eitaa logo
قسم به قلم
191 دنبال‌کننده
57 عکس
4 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
قسم به آب! قسم به خاک! قسم به قلم این فیلم را گذاشته و من بارها دیدمش... نمیدانم چرا بارها دیدمش... شاید چون سرعت فیلم تند است... شاید چون هربار تصویر جدیدی جلوی چشمم می آید... پتوی سفید و صورتی که پایینش گلی شده ‌.... حلقه ی آبی رنگی که مرا یاد بچگی ام می اندازد... دوایر جادویی اقلیدوس... ما دقیقا همین رنگش را داشتیم... دمپایی لا انگشتی مرد که بیشتر پای عربها دیده ام... و آن قوطی که مرد آب برمیدارد شبیه قوطی های شای العطور است... عههه چه جالب! الان که دارم این ها را می‌نویسم دیدم لیوانی که از آب زلال پر میشود شبیه لیوان هایی ست که من هم دارم... تکلیف این بود هرچه به ذهنمان آمد بنویسیم... آن موقع یک جمله به ذهنم آمد... اما الان که دوباره فیلم را در کانال مکتب دیدم، با خودم فکر کردم آیا در قرآن قسم به آب هم داریم؟؟؟!!! در گوگل میزنم: قسم به آب در قرآن؟ اولین خط نوشته قسم قرآن به دریای سرشار از آب... والبحر المسجور... حالا باید مسجور را بفهمم... در تفسیر حفظ النور نوشته دریاهایی که در آستانه قیامت برافروخته می‌شوند...شعله ور و جوشان و خروشان است... و بعد گفته إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ عذاب پروردگارت واقع میشود... امشب اخبار پر است از توافق آتش بس در غزه... آتش بسی که حکم پیروزی حماس را دارد و من حالا میدانم این فیلم در غزه است... جایی که حتی برای به دست آوردن یک لیوان آب تلاش می‌کنند... جایی که برای خاکش جان میدهند...خاکی که سرشتمان از آن و سرنوشتمان در آن است... خاکی که مقدس ترینش می شود تربت کربلا... میشود شفا... برایم سوال شد ببینم آیا قسم به خاک هم در قرآن داریم؟؟ آیا عذاب پروردگار به زودی دامن اسراییل را خواهد گرفت؟؟ آیا آن خبرنگار اسراییلی که قرار بود خودمان را جای او بگذاریم و از زبان او بنویسیم هنوز حامی صهیونیست است یا مسلمان شده و حامی مردم مظلوم فلسطین و غزه است!؟ در کانال "قسم به قلم" دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💡 قرار شد در تمرین اوّل نگویم که این فیلم متعلق به کجاست. امّا در این بخش باید بگویم. 🎞 این فیلم یکی از اردوگاه‌های غزه است. اگر این فیلم از رسانه‌های صهیونیستی پخش شود گوینده خبر چه توضیحی برای این فیلم می‌دهد؟ 🤡 خودتان را جای مجری خبری رسانۀ صهیونیستی (بلانسبت شما🙃) بگذارید و برای این فیلم خبری بنویسید. دقت کنید که قرار است از دریچۀ نگاه یک صهیونیست نظاره کنید. در کانال "قسم به قلم" برای نوشتن با چالشهای پرهیجانی روبه‌رو میشید؛ اگر مشتاق نوشتن هستید دنبال کنید: 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
سلام اولش فکر کردم ازهمان فیلم هایی است که توی فضای مجازی زیاد شده و ترفند های مختلف را آموزش می‌دهد در واقع اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود :چه جالب... بعد از چند لحظه با خودم گفتم چرا باید ترفند تصفیه کردن آبِ گِل را آموزش بدهند!؟ 🤔 مگر کسی هست که جایی زندگی کند که آب نباشد؟ یا حداقل آب های تصفیه نشده باشد... بالاخره از خوردن آبِ گِل که بهتر است! آها غزه... درسته، یک جا هست که عده ای انسان بدون آب، غذا، خانه، خانواده، امنیت، لباس و.... زندگی می‌کنند. آهای؛ چه راحت گفتی غزه! نکند دلت را اجاره داده ای؟ یا احساساتت نم کشیده؟شاید هم برایت عادی شده؟ نه، قطعا قبول نمیکنم و نمی‌پذیرم که انسان هایی که مسلمان هستند به صورت وحشیانه ای در حال عذاب کشیدن باشند بلکه اگر مسلمان هم نبودند باز هم نمی‌توانستم ببینم این طور، با این وضعیت زندگی کنند... 🥺🥺😭 چهره ی این مرد مرا یاد صحبت حاج قاسم انداخت فرصتی که در بحران ها وجود دارد، در خود فرصت ها نیست! فقط... شرطش اینست که نترسیم...! و نترسانیم 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
سلام زلالی آب ،چه نعمت بزرگی وچقدر بی تفاوتیم نسبت به آن آب هم نیاز به پالایش دارد تا هر آنچه ناخالصی دارد از آن جدا شود. من درمقام قیاس به یاد قلبی افتادم که منزلگاه خداست. قلب هم نیاز به پاکسازی دارد وبرای این مهم باید از گذرگاههایی پر پیچ وخم عبور کند تا پاک شود از ناخالصی هایی که هر لحظه پرده ای میشود بین بنده ومعبود . وآن لحظه ی زلالی قلب چقدر شیرین است ،حس رسیدن به الله 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
#قلم_۱۳ #بخش_دوم #راحت_بنویس #تمرین۹ 🎥 خوب به این فیلم نگاه کنید. لازم نیست بدانید این فیلم در کدا
تشنگی چیز بدی است. آدم که چه عرض کنم فیل‌افکن است. هر جوری هم شده باید از زیر سنگ آب پیدا کنی تا خودت که هیچ، حداقل بچه‌های کوچک سیراب شوند، بی‌تابی بچه‌ها عجیب است، آنقدر برای آب بی‌تابی می‌کنند که با خودت می‌گویی الان باید یک بشکه آب برایش جور کنی تا سیراب و آرام شود امّا نه، همین که آب به لب‌شان می‌رسد و ۲ یا ۳ قلپی می‌خورند انگار آب روی آتش ریخته‌ای. حالا من از زیر سنگ که نه، ولی از گل و لای، آب کشیدم بیرون. کار سختی نبود ولی خب خیلی‌ها دلشان نمی‌کشد این کار را بکنند، چندش‌شان می‌شود، شاید هم نمی‌دانند که می‌شود از گل و لایه اطراف چادرها آب زلال استخراج کرد. آب را تصفیه کردم و دادم به زن و بچه‌ام بخورند، خودم هم خوردم. اما یک چیزی مثل خوره افتاده به جانم، رهایم نمی‌کند، دارم دیوانه می‌شوم، همهٔ دعایم سر نماز هم مشغول همین فکر شده است. چه بگویم؟ از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد، زبانم لال، زبانم لال، خدای ناکرده اگر روزی ... نه چه می‌گویم اصلا مگر می‌شود تو مثل من به این روز بیفتی؟ کدام روز؟ الان که می‌بینم بچه‌ها سیراب شده‌اند و خوابیده‌اند بیشتر به هم می‌ریزم. کاش تشنه می‌ماندند و گریه می‌کردند. این خواب و آرامش‌شان دارد من را می‌کشد. هر چند دقیقه می‌روم بالای سرشان و مطمئن می‌شوم که هنوز نفس می‌کشند‌. کاش زودتر می‌فهمیدم، کاش صبر می‌کردم، ولی خب چاره‌ای هم نداشتم، بی‌چاره بودم. ما دو هفته است به این چادرها آمده‌ایم، قبل‌تر جای دیگری پناه گرفته بودیم، دیشب که با مردان در میدان مخیّم (اردوگاه) مشغول گپ و گفت بودیم، حرف از بمب‌های فسفری اسرائیل شد؛ اینکه چقدر این بمب‌ها خطرناک هستند و تا ماه‌ها اثر شیمیایی آن روی گیاهان و خاک باقی می‌ماند. منم دشنام ناموسی به اسرائیل دادم و گفتم که جای شکرش باقیست که این بمب‌های خطرناک را سمت ما نزده‌اند. یکی از مردان زد به شانه ام و گفت: اتفاقاً همین ۲ ماه پیش بود که اینجا را بمب فسفری زدند، اسرائیل رحم ندارد. 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
