ما کشته شده بودیم.
ما همگی اجساد متحرکی بودیم، گم شدگانی در گذرگاه ثانیه های گریزان.
ما کشته شده بودیم، بدست سرنوشت.
مردگانی که برای زنده ماندن می کوشند.
_پناهگاه
هدایت شده از شماره "۱"
پرواز.
کلمهای دورتر از هرچیز دیگر.
کلمهای ورای تصور، خاطرهای پس ذهن مشوش او که هیچ رنگ و بویی نداشت.
خاطرهای که در عین فراموشی، تنها خاطرهی واضحش بود.
روزها و شبها با حسرت مینشست و بر زیر کتفش انگشت میکشید تا شاید پشت آن زخم بزرگ، نشانهای از بودن بال پیدا کند.
همانطور که اشک در چشمانش جمع میشد، آنها را میبست و ابرها را به یاد میآورد، نور خورشید که بر روی دستانش میرقصید و باد که لابهلای موهایش میپیچید.
پرواز تجربهای بود که به حسرت و توهم میمانست،
تجربهای که یادآوری آن شادی داشت اما به همراهش نیز غمی وصف ناپذیر میآمد.
غمی وصف ناپدیر برای فرشته سقوط کرده...
آذر انتهای غم انگیز قصه پاییز بود.
من عاشق قصه های نارنجی بودم.
همان گاه که آسمان سرمه ابرهای تیره را بر چشم می میکشد و گریه میکند.
_پناهگاه
روزهای سوخته و فرسوده بی من، با من غریبی می کنند.
روزهای بی من به ساعت خوابیده، به چای یخ زده، به چشمان هزاران سال خواب ندیده می ماند.
روزهای بدون من خاکستری ست.
روزهای بدون من را میتوانم تحمل کنم اما...
روزهای بدون تو را هیچوقت.
_پناهگاه
در رویاهایم روزها با تو قدم زدم.
از باریکه های وهم گذشتم و مقصدم تو بودی.
مسیر پر پیچ و خم کابوس و رویا را هم پشت سر گذاشتم.
برای دیدن تو
بارها از موانع حقیقت عبور کردم.
دلتنگتم و تنها تو را در خواب ملاقات میکنم:)
_پناهگاه