او گفت: «من حکمت اون عالیِ استخاره رو، دارم توی زندگیت میبینم. میبینم که چطور به پایینترین نقطهی خودت رسیدی، و حالا چطور میخوای با بالِ ارزشهایی که به دست آوردی، به بالا صعود کنی. خداوند یارت.»
کبوتر سحرگاه؛
راست میگویی...شاید آنچیزی که باید با خود ببریم، تنها در دستانمان هم جا میشود... . در فکر صراط هست
میخواهم گوهر این سفر را در سینهام حبس کنم. دستانمان باید برای گرفتن سپر، در مقابل تیرهایی که به سمت قلبهایمان میآیند قدرت بگیرند.
کبوتر سحرگاه؛
حالْ چو کنیم؟ یُخته بشین ببینم میتونم زبونتو بفهمم، یا نه...
من از این خونه کوچ میکنم.
اگر در این کوچ توصیهای داشتید، با عمق جان شنوام.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9sv0ti&btn=منِگمگشته؛
دوباره اسیر شدم، اسیر کلمات، اسیر حروف، اسیر اشکال.
فکر کن تو مینویسی و مینویسی و مینویسی؛ از خونه که میای بیرون، میفهمی هیچ چیزی رو واقعاً ننوشتی. دور خودت میگردی، زمین دورِ تو میگرده، یا بهتره بگم چشمات دور حدقهت میگرده، سرت گیج میره، میفتی زمین و پات درد میگیره. اسیر روحت میشی، اسیر جسمت، اسیر صدای خودت، اسیر چهرهت، اسیر دستهات، حتی دستهات!
این تکرار ها به این معنیه که تو فقط با سر انگشت، آب دونه اناری رو روی گچ نمدار کشیدی. آب انار قرمزه، اما بعد تیره میشه. گچ سفیده، اما بعد تیره میشه.
میکوبی، میکوبی و میکوبی. در و دیوار رو میکوبی اما آخر این زیرپاهاته که خالی میشه.
یه سِیر بیمعنی، یا شاید هم خیلی پرمعنی که تا تو با شیرجه از اون بیرون نپری و سر زانوهات رو زخمی و خونی نکنی، نمیتونی ازش نجات پیدا کنی.
باید از اسارت بیرون بیام، حس میکنم این ریهها برای این همه هوا جا ندارن.
میترسم خسته کننده باشد، اما من چه کنم؟ با خود گفتم اشکالی ندارد، شاید خودت هم خسته شدهای. شاید بهتر است دیگر ننویسی؟
کبوتر سحرگاه؛
او نازنین را کشت.
کبوتر را هم میخواهی بکشی؟ نکش. بگذار برود، من و تو بالاخره میمانیم.
همیشه وقتی ذهنت را در سرت گم میکنی، یک چیز خیلی مهم را فراموش کردهای، آن هم بدجور!