بسم رب النور چندین سال قبل توفیق شد برای تبلیغ ماه مبارک رمضان به یکی از روستا های لب رود خانه زاینده رود در اصفهان بروم فراموش نمیکنم آن سال بارندگی خوبی شده بود و رودخانه دائم در حال خروش بود طوری که از شدت جریان آب نمیشد برای شنا وارد رودخانه شد اما بگویم از مسجد روستا مسجد نزدیک ترین مکان به رودخانه بود و دو درب داشت درب اصلی و درب جلویی که رو به قبله بود و درب که باز میشد مستقیم رو به روی رودخانه بود البته که از بین درختان تنومند اطراف رود خود رودخانه دیده نمیشد. گفتند کسی نماز صبح نمی آید ولی بنده با وجود سگهای وحشی باز هم از مدرسه ای که برای خواب آنجا بودم هر صبح با چوب دوسری که آن را تراشیده بودم راهی مسجد میشدم یاد داستان حضرت موسی افتادم که گفت چه در دست داری من: عصای من است که با آن حیوانات وحشی را از خود دور میکنم و به آن تکیه میکنم و با آن پنجره های مسجد را باز و بست میکنم. خلاصه با همان عصا صبح ها راهی مسجد میشدم و از نماز گزارانی که گاهی نبودند و گاهی از تعداد انگشتان دست کمتر بودند نماز را اقامه میکردیم و حالا وقت باز کردن درب جلو محراب مسجد بود و صدای رودخانه که تو را از جا میکند و در یک بین الطلوعین زیبا و خنک انسان را وادار به پیاده روی در بین درختان میکرد هنگام برگشت وقتی نگاهت به درختان سپیدار می افتاد که با نوازش نسیم، ذرات سفیدی مانند پنبه را در هوا پراکنده میکردند و این تمام زیبایی نبود و نور خورشیدی که از لا به لای درختان این ذرات را روشن میکرد آری این طلوع خورشید بود در بهشتی به اسم روستای دورک در فصل اردیبهشت... 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
"طلوع آفتاب هم خوش‌آیند است... هم ناخوش‌آیند. طبق روال هر هفته، پنج‌شنبه و جمعه رفتیم روستا تا این دو روز را در کنار پدر و مادر باشیم و کلی انرژی بگیریم برای این هفته پیش رو. خواهر و برادرها وقتی کنار هم جمع می‌شویم، انگار زمان مثل برق و باد می‌گذرد و گذر زمان را حس نمی‌کنی. ساعت از ۱۰ گذشته، پدر در حال چرت زدن است و فردا باید گوسفندها را به چرا ببرد. آخر، بردن گوسفندان به کوه نوبتی است. نَنه (مادر) از یک ردیف لحاف و تشک‌ها را می‌آورد و می‌گوید: "بچه‌ها، هر کجا که دوست دارید، جاهای‌تان را پهن کنید." نوه‌ها هر کدام از این بالشت به آن بالشت می‌پرند و ملق می‌زنند. سر یک بالشت که از قضا هفته پیش یکی آمده بود و با آن خوابیده بود، حالا آن یکی نوه می‌خواهد به زور از دستش بگیرد چون هفته پیش آن یکی روی بالشت خوابیده بود. جیغ و داد و هوار سر یک بالشت! ننه که رفته بود شیر ببعی که تازه زایمان کرده بود را بدوشد، در همین حین وارد خانه شد. ننه: "یک کاری بکن، لطفاً! سرم رفت!" ننه جان، های من! دعوا نکنید، از آن مدل بالشت دوتا هست. خدا خیرت بده ننه، بالاخره ساکت شدند. بچه‌ها، لطفاً بخوابید! فردا اَجه ( پدر بزرگ)باید برود چوپانی. گوششان که بدهکار نیست اصلاً. ننه: "برق را خاموش کرد تا بلکه همه بخوابند." تا آن یکی ساکت می‌شد، آن یکی شروع به حرف زدن می‌کرد. بچه‌ها، بس که سروصدا می‌کنید، محمد کوچولو هم نمی‌خوابد. محمد کوچولو ظاهراً دیگر خواب از چشمانش پریده و توی خانه در حال چرخیدن است. با هر بار گیر کردن و خوردن به زمین و مواجه شدن با خنده بچه‌ها، او هم قهقهه می‌زند و بیشتر به کارش ادامه می‌دهد. هر چه تلاش می‌کنم محمد را در کنارم نگه‌دارم، اما نمی‌شود و دوباره توی تاریکی هی خودش را روی این و آن می‌اندازد. ننه می‌گوید: "دختر جان، کارش نداشته باش، خودش که خسته شود می‌آید..." آخه