🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱
اسم من فاطمهست.
هجده سالمه و امسال سال آخر دبیرستانم رو میگذرونم.
زندگی من از بیرون شاید خیلی بیدردسر به نظر بیاد؛ خونهی بزرگ، امکانات خوب و خانوادهای که هیچوقت از نظر مالی کمبودی نداشتیم.
اما زندگی همیشه اون چیزی نیست که از بیرون دیده میشه...
بابام، کامران فرهمند، مردی جدی و سختگیره. بیشتر تصمیمهای زندگی من رو خودش گرفته و هنوز هم معتقده چون پدرمه، بهتر از خودم میدونه چه چیزی برای من خوبه.
مامانم، مریم، معمولاً بین من و بابا قرار میگیره و سعی میکنه دعواها رو آروم کنه.
و سامیار، برادرم...
خب، سامیار بیشتر از اینکه برادر باشه، متخصص حرصدادن منه!
صبح، با صدای مامان از خواب پریدم.
ـ فاطمه! بیدار شو دختر، مدرسهات دیر میشه!
چشمهام رو باز کردم و به ساعت نگاه کردم.
ـ وای مامان!
با عجله از تخت پایین پریدم.
ـ چرا زودتر بیدارم نکردی؟
مامان از پشت در گفت:
ـ نیم ساعت دارم صدات میکنم!
ـ خب من نشنیدم!
ـ چون خوابت سنگینه!
لبخند زدم و سریع آماده شدم.
وقتی وارد آشپزخونه شدم، سامیار مشغول خوردن صبحونه بود.
تا منو دید گفت:
ـ بالاخره شاهد ظهور ایشون شدیم!
چشم غرهای بهش رفتم.
ـ صبح بخیر تو هم!
ـ صبح من که بخیر بود، تو خرابش کردی!
ـ سامیار!
مامان خندید.
ـ شما دوتا صبح اول صبح شروع نکنید.
همون لحظه بابا وارد آشپزخونه شد.
نگاهش روی من موند.
ـ امروز بعد مدرسه مستقیم میای خونه؟
نشستم و جواب دادم:
ـ آره.
ـ جایی نمیری؟
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ نه.
سرش رو تکون داد.
ـ خوبه.
صبحونهام رو خوردم، کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم.
اما قبل از اینکه سوار ماشین بشم، گوشیام لرزید.
پیام از طرف زهرا بود.
زهرا:
«فاطمه، امروز میای مسجد؟»
چند لحظه به پیام نگاه کردم.
چند روز بود که زهرا دربارهی مسجد، کلاس قرآن و حالوهوای اونجا حرف میزد.
من هیچوقت فکر نمیکردم یک روز خودم بخوام وارد اون فضا بشم.
اما نمیدونم چرا...
این چند وقت حس میکردم دلم میخواد چیزی رو خودم تجربه کنم.
نه به خاطر حرف کسی.
نه برای لجبازی با بابا.
فقط برای خودم.
گوشی رو باز کردم و نوشتم:
«آره، امروز میام.»
پیام رو فرستادم و گوشی رو داخل کیفم گذاشتم.
ماشین راه افتاد.
من از پنجره به خیابون نگاه کردم و اصلاً نمیدونستم تصمیم سادهی امروز...
قرار بود شروع چه اتفاقهایی در زندگی من باشه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲
زنگ آخر که خورد، کیفم رو برداشتم و از کلاس بیرون اومدم.
زهرا کنار در منتظرم بود.
تا منو دید، لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی!
ـ مگه قرار بود نیام؟
ـ با شناختی که از تو دارم، هر لحظه ممکن بود پشیمون شی!
خندیدم.
ـ من اینقدر غیرقابل اعتمادم؟
ـ خیلی!
با دست به بازوش زدم.
ـ برو بابا!
از مدرسه بیرون اومدیم و کنار هم راه افتادیم.
زهرا چند قدم ساکت بود، بعد گفت:
ـ فاطمه؟
ـ جانم؟
ـ یه چیزی رو جدی ازت میپرسم.
ـ چی؟
ـ واقعاً میخوای بیای مسجد یا فقط چون بابات مخالفه، داری لجبازی میکنی؟
قدمهام کند شد.
به روبهرو نگاه کردم.
ـ نه... این دفعه لجبازی نیست.
زهرا چیزی نگفت.
ادامه دادم:
ـ خودمم نمیدونم دقیقاً چرا، ولی چند وقته حس میکنم دلم میخواد بیشتر دربارهی این چیزا بدونم.
زهرا لبخند آرومی زد.
ـ پس خوبه.
ـ چی خوبه؟
ـ اینکه خودت داری انتخاب میکنی.
چند دقیقه بعد به مسجد رسیدیم.
