eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
321 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر... و بعد دستش را برای اتوبوس‌هایی که می‌رفتند تکان می‌داد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ریحانه ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس
﷽ 🔻ریحانه 🔸داخل حرم امام زاده پیرمراد نشسته بودم. جای سوزن انداختن نبود. اشک از چشم‌هایم روان بود! جا مانده بودم و نمی توانستم با بقیه برای تشییع بروم آمده بودم برای خدا حافظی از دوستانم که متوجه دختری شدم که لباس سبز به تن داشت، سنش دو سال، دوسال و نیمی می زد. ضریح را محکم در دست گرفته بود و چیزهایی می گفت که کم کم این کارش تبدیل به گریه شد. 🔸مادرش بعد از اینکه نمازش تمام شد او را بغل کرد و گفت: دخترم بیا بریم برات از اون بستنی خوشمزه ها بخرم، اما دختر بچه با گریه گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم! مادر بچه را محکم در بغل فشرد و گفت: نه ریحانه جان، بیا بریم خونه از همون غذا خوش مزه ها بهت بدم. 🔸طاقت نیاوردم و همراه ریحانه و مادرش رفتم به اتوبوس ها که رسیدیم ریحانه مشت بر سینه‌ی مادر می کوبید و جیغ و داد می زد و با گریه می گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم. 🔸خیلی ناراحت بودم هم به خاطر ریحانه هم به خاطر خودم چون نمی توانستیم به مراسم تشییع برویم اگر می رفتم، کی از مادرم مراقبت می کرد؟ کنار ریحانه ایستاده بودم و اشک می ریختم. ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر... و بعد دستش را برای اتوبوس‌هایی که می‌رفتند تکان می‌داد. مادرش می‌گفت: خدایا این بچه با این سنش این چیز ها را از کجا می فهمد؟ 🔸خانمی چادری از اتوبوس کناری پیاده شد. آمد کنار مادر ریحانه ایستاد و گفت: من چند پارچه ی سبز دارم که به دوستانم قول داده‌ام آنها را برایشان تبرک کنم و به قبر رهبر شهیدمان و خانواده‌ی گرامیشان بزنم، یکی هم اضافه داشتم که نمی‌دانستم و امروز فهمیدم خدا آن را برای شما فرستاده و کنار گذاشته است. آدرس خانه تان را بدهید تا بعد سفر آن را برایتان بیاورم. 🔸نگاه نافذ بین آن خانم و ریحانه مسیری بی برو برگشت ساخته بود. آن خانم دستی به سر و روی ریحانه کشید و گفت: این دختر هوش معنوی بالایی دارد! بعد آدرس را گرفت؛ ریحانه را بوسید و دستی برایش تکان داد و سوار اتوبوس شد. از آن به بعد و بعد از حرکت اتوبوس ها و خالی شدن خیابان ها ریحانه دیگر گریه نکرد و با چشم های درشت مشکی اش در آغوش مادر آسمان را می نگریست؛ آسمانی که خورشید میان ابرهای سرخ آن فرمانروایی می کرد. صدای زیبای دعایی که در صحن امامزاده پخش می شد توجه همه را به خود جلب کرده بود و ریحانه هم همراه با آن دعا، کلمات را دست و پا شکسته تلفظ می‌کرد... مکان: فارس، استهبان، امامزاده پیرمراد ✍️؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784268775170232792 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار می‌کند: «فراخوان روایت‌نویسی شب شعر عاشورا» روایت‌نویسان محترمی که علاقه دارند با حضور در چهل‌ویکمین شب شعر عاشورا، روایت خود را درباره این رویداد آیینی به نگارش دربیاورند، شرح کوتاه فعالیت‌های خود در حوزه روایت‌نویسی را به همراه یک نمونه متن به این شماره در بله ارسال بفرمایند: 🔰09171200864 📌مهلت اعلام آمادگی: تا سه‌شنبه ۳۰ تیرماه 🗓روزهای حضور در برنامه: چهارشنبه ۳۱ تیرماه پنجشنبه ۱ مردادماه ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌واقعیت این است که ما سیزده تا هجده تیرماه برای تشییع آقای شهید نرفتیم. رفتیم تا نسبت خودمان با ب
🔴اعلام تغیـــــیر مــــــکان برگزاری محفل روایت‌خوانی با توجه به نمایش مستند «شاخه‌ای روی آب» و جهت سهولت شرکت علاقمندان در این برنامه، محفل روایت‌خوانی دوشنبه ۲۹ تیرماه رأس ساعت ۱۶ در محل کافی‌شاپ پردیس سینمایی تارخ برگزار خواهد شد. 📌بزرگوارانی که پس از محفل روایت‌خوانی قصد شرکت در نمایش مستند «شاخه‌ای روی آب» را دارند، حتما پرسش‌نامه زیر را تکمیل بفرمایند👇🏻 🌐https://survey.porsline.ir/s/u1ZnOtuM ❗️شرکت در هر دو نشست برای عموم آزاد و رایگان می‌باشد.