ننه، می‌ترسم خوابم ببرد. ننه: "من حواسم هست، دختر جان! شما بگیر بخواب." با گفتن "بگیر بخواب"، ننه با خیالی آسوده و چشمانی سنگین زیر لحاف سنگین خوابم برده بود. ساعت‌های ۳ بامداد بود که با صدای محمد برای خوردن شیر بیدار شدم. چه بیدار شدنی که چشمانم باز نمی‌شد. یهو یادم آمد اصلاً من کی به خواب رفتم و محمد چطور خوابیده است؟! هوا سرد است و کمی هم بیرون برف آمده است. محمد دوباره خوابیده. روبروی پنجره و به لطف محمد جان، کنار بخاری جایم دادند تا محمد جان سرما نخورد. لحاف سنگین گل‌گلی که پینه‌دوز هم شده را روی سرم کشیدم. خواب زیر این لحاف‌ها عجیب دلچسب است. با صدای عرعر الاغ و پارس سگ‌ها، سرم را بیرون از لحاف آوردم. تاب خوردم، نور مستقیماً به چشمم خورد و خواب را از چشمانم گرفت. دلم نمی‌خواهد بیدار شوم. اما شدت نور از بین کوه‌ها شدید و شدیدتر می‌شد و من بی‌خواب‌تر. سرم را چرخاندم تا اطراف خانه را ببینم. ماشاءالله، بس که زیادیم! همه جا پر شده و دیگر لذت خواب هم پریده است. دلم می‌خواست خورشید دیرتر طلوع کند. آخر خوابیدن توی خانه مامان، آن هم با لحاف‌های قدیمی و سنگین، یه خواب دیگه است..." نَنه به ترکی: مادر اَجه به ترکی: پدر بزرگ 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
طلوع صبح دوشنبه ده سال پیش دوشنبه ها طلوع صبحش با بقیه روزها فرق داشت. ده سال پیش دوشنبه ها طلوع خورشید برایم خاص بود... آن موقع دوشنبه ها صبح نور داشت... صدا داشت... رنگ داشت... عطر داشت... مزه داشت... دوست داشتن داشت... اصلا مگر میشود از دوازده شب تا ۶صبح صحن آزادی روبروی ایوان طلا باشی و طلوع فجر برایت فرق نکند؟! تایپیست افتخاری گزارش‌های شبانه خدام بودم. اسما این بود که ۳ساعت خدمت ۳ساعت استراحت، ولی در اصل باید همه گزارش ها و فرم ها تایپ میشد. معمولا دو ساعته تمامش میکردم و می‌نشستم دم در اتاق و خیره میشدم به ایوان طلای پرنور آقا و با امام رضا حرف میزدم... حرفها که تمام میشد صدای فواره وسط حوض صحن بود که وسوسه ات میکرد بروی یک لیوان آب خنک از آب سردکن کنار حوض پرکنی و بعد خم شوی از شیر کنار حوض دست و صورتت را بشویی و با خودت بگویی کاش میشد مثل آقایون اینجا وضو گرفت. بعد رنگ ها جلوه گری میکرد... رنگ جشن ولادت و چلچراغ های رنگی... رنگ شام شهادت و پرچم های سیاه... هر دو حالت برایت عشق داشت... هردو دلبری می‌کردند... آدمها هم رنگ داشتند. چادرهای رنگی. حرم مثل خانه خود آدم میماند... وگرنه جاهای عمومی دیگر که آدم چادر رنگی سرش نمیکند! رنگ آدمها را دوست داشتم... خیلی وقتها می‌نشستم که فقط آدمها را ببینم... آنها که با سر تعظیم و برق چشمهایشان وارد می‌شدند و با اشک دست بلند میکردند و می‌رفتند. شب‌های برفی دلم برای آدم‌ها تنگ میشد. یک شب که برف شدیدی باریده بود و صحن سفیدپوش بود و خسته بودم، سرکشیک گفت یه کم بخواب،نماز صبح بیدارت میکنم. دراز که کشیدم گفت نترسی ها... با تعجب گفتم از چی؟؟؟ یه اشاره به سنگ های دیوار کرد و گفت از این ۶نفری که تو این اتاق خاکن... سر چرخاندم و سنگهایی که به دیوار بود نگاه کردم...