مسجد محلهمون خیلی بزرگ نبود؛ یک حیاط کوچیک داشت و چند گلدون کنار دیوار.
زهرا جلوی در ایستاد.
ـ خب... رسیدیم.
نگاهی به داخل انداختم.
برای چند ثانیه مردد شدم.
ـ زهرا؟
ـ هوم؟
ـ اگه خوشم نیومد چی؟
خندید.
ـ هیچ اتفاقی نمیافته. میای، میبینی، خودت تصمیم میگیری.
سرم رو تکون دادم.
وارد شدیم.
صدای چند دختر از داخل میاومد. چند نفر مشغول آمادهکردن وسایل کلاس قرآن بودن.
خانمی که اونجا بود، با لبخند به من نگاه کرد.
ـ سلام دخترم.
ـ سلام.
ـ تازه اومدی؟
ـ بله.
ـ اسمت چیه؟
لبخند زدم.
ـ فاطمه.
ـ خوش اومدی فاطمه جان.
همین جملهی ساده، یه حس عجیبی بهم داد.
کنار زهرا نشستم.
قرآن رو مقابلم گذاشت.
چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
بعد صدای قرائت قرآن توی فضای مسجد پیچید.
آروم نشستم و گوش دادم.
نمیدونستم چرا...
اما برای اولین بار بعد از مدتها، ذهنم از شلوغی خالی شد.
گوشیام داخل کیفم لرزید.
نگاهش کردم.
بابا: «کجایی؟»
قلبم کمی فرو ریخت.
زهرا نگاهم کرد.
ـ مشکلی پیش اومده؟
گوشی رو خاموش کردم.
ـ نمیدونم...
اما یک چیز رو خوب میدونستم.
این تازه اولین روز من در مسجد بود.
و قرار نبود آخرین روز باشه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳
گوشی رو توی دستم نگه داشته بودم و به پیام بابا خیره شده بودم.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
زهرا نزدیکتر شد.
ـ فاطمه... جوابش رو بده، نگران نشه.
با صدای آرومی گفتم:
ـ اگه بفهمه اینجام، عصبانی میشه.
زهرا چند لحظه ساکت موند.
ـ میخوای بریم؟
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
ـ نه.
این «نه» رو محکمتر از چیزی که خودم انتظار داشتم گفتم.
نگاهم افتاد به چادر مشکیای که برای اولین بار روی سرم انداخته بودم.
از استرس، گوشهی چادر مشکیرنگم رو توی مشتم چنگ انداختم.
انگشتهام رو باز کردم و دوباره صافش کردم.
زهرا متوجه شد و لبخند کوچیکی زد.
ـ آروم باش.
ـ نمیتونم.
ـ چرا؟
ـ نمیدونم... حس میکنم دارم کار خیلی بزرگی انجام میدم.
زهرا کنارم نشست.
ـ شاید چون اولین باره کاری رو فقط برای خودت انجام میدی.
بهش نگاه کردم.
حرفش عجیب به دلم نشست.
صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد.
چند نفر آرام از جاشون بلند شدن.
من هم همراه زهرا بلند شدم.
هنوز استرس داشتم، اما این بار نرفتم.
همونجا موندم.
بعد از نماز، خانمی که مسئول کلاس بود، کنارم نشست.
ـ فاطمه جان، اولین باره میای؟
سرم رو تکون دادم.
ـ بله.
ـ اگر دوست داشته باشی، میتونی از هفتهی بعد توی کلاس قرآن هم شرکت کنی.
نگاهم روی قرآن مقابلم موند.
آروم گفتم:
ـ دوست دارم.
وقتی از مسجد بیرون اومدیم، هوا تاریک شده بود.
گوشیام رو روشن کردم.
چند تماس از دسترفته از بابا داشتم.
قلبم دوباره تند زد.
زهرا گفت:
ـ فاطمه...
ـ میدونم.
ـ چی میخوای بهش بگی؟
به صفحهی گوشی نگاه کردم.
ـ حقیقت رو.
این بار تصمیم گرفتم دروغ نگم.
حتی اگر میدونستم گفتن حقیقت، ممکنه اولین دعوای جدی من و بابا رو رقم بزنه...
شمارهاش رو گرفتم.
صدای بوق اول...
دوم...
سوم...
و بعد صدای سرد بابا از پشت خط:
ـ فاطمه، کجایی؟
لبهام خشک شد.
نگاهی به چادر مشکی روی سرم انداختم.
و برای اولین بار، بدون اینکه عقب بکشم، جواب دادم:
ـ مسجد بودم، بابا.
چند ثانیه سکوت شد.
سکوتی که از هر داد و فریادی سنگینتر بود...