﷽ دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار می‌کند: «فراخوان روایت‌نویسی شب شعر عاشورا» روایت‌نویسان محترمی که علاقه دارند با حضور در چهل‌ویکمین شب شعر عاشورا، روایت خود را درباره این رویداد آیینی به نگارش دربیاورند، شرح کوتاه فعالیت‌های خود در حوزه روایت‌نویسی را به همراه یک نمونه متن به این شماره در بله ارسال بفرمایند: 🔰09171200864 📌مهلت اعلام آمادگی: تا سه‌شنبه ۳۰ تیرماه 🗓روزهای حضور در برنامه: چهارشنبه ۳۱ تیرماه پنجشنبه ۱ مردادماه ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
جایزۀ سگ‌کشی مقوا را پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه‌. کلمه‌ها را خواندم. نوشته بود «جایزه‌ی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمال‌شان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی می‌کرد. خانم و آقای زنگنه همۀ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی می‌ارزید.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جایزۀ سگ‌کشی مقوا را پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه‌. کلمه‌ها را خواندم. نوشته بود «جایزه‌ی سگ کُشی»
﷽ 🔻جایزۀ سگ‌کُشی 🔸«ایشالا زودتر مال و اموالتونو بدین بره.» این حرف را هر جای دیگری می‌زدم پشتش اَخم و تَخم بود و ناراحتی. آمین بلند خانم زنگنه به همان دعای نیم خطی، از پشت خنده‌ی ریزی که پهن شده بود روی صورتش معلوم بود. بعد چند سال تازه داشتم بهتر می‌دیدمش. 🔸بار اول اربعین نود و هشت بود. نزدیک گاراژ نجف. دنبال سواری بودیم. یک ور دلم ترس نشسته بود که چطوری با راننده‌ای که زبانش را نمی‌فهمیم توی تاریکی راه بیفتیم برویم زیارت امیرالمؤمنین. آقا و خانم زنگنه را خدا از غیب رساند. ماشین که افتاد پشت وادی السلام تازه داشت یخ‌مان باز می‌شد. بعد زیارت یک شب ماندیم صحن فاطمه الزهرا و عصر فردایش افتادیم توی راه پیاده روی. بعدترش هم ما آمدیم طرف پارکینگ شلمچه و آنها برگشتند فرودگاه نجف. تا وقتی وسط پیاده‌روی تنگ و تُرُش جلوی در خانه‌شان دخترک را بغل زدم روی هم رفته چهار بار بیشتر هم را ندیدیم. 🔸از جوی چسبیده به پیاده رو پریدم. سوار ماشین شدم. صادق داشت مقواها را جا می‌داد توی صندوق. یک دسته مقوا و کلی ماژیک رنگ و وارنگ برده بودم که مثل چند هفته قبل بروم سر فلکه‌ی اول تهرانپارس، نزدیک خانه‌شان، پلاکارد بنویسم و بدهم دست جماعت سرِ میدان. نشد. فقط دو تا نوشتم. اولی را سنجاق کردم به کالسکه‌ی دخترک و دومی سنگین و رنگین مانده بود روی مبل صاحب‌خانه. 🔸تازه از وداع برگشته بودیم. حال هیچکدام‌مان شبیه صبح که رفتیم نبود. مثل زغال داغی که هی فوتش کنند و بیشتر گُر بگیرد ته دلمان داشت می‌سوخت. دیدن آقا مثل همیشه نبود که‌! چند سال مانده به کرونا می‌رفتیم مصلی. منتظر که آقا بیاید بالای جایگاه، پشت تریبون چند کلمه حرف دل‌گرمی بزند. چند تا شعار دشمنْ‌پَران بدهیم و برگردیم خانه. 🔸برگشتیم، نه مثل آن وقت! با کلی بغض که چسبیده بود دور حلقمان. خستگی هم این جور وقت‌ها تنه‌اش سنگین‌تر می‌شود و برای آدم شاخ و شانه می‌کشد. گردی صورت دخترک گُل انداخته بود. گرما رفته بود توی تنش و باید هُلش می‌دادم بیرون. گرفتمش زیر شیر آب. 