کافه کتاب
دل من چون پرستوي بهاري ست از اين صحرا به ان صحرا فراري ست (فريدون مشيري)
تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی
بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت
( سعدی )
کافه کتاب
تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت ( سعدی )
تاسر زلف تودردست نسيم افتادست
دل سودازده ازغصه دونيم افتادست
چشم جادوي توخود عين سوادسحرست
ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست
حضرت حافظ
کافه کتاب
تاسر زلف تودردست نسيم افتادست دل سودازده ازغصه دونيم افتادست چشم جادوي توخود عين سوادسحرست ليکن اين
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همــی سپرم
حافظ
کافه کتاب
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همــی سپرم حافظ
مي گشايم دست اغوشت کجاست ؟
آه...اين اغوش گرم و نرم توست
(فريدون مشيري)
کافه کتاب
مي گشايم دست اغوشت کجاست ؟ آه...اين اغوش گرم و نرم توست (فريدون مشيري)
تا تـــو مـــراد من دهی کشته مـــرا فراق تــو
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام
رهی معیری
کافه کتاب
تا تـــو مـــراد من دهی کشته مـــرا فراق تــو تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام رهی معیری
من محال است به ديدار تــو قانع باشم
کي پلنگي شده راضي به تماشا ازماه
«فاضل نظري»
کافه کتاب
من محال است به ديدار تــو قانع باشم کي پلنگي شده راضي به تماشا ازماه «فاضل نظري»
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
استاد شهریار
کافه کتاب
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی استاد شهریار
یادم معطر میشود وقتی که یادت میکنم
ای یاد تو مستانگی هشیار مگذارم مرا
کافه کتاب
یادم معطر میشود وقتی که یادت میکنم ای یاد تو مستانگی هشیار مگذارم مرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
کافه کتاب
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
آغوش تو دنيــــاي آن بيگانه خواهــــد شـــد
با دست شومش گيسوانت شانه خواهد شد
مهدي فرجي
کافه کتاب
آغوش تو دنيــــاي آن بيگانه خواهــــد شـــد با دست شومش گيسوانت شانه خواهد شد مهدي فرجي
در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
کافه کتاب
در بهاران سری از خاک برون آوردن خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
«حضرت حافظ»