روزهای سوخته و فرسوده بی من، با من غریبی می کنند.
روزهای بی من به ساعت خوابیده، به چای یخ زده، به چشمان هزاران سال خواب ندیده می ماند.
روزهای بدون من خاکستری ست.
روزهای بدون من را میتوانم تحمل کنم اما...
روزهای بدون تو را هیچوقت.
_پناهگاه
در رویاهایم روزها با تو قدم زدم.
از باریکه های وهم گذشتم و مقصدم تو بودی.
مسیر پر پیچ و خم کابوس و رویا را هم پشت سر گذاشتم.
برای دیدن تو
بارها از موانع حقیقت عبور کردم.
دلتنگتم و تنها تو را در خواب ملاقات میکنم:)
_پناهگاه
خاطراتم مثل شیشه بخار گرفته میمونه
همونقدر مات و نم دار
و هرزگاهی روش یه شکل لبخند میکشم=)
هدایت شده از Paradox 𓂀
عجیب است؛ آدمی نمیداند کدام حرف، حرفِ آخرست،
یا لباسِ آخر، یا لبخندِ آخر، یا حتی نگاهِ آخر...
اما من میدانم فکرِ آخرم چیست...
باز هم تو!
#سیرِجریانِسیلِسرِمنِدیوانه