🔸بعد از نهار آقای زنگنه چند کلمه روی کاغذ یادداشت نوشت و گذاشت لبه‌ی میز. به خیالم مثل بار قبلی، قرار هست شعار بنویسم حالا فوقش این دفعه که خونمان به جوش آمده تند و تیزتر. جای بشقاب‌ها مقوا پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه‌ی جمع و جورشان. کلمه‌ها را خواندم. بالایش نوشته بود «جایزه‌ی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمال‌شان. 🔸کاغذ را دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی می‌کرد. چند ده میلیارد در ازای سَرِ قاتل آقا. خانم و آقای زنگنه همه ‌ی مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی می‌ارزید. 🔸اولش فکر کردم در حد حرف و یک مدل رجز هست. به خیالم از من هم بر می‌آمد همچین کاری! بیشتر که ریز شدم یادم افتاد به قصه‌شان از جنگ دوازده روزه که مانده بودند تهران و برای بسیجی‌ها غذا می‌پختند، یا همین هفته‌ی قبلی که دعوت‌مان کردند برای تشییع آقا بیاییم خانه‌شان. کارشان چیزی شبیه حل تمرین‌ که معلم‌ها قبل امتحان می‌دهند و هر که بهتر و بیشتر کار کند دستش روانتر می‌شود، بود. 🔸همان چند خط نوشته‌ی جاندار شبیه یک آدم پر هیکل و چهارشانه هُلَم داده بود عقب. تمام راه تهران تا قم و جاده‌ی قم مشهد را داشتم به این فکر می‌کردم «من چی دارم که بذارم وسط و بشه جایزه‌ی کشتن قاتل آقا؟!» ✍️ ؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://ble.ir/nowghalam1 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784551223902299107 ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻*اینجا دانمارک است* فاطمه چند سال است دانمارک زندگی می‌کند. سر شهادت آقا پیام داد که: "ما از همه مظلوم‌تر بودیم. من حتی تو خونه هم گریه نمی‌کردم. می‌ترسیدم پسر کوچولوم بره مهد کودک تعریف کنه ولمون نکنن که روحیه‌ی بچه رو خراب کردین.... حتی وقتی تو خونه تنها بودم هم جرات نمی‌کردم با صدای بلند گریه کنم. می‌ترسیدم همسایه‌ها بشنون برن گزارش کنن. کجان عاشقان آزادی بیان غرب، ما حتی آزادی محبت هم نداریم. " گفت اگر کسی برای حمایت از غزه استوری می‌گذاشته می‌آمدند بچه‌اش را به زور می‌بردند که تو صلاحیت نگهداری از کودکت را نداری!!. اینجا‌ دانمارک است. ببین چطور حب و بغض مردمش را هم کنترل می‌کند. بعد آن‌ها متمدنند ما جهان سومی! ✍️ به روایت 🌐https://eitaa.com/kaashkoul 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784352846517919307 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌رزق همیشه برای آدم‌ها نیست. رزق می‌تواند برای شهر باشد؛ یک رویداد هویت‌سازِ سالانه مثلا. چیزی مثل «شب شعر عاشورایی» که چهل سال است رزق شیراز شده؛ دو شب در سال. این روزها شاعران آیینی ایران در شیراز جمع شده‌اند و از «انتقام» می‌خوانند برایمان. این دوشب را دریابیم و روایتش کنیم. 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش روایت‌هایی با موضوع «شب شعر عاشورا» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۵ مردادماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ ‌ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔@fars_asre_revayat 🆔https://eitaa.com/fars_asre_revayat ‌‌