خندیدم و گفتم به به سلام آقای فلانی... خدا رحمتتون کنه... خوش به سعادت تون که اینجایین... یه حمد و ۱۱تا قل هو الله برا همه تون میخونم کاری به ما نداشته باشید... از آن شب به بعد یادم بود که ما دو نفر فقط در اتاق نیستیم! بلکه ۸نفریم‌‌‌... سحرهای رمضان اما صحن حال و هوای دیگری داشت... نوای دلنشین مناجات دعای سحر و قرآن های مرتب چیده شده برای جزخوانی و خوردن سحری در مهمانسرای حضرت آنقدر به جانت مینشست که دلت میخواست به جای هفته ای یکبار هفته ای هفت بار خدمت کنی... راستی... قرار بود از یک طلوع بنویسیم. اما در حرم از صحن آزادی، طلوع خورشید دیده نمیشود، در حرم در قطعه ای از بهشت طلوع خورشید شنیده میشود... با صدای نقاره خانه که بلند می شود... با صدای جاروی خدام...با صدای پرنده ها و پر زدن کبوترها که تسبیح خدا می‌گویند... با صدای دربان ها که میخوانند ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم، تا قیامت ای رضا جان سر ز خاکت برندارم.... با اینها خورشید طلوع می‌کند... اصلا فقط اینجاست که طلوع خورشید شنیدنش از دیدنش زیباتر می‌شود... 🖋بامداد سه شنبه ۱:۳۲ 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
طلوع سالی دو بار حتما می‌رفتیم. رد خور نداشت. هم تعطیلات نوروز هم یک یا دو ماه از تابستان را. روستای زادگاه پدرم، جایی در خراسان شمالی. نوه ی اول بودم و عزیز کرده. حرفم خریدار داشت و هیچ کس جرئت نداشت خلاف میلم کاری بکند! ننه هم که از همه بیشتر لی لی به لالایم می‌گذاشت، طوری‌که مادرم سخت شاکی میشد. عملا پادشاهی میکردم و امر، امر همایونی ام بود. خیلی ها شاید صبح را با صدای نماز پدر و مادر بشناسند، من اما با صدای شعرهای ننه بعد از نماز. سواد نداشت اما شعر زیاد حفظ بود. همه شان هم در وصف امیرالمؤمنین بود و ستایش پروردگار. از پدرش یاد گرفته بود، از بر و پشت هم می‌خواند و کم کم خوابم را غلغلک میداد و نهایتا می دید که خیال بیدار شدن ندارم، صدایم میزد که: "پاشو دختر جان، نمازت قضا شد!" و واقعا شده بود... یعنی شاید در حد ده دقیقه مانده به طلوع از جا کنده میشدم. تا آن سر حیاط می‌دویدم و بعد از وضویی که یادم نیست اصلا درست بود یا نه، به نمازی می ایستادم که از قضا بودنش مطمئن بودم. سلام نماز را که میدادم به اعتراض برمیگشتم که: "ننه، چرا اینقدر دیر بیدارم میکنی؟ باید هنوز آسمان تاریک است، صدایم کنی" لبخند میزد و میگفت: "باشد، از فردا" و باز فردا من دیر از لحافم دل می‌کندم. اما بعد از همه ی آن نمازهای قضای صبح، کنار پنجره به تماشای طلوع می‌نشستم. طلوع با صدای دلنشین همان شعرهای تعقیبات نماز ننه. کمی از شعرها را به یاد دارم: صبح صادق غنچه گل وا کند / مهر پنجاه علی بر سینه ها مأوا کند هر که صدق صاف دارد با علی سودا کند / ای زاده ی شیر ازلی ادرکنی ای قوت بازوی علی ادرکنی / یا حضرت عباس و علی ادرکنی... طلوع با بوها و صداهای دیگری هم همراه بود، صداهایی که بعضی هاشان همیشگی نبودند. طلوع با بوی کاهگل پیچیده در دماغم چون عمه هر روز کل حیاط را از بالا تا پایین آب و جارو می‌کرد. طلوع با صدای گاوهای همسایه ی ننه، میرزا نعیم و البته صدای خروس هایش. طلوع با صدای الاغ هایی که نمی‌دانم دقیقا مال چه کسی بودند، حمید؟ آقای سلامی؟ خیرالنسا؟ یا کسان دیگر که نمی‌شناختم شان چون فقط همین سه نفر بودند که گاهی ازشان الاغ قرض می‌گرفتیم برای آوردن آب از چشمه. اگر نوبت آب پایین روستا هم بود که نور علی نور بود. جوی آب پایین باغچه، با صدایش روحم را نوازش میداد. صدای باد لا به لای برگهای درختان آلو و گردو و سیب... . بهشتی بود برای خودش خانه ی ننه. تمام خاطراتم را که میکاوم، "زندگی" همانجا بود، پیش ننه ی مهربانم. بهترین طلوع ها بهترین غروب ها شادترین روزها حتی غمگين ترین روزها کنار ننه زیباتر بودند. شادی روح همه ی اموات صلواتی مرحمت کنید.🤲 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
