رابطۀ زن و مرد به دخول تقلیل پیدا میکند.
تمرکز بیش از اندازه بر واژۀ «آزادی» که منظور چیزی جز همان آزادیهای جنسی و تخدیری نیست، جامعهای مصرفگرا تولید میکند که برای دوز دوپامین روزمرۀ خود حاضر است «کار» کند. افراد به قدری وابسته این سیستم میشوند که هرگونه خلل در سیستم را به عدم آزادی بیشتر مربوط میدانند. هر نیروی که در مقابل آنان قرار بگیرد «سرکوبگر» است.
از متفکران امروزی انتظار تفکر نداشته باشید. آنها اساسا متفکر نیستند بلکه مشتی وراج هستند که براساس مشهورات دوران جدید وراجی میکنند. اینها در نهایت توجیهگر وضع موجود مدرن میشوند. روابط زن و مرد را نابود کردند و زنان را قحبه و مردان را زانی کردند بعد میگویند که خب زندگی دست خودت نیست بلکه در اصل ذهنت هست که در دست توست و باید ذهنت را تغییر بدهی(منظورش اینست که یجوری از این فاجعه که رخداده خودت رو غافل کن.)
خصوصیات مذهب لیبرالیسم و خرافه آزادی در غرب
یکی از تصورات غلط و باورهای خرافی که در جامعه ما شایع شده این مطلب است که در غرب هر کسی آزاد است هر عقیده ای داشته باشد و کسی کاری به کار عقاید و باورهای دیگران ندارد. این باور به قدری دور از واقعیت است که از زوایای بی شماری می توان خلاف بودن آن را ثابت کرد. اما اینجا به یک نمونه می پردازیم.
نظام سرمایه داری غربی امروز در دوران انحصارات بزرگ و فراملیتی به سر می برد. به این ترتیب که سرمایه از ماهیت خُرد خارج شده و بصورت سرمایه های متمرکز در آمده و تحت کنترل کمپانی های بزرگ و غول پیکر چند ملیتی قرار دارد. برخلاف شعارهای آزادی خواهانه لیبرالها، لیبرتاریانها و آنارشیست ها، کمپانی های سرمایه داری همیشه دارای ساختار تشکیلاتی و سلسله مراتبی هستند. البته ساختار این تشکیلات می تواند در کمپانی های مختلف متفاوت باشد، اما بدون استثنا همه نوعی ساختار سازمانی دارند که عملکرد و رفتار کارکنان آنها را هدایت و محدود می کند.
یکی از دپارتمانهایی که امروزه تقریبا در تمام کمپانی ها و سازمانهای غربی یافت می شود، دپارتمان "تَلَوّن و شمول" (Diversity and Inclusion) است. تفاوتی نمی کند به یک اداره دولتی مراجعه می کنید، یا شرکت خصوصی، دانشگاه یا واحد صنعتی. تقریبا بدون استثنا در تمام سازمانهای بزرگ این دپارتمان وجود دارد. شرکت هایی مانند گوگل، مایکروسافت، آمازون، اپل، آی بی ام، اوراکل و غیره، و کلیه سازمانهای دولتی، دانشگاه ها، سازمان های غیر خصوصی و غیره.
اما ماهیت این دپارتمان تلون و شمول چیزی شبیه همان واحد "عقیدتی سیاسی" خودمان است که تقریبا همه جا در ایران وجود دارد. یعنی وظیفه دپارتمان تلون و شمول یکدست کردن افکار و عقاید و رفتارهای کارکنان است، که البته همیشه هم بر اساس نسخه های فکری و الگوهای عقیدتی از پیش تعریف شده ای است که گویا در مرجعی بالاتر تعریف و ابلاغ می شود، چون تمام این شرکت ها دستورالعمل های کاملا مشابهی را استفاده می کنند. بعنوان مثال لیستی از کلمات و اصطلاحات ممنوعه ارائه می دهند که کسی حق ندارد در محاوره های داخلی و خارجی از آنها استفاده کند. همچنین لیستی از کلمات و عبارات جایگزین که مجاز هستند. بعنوان مثال، اخیرا بسیاری از شرکت ها عبارت "محصولا بهداشتی زنانه" را غیر قابل قبول و ممنوع اعلام کردند، چون گویا برخی همجنس بازان از شنیدن این عبارت خوششان نمی آید. لذا عبارت جایگزین "محصولات بهداشتی برای افرادی که عادت ماهانه دارند" را ارائه کرده اند. مثال دیگر کلمه انگلیسی (Mankind) به معنی نوع بشر را ممنوع اعلام کردند، چون (Man) به معنی مرد است و بنابراین "توهین به زنان محسوب می شود". لذا کلمه جایگزین (People-kind) یا "نوع مردم" را ارائه داده اند، که البته کلمه کاملا مجعولی است و هرگز در زبان انگلیسی چنین چیزی وجود نداشته.
نحوه عملکرد دپارتمان تلون و شمول هم شباهت زیادی به امر به معروف و نهی از منکر خودمان دارد. یعنی اولا با برگزاری انواع و اقسام برنامه های تبلیغاتی و "آموزشی" (بخوانید شستشوی مغزی) تلاش می کنند تا طرز فکر مورد نظر را ترویج کنند. اگر کسی از دستورالعمل ها تخطی کرد، ابتدا به وی تذکر می دهند (امر به معروف) و اگر کارگر نیافتاد انواع توبیخ ها از جمله اخراج اعمال می شود (نهی از منکر).