خاک همیشه سرد نیست تا می‌پرسم:"? why"، اشک‌هایش سرازیر می‌شود. بین همه‌ی جمله‌هایش که با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی و دور تند ادا می‌کند، "پدر عزیز من بود. نایب امام زمان بود " را خوب می‌فهمم. درد مشترک، فهم مشترک می‌آورد. حتی برای من که همیشه توی شنیدن جملات انگلیسی مشکل داشتم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خاک همیشه سرد نیست تا می‌پرسم:"? why"، اشک‌هایش سرازیر می‌شود. بین همه‌ی جمله‌هایش که با لهجه‌ی غل
﷽ 🔻خاک همیشه سرد نیست 🔸زن پرچم سبز با ماه و تک‌ستاره‌ی سفید را انداخته روی شانه‌هایش. زل زده به مانیتور بزرگ صحن غدیر و دستش را هر از گاهی می‌کشد روی چشم‌های مشکی و درشتش. جلو می‌روم. با ته‌مانده‌ی حافظه‌ی انگلیسی‌ام ، میپرسم: where are you from? جواب می‌دهد: پاکستان 🔸جملات فارسی را ردیف می‌کنم توی ذهنم. "برای تشییع ایران آمدید؟" "do you going to Iran for tashyei? " سرش را پایین می‌آورد و yes را بلند می‌گوید. 🔸تا می‌پرسم:"? why"، اشک‌هایش سرازیر می‌شود. بین همه‌ی جمله‌هایش که با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی و دور تند ادا می‌کند، "پدر عزیز من بود. نایب امام زمان بود " را خوب می‌فهمم. درد مشترک، فهم مشترک می‌آورد. حتی برای من که همیشه توی شنیدن جملات انگلیسی مشکل داشتم. 🔸شانه‌هایش تکان می‌خورند وقتی می‌گوید:،" ما دیگه بابا نداریم. نایب امام‌زمان سیدمجتبی را نمی‌بینیم... " دست می‌گذارم روی شانه‌اش. دلم میخواهد بغلش کنم، نمی‌کنم. رویش را ندارم. هیچ‌وقت توی زندگیم، فکر نکرده‌ام خودم نیاز دارم دنیایم را بزرگتر از ایران کنم. هیچ‌وقت دوست خارجی نداشتم. 🔸این زن یا دو دختر عمانی نشسته لا‌به‌لای ایرانی‌ها خیلی وقت است، مرزهایشان بزرگ شده. آنقدر بزرگ، که از بعضی ایرانی‌ها ایرانی‌ترند. جمهوری اسلامی بهشان عزت داده و آقا عزیزشان کرده. امروز پدر از دست داده‌اند. "التماس‌دعا" را که می‌گویم، "محتاجم به دعا" را فارسی جواب می‌دهد. 🔸تشییع، یکی از معنی‌هایش این است: " دنبال کسی رفتن برای وداع." جمله‌های مثلا انگلیسیم را دوباره مرور می‌کنم. چرا فعل مضارع استفاده کردم؟ (do you going?) برای مراسمی که یک‌بار اتفاق افتاده، قاعده‌اش استفاده از فعل ماضی است. اتفاق افتاد و تمام شد. درستش می‌شود:" did you " فکر می‌کنم مگر خاک امامان سرد می‌شود؟! 🔸ما تا همیشه‌ی زندگیمان دنبال سید‌علی‌ هستیم. وداعی نیست برای جان‌های خسته‌ و بی‌قرار ما. درستش همان بود که مغزم در لحظه گفت. هیچ چیز بدون آقای‌ شهیدمان تمام نمیشود. گذشته نمی‌شود. داغ ما جاری در همیشه‌ی زندگیمان است. ✍️ ؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://eitaa.com/kaashkoul 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784698704209936723 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
شاهین بامرام «اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونه‌شون، بهشون گفتم: هر کی علیه سیدعلی شعار بده با من طرفه. ای آدمو امام حسین(ع) زمان خودشه.» تلفظ دقیق از سیدعلی، آن «ی» وسط سید را نداشت.