💬امّا تمرین بعدی: 🌞یک طلوع آفتاب را #توصیف کنید. 🔎همۀ جزئیات را مورد توجّه قرار بدهید. یادم هست همی
صبحانه‌ای با طعم طلوع مثل عروسی که دامن خودش رو روی زمین پهن کرده باشه برف همه جا را سفیدپوش کرده بود. سفید سفید. با هر قدم نوای دلنشینی از غژ غژ شنیده میشد. وقتی هم که صداش توی کوه می‌پیچید زیبایی و لذت شنیدنش رو چندین برابر می‌کرد. سرقدم خانمی بلندقد با کاپشن پر، کلاه و کفش قرمز بود که عینک سفیدی بزرگی به چشم داشت. بقیه افراد گروه هم توی یه ردیف پشت سرش می‌رفتن. از ته گروه یکی داد زد: خانم مرادی آقای کلهر میگه برای صبحونه واستا. آقای کلهر مرد نسبتا کوتاه، چهارشونه با عضلات بازو و پاهایی قوی بود که یه کمی عقب‌تر همپای دو تا از بچه‌ها آروم‌‌ می‌آمدن. آقای کلهر مربی برنامه‌ها بود. مردی با ادب و با اخلاق که همه دوستش داشتن. خانم مرادی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: اینجا جا نمیشه. جا برای نشستن نیست. یه کم جلوتر فضا بازتره. میرم جلوتر. پسری که داد زده بود شونه‌هاش رو بالا انداخت و چیزی نگفت. برگشت داد زد آقای کلهر خانم مرادی میگه میره جلوتر اینجا جا نی. دوباره گروه راه افتاد. بعد از یه پیچ کوتاه رسیدن به یه دشت کوچک. سرقدم ایستاد. گفت: همین جا خوبه، اینجا صبحونه میخوریم. هر کسی یه گوشه‌ دنجی رو انتخاب کرد و نشست. آن دور دورا پشت کوه‌ها سرخی کوچیکی داشت خودش رو یواش یواش از کوه بالامی‌کشید و هر چی بالاتر میومد آسمون قرمزتر میشد. اینقدر که شک میکردی این طلوعه یا غروب. وقتی آن سرخی خودش رو بالا کشید آسمون کاملا سرخ شده و بود و صورت خورشید گل انداخته بود بعد یواش یواش نور جای سرخی رو گرفت همه جا رو روشن کرد تا به خودت بگی آها الان طلوعه ببین همه جا داره روشن میشه. آقای کلهر با دوتا از خانمها رسیدن و نشستن برای صبحانه. صبحانه‌ای با طعم طلوع. هنوز سرخی گونه‌های خورشید تموم نشده بود که مربی گفت: جمع کنید حرکت می‌کنیم. بچه‌ها لوازماشون رو جمع کردن. کوله‌هاشون رو انداختن روی دوششون و مرتب به خط شدن. سرقدم رفت اول صف ایستاد. گفت: یامهدی. گروه حرکت کرد و به راهش ادامه داد اما این بار نه در تاریکی بلکه زیر نور، روشنایی خورشید. 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
قسم به قلم
🇮🇷ماجرای این عکس‌ها🇮🇷 🔻 خودت را جای یکی از اشخاص این تصاویر بگذار و از زبان او قصۀ این تصویر را بنویس. هر کدام از شخصیت‌ها و یا حتّی هر اشیائی را که خواستی انتخاب کن و واقعاً فکر کن که او چگونه فکر می‌کند بعد بنویس و بنویس. 🖋 وقتی نوشتن تمام شد طبق اینتمرین_۱۰ عمل کن. اصل ماجرا و خبر این تصاویر را اینجا می‌توانی بخوانی. 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam
📝 برای این تصویر توضیح ( کپشن) بنویسید. ⭕️ نکات: ۱. راحت بنویسید. ۲. بعد از اینکه راحت نوشتید سعی کنید بیرحمانه ویرایش و خلاصه کنید (کوتاه کوتاه). برای نوشتن خوب ببینید حتی کوچکترین جزییات را... فقط با تمرین و نوشتن نویسنده می‌شوید پس تمرین‌ها را انجام بدهید و ارسال کنید @qalam1403 تا شما عضو "گروه قسم به قلم" شوید. 🔻 "قسم به قلم" @qasambeqalam