عده کثیری در این دپارتمانها استخدام می شوند که کار آنها منحصرا رسیدگی به امور همین دپارتمان است، اما معمولا کارمندان و کارکنانی که در سایر دپارتمانها کار می کنند هم تشویق می شوند که بطور داوطلبانه با دپارتمان تلون و شمول همکاری کنند. بنابراین شباهت زیادی به عضویت در بسیج خودمان دارد که خب از دید منورالفکران ملحد اَخ هست چون خب خودشان مشابه همین برای خود میخواهند.
معمولا کسی جرات مخالفت با دستورالعمل های دپارتمان تلون و شمول را ندارد، اگر هم تضاد نظری باشد از ترس برملا نمی کنند. اما چندی پیش یکی از کارمندان شرکت گوگل به خودش جرات داد برخی باورها و تلقینات اینها را به چالش بکشد. یک ایمیل از این فرد بین سایر کارمندان گوگل دست به دست می شد که فرد مذکور عقاید و نظرات خود را با دلیل و منطق خودش تشریح کرده بود. پاسخ شرکت گوگل اخراج فرد مذکور بود. مدیر عامل گوگل اظهار کرد، این فرد به این دلیل اخراج شد چون "سایر کارمندان گوگل از حضور فردی با چنین افکاری احساس ترس و اضطراب داشتند".
آیا این گفته مدیر عامل گوگل شما را به یاد خشک مذهب هایی که با شنیدن عقاید مخالف دچار "ترس و اضطراب" می شوند نمی اندازد؟
اینها نکاتی است که باید از نزدیک ببینید و در اثر زندگی در لایه های مختلف جوامع غربی تجربه کنید تا متوجه شوید. تا زمانی که گوش ما به روشنفکران غربزده باشد، طبیعی است که جز مجیزگویی از غرب چیز دیگری دستگیرمان نخواهد شد.
خرافه ای به نام "تکثر"
یکی از باورهای عمومی همین است که تصور می شود جوامع غربی متکثرند. هر کسی با هر عقیده، مذهب و با هر پیشینه فرهنگی می تواند آزادانه در این جوامع مشارکت داشته باشد. نتیجه اش هم که جز آبادی و تنعم و رفاه عمومی نیست، بنابراین توقع عمومی این می شود که همین نظام متکثر باید در جامعه ما هم پیاده شود.
دو نکته مهم وجود دارد که معمولا کسی توجه نمی کند. وقتی می گوییم کسی توجه نمی کند، منظور فقط مردم عادی نیستند، بلکه اساتید دانشگاه و نظریه پردازان را هم شامل می شود.
اولا، جوامع غربی ظاهری متکثر دارند، اما معمولا این تکثر به نوعی وحدت ختم می شود. اینطور نیست که هر کسی هر نظر و عقیده و خواسته ای داشته باشد. بلکه مکانیزمهایی هست که آرای عمومی را همگرا می کند. در ظاهر در این جوامع هم مسیحی هست، هم یهودی، هم مسلمان، و هم دیگران. اما در باطن نه مسیحی هست، نه یهودی، و نه مسلمان. بلکه مجموعه ای ارزشهای اجتماعی وجود دارد که نقش همان ریسمان معروف را بازی می کند که همگی به آن چنگ میزنند. و البته این مجموعه ارزشهای اجتماعی هیچ ربطی به آن تکثر ظاهری که گفتیم ندارد. مانند دین جدیدی است که قواعد خودش را دارد. این مطلب را بخصوص زمانی می توان متوجه شد که افرادی با یک پیشینه فرهنگی یا ملی یا مذهبی بخصوص را در دو گروه با هم مقایسه کنیم. یکی گروه مهاجرانی که به کشورهای غربی کوچ کرده اند، و دیگری آنها که در جامعه مبدا باقی مانده و کوچ نکرده اند. به وضوح تفاوتهای عمیقی در خلق و خوی این دو گروه وجود دارد. خصوصا اینکه مهاجرین، صرفنظر از اینکه متعلق به چه عقبه و پیشینه فرهنگی بوده اند، معمولا خصلتهایی مشترک و بسیار نزدیک به هم دارند. پس واقعا تکثری در کار نیست. بلکه نظام سرمایه داری افراد با پتانسیل کسب این خصلتهای مشترک را از هر جامعه ای جمع آوری کرده و در خود ادغام می کند.
شاهد این مطلب هم اینجاست که هرچند معمولا برخوردی میان افراد جوامع غربی رخ نمی دهد، اما در مواقعی که دچار بحرانهای اجتماعی می شوند هیچ وقت نمی بینیم که مثلا آسیایی ها به جان آفریقایی ها بیافتند، یا مثلا عرب ها به جان ترک ها. بلکه همیشه دو گروه متخاصم را می بینیم، یکی مهاجرین از هر عقبه و پیشینه ای، و دومی جمعیت محلی و بومی. دلیل این برخوردها هم گرایش بیش از حد مهاجرین به همین ارزشهای جدید است که جمعیت بومی و محلی را به واکنش وا می دارد.
دوما، جامعه ایرانی اگر از سایر جوامع جهان متکثرتر نباشد، قطعا یکی از متکثرترین جوامع است. پس حتی اگر تکثر را پدیده مطلوبی انگاریم، مشکل ما نداشتن تکثر نیست، چون به شدت متکثر هستیم. اما تفاوت جامعه ما با جوامع غربی، نرسیدن این تکثر به وحدت است. یعنی به عبارت دیگر اگر آنها ظاهرا متکثرند، ما واقعا متکثریم! و البته این تکثر به واگرایی اجتماعی انجامیده و موجب انواع اصطکاکات و تنش های اجتماعی می شود. به دلیل همین واگرایی هم هست که نظامی دموکراتیک در جامعه ما غیرممکن است.