رِفام .
میدونی رِفامم .. آدم وقتی میبازه ، فقط به طرفِ مقابلش نمیبازه .. به خودش میبازه . به تمامِ اون با
اما حالا ؟
حالا بویِ بارون برای من بویِ تعفنِ خاطراتی رو میده که تویِ قفسهی سینهام کپک زده .
هر بار که نفس میکشم ، انگار تیکههای شکسته استخونهای سینهام میره تویِ ریهام .
طعمِ این نفسها ، طعمِ خونِ تازست ..
طعمِ همون قلبی که خودم میخواستم بمونه ، ولی عقلم مثلِ یک جلاد ، سرش رو زیر گیوتینِ منطق گذاشت .
من هر شب تو قنوتم ، جایِ حاجتهایِ دنیوی ، ملتمسانه دعا میکنم که خدا این حب رو از دلم بکِشه بیرون ، اما انگار سوختن و تموم شدن توی این عشق تنها امتحانِ زندگیه منه .
میدونی ، فرقِ مشتاق بودن و محتاج بودن رو فقط کسی میفهمه که نیمهشب ، وقتی اکسیژنِ دنیا تموم میشه ، بفهمه که اون تنها منبعِ تنفسش رو ، با چشمای خودش بدرقه کرده .. :)
#ع_د
رِفام .
اما حالا ؟ حالا بویِ بارون برای من بویِ تعفنِ خاطراتی رو میده که تویِ قفسهی سینهام کپک زده . هر ب
مرگ .. آره ، مرگ رو میگم .
از پنجره زل میزنه بهم و چشمک میزنه .
انگار میگه هنوز موندی ؟
هنوز داری با این جنازهیِ تویِ قلبت زندگی میکنی ؟
و من .. چقدر کوتاه بودی عشق ،
و چقدر درازه این جادهیِ یکطرفهیِ فراموشی که هیچوقت به مقصد نمیرسه . :)
من از تمومِ آدمهایی که میخواستم براشون بمیرم ، گذشتم و حالا دارم از خودم رد میشم .
این آخرین نفسهایِ منه رِفام .
نه به خاطرِ نداشتنِ تو ، به خاطرِ اینکه فهمیدم برایِ تو ، هیچوقت بودن یا نبودنِ من ، تفاوتی نداشت . :)
حالا .. حالا سکوت کن .
بگذار این خونِ تویِ سینه ، همهچیز رو تموم کنه ..
#ع_د
رِفام .
نام مارا به خطا برد و خودش میدانست ؛ به فراموشی ما داشت تظاهر میکرد .. :)
چشم بر خاطرهها بست ولی پیدا بود ؛
با همان یاد ، شبش را به تاثر میکرد . :)
رِفام .
از داستان شیرین و فرهاد اینجوری تعریف میکنن که ؛ فرهاد ، مردی از کوه و سنگ ، تنها با دیدن تصویر شیری
از داستان شیرین و فرهاد گفتم .. از داستان لیلی و مجنون بگم ؟ =)))
از داستان لیلی و مجنون اینجوری تعریف میکنن که ؛
در سرزمینی که نام و ننگ ، از دل و عشق فربهتر بود ، لیلی چون گلی در برهوتِ قبیله شکفت و مجنون ، با دیدنِ او جهان را در چشمانش گم کرد .
عشقی که شعلهاش با هیچ پندی خاموش نشد ، تنها خشمِ متعصبان را برافروخت ؛
میانشان دیواری از سنگ و سنت کشیدند و هر دو را در تنهاییِ بیپایانِ خویش دفن کردند ..
مجنون ، آوارهیِ کوی و بیابان شد ، با دیدهای که گویی چشمهای از اشک بود ، و لیلی ، در حصارِ اجبار ، میانِ بازوانِ غریبه ، قلبش هنوز در بیابانهایِ مجنون میتپید . :)💔
سرانجام ، این عشقِ بیوصال نه با شمشیر ، که با زخمی از جنسِ هجر ، جانِ لیلی را ذرهذره جوید .
و آنگاه که مجنون خبرِ پرکشیدنِ ماه را شنید ، فهمید که دیگر حتی فراق هم برایش باقی نمانده است .
او نه از جهان ، که از تهی شدنِ هستی رخت بربست .. :)
این قصه ، نه حکایتِ دو عاشق ، که مرثیهیِ دو دلِ بیگناه است که در مسلخِ بیمهریِ جهان قربانی شدند ؛
عشقی که جهان را شکست نداد ، اما در آتشِ خویش خاکستر شد ؛
دریغ که از آن همهیِ شور ، تنها غباری از حسرت برایِ تاریخ ماند . :)
#ع_د
هدایت شده از پلی رِفام .
Sina Sarlak | موزیکدلSina Sarlak - Adam Barfi (128).mp3
زمان:
حجم:
2.8M
دنیا نخواد لیلی بخواد قصه قشنگه . :)