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌿 بسم الله الرحمن الرحیم 🌿
🔴 رمان «اذانِ بیوقت»
✍🏻 نویسنده: نازنین زهرا فرامرزی
گاهی آدم برای پیدا کردن خودش، باید مقابل نزدیکترین آدمهای زندگیاش بایستد...
گاهی یک انتخاب ساده، میتواند تمام آیندهی یک دختر را تغییر دهد.
فاطمه فرهمند، دختری هجدهساله و دانشآموز سال دوازدهم است؛ دختری از یک خانوادهی ثروتمند که تقریباً همهچیز دارد...
جز حق انتخاب.
پدرش، کامران فرهمند، مردی قدرتمند و سختگیر است که همیشه برای دخترش تصمیم گرفته؛ از رفتوآمد و پوشش گرفته تا آیندهای که قرار است داشته باشد.
اما وقتی فاطمه به پیشنهاد دوستش قدم به مسجد میگذارد، همهچیز آرامآرام تغییر میکند...
یک چادر رنگی،یک قرآن،
چند جلسهی سادهی مسجد
و آرامشی که فاطمه هیچوقت در زندگیاش تجربه نکرده بود.
اما پدرش حاضر نیست این تغییر را بپذیرد.
فاطمه با وجود مخالفتهای خانواده، مسیر جدیدی را انتخاب میکند؛ مسیری که در آن با پسری به نام «رضا» آشنا میشود...
پسری از بچههای مسجد؛ ساده، متین و مذهبی.
آشناییای که قرار نبود چیزی بیشتر از چند سلام و چند گفتوگوی ساده باشد...
اما کمکم تبدیل به احساسی میشود که فاطمه نمیتواند انکارش کند.
فاطمه فکر میکند بالاخره برای آیندهاش خودش تصمیم گرفته...
تا اینکه پدرش تصمیم خودش را اعلام میکند.
🔻 یک ازدواج اجباری
🔻 پسری که هیچ شباهتی به فاطمه ندارد
🔻 عشقی که فاطمه مجبور میشود پنهانش کند
🔻 خانوادهای که هرکدام چیزی را از او پنهان میکنند
🔻 و مردی که آنطور که نشان میدهد نیست...
«علی رسولی»، پسر شریک تجاری پدر فاطمه، وارد زندگی او میشود.
علی پسری ثروتمند، خوشپوش، باهوش و بیش از حد شوخ و پرحرف است؛ کسی که در نگاه اول شاید فقط یک پسر بیخیال به نظر برسد...
اما پشت آن شوخیها، راز بزرگی پنهان شده.
رازی که فاطمه هیچوقت نباید از آن باخبر شود.
و حالا فاطمه باید بین چیزی که خودش انتخاب کرده...
و چیزی که پدرش برایش انتخاب کرده...
یکی را انتخاب کند.
اما اگر انتخابش باعث شود زندگی چند نفر برای همیشه تغییر کند، چه؟
اگر پسری که فکر میکردی دشمن زندگیات است، بزرگترین راز این ماجرا را در خودش پنهان کرده باشد، چه؟
و اگر عشقی که برایش جنگیدی، درست در لحظهای که فکر میکنی به آن رسیدهای، از تو گرفته شود...
آن وقت چه میکنی؟
🌿 این رمان کاملاً تخیلی است و شخصیتها و حوادث آن زاییده ذهن نویسندهاند. هرگونه شباهت احتمالی با اشخاص یا اتفاقات واقعی، تصادفی است.
اگر عاشق رمانهای مذهبی، اجتماعی، خانوادگی، عاشقانه، اجباری، پرتنش و رازآلود هستید...
«اذانِ بیوقت» منتظر شماست. 🔥
🌿 به دنیای «اذانِ بیوقت» خوش آمدید...
گاهی یک اذان،
آغاز آرامش نیست...
آغاز یک طوفان است.
⏳ «اذانِ بیوقت» بهزودی...
منتظر آغاز داستان باشید. 👀🌿
شخصیت های رمان🌿
پارت اول رمان🌙
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۴
ـ مسجد بودم، بابا...
چند ثانیه سکوت پشت خط بود.
بعد صدای خشمگینش بلند شد:
ـ گفتم کجایی، نگفتم چی کار میکنی!
لبم رو گاز گرفتم.
ـ مسجد بودم...
ـ مگه نگفتم مستقیم بیا خونه؟
ـ بابا، فقط رفتم مسجد. کار بدی که نکردم.
صدایش بلندتر شد:
ـ وقتی من میگم مستقیم بیا خونه، یعنی مستقیم بیا خونه!
تماس قطع شد.
چند ثانیه گوشی توی دستم موند.
زهرا با نگرانی گفت:
ـ فاطمه، بهتره امشب تنها نری.
ـ باید برم خونه.
راه افتادم.
تمام مسیر، صدای بابا توی سرم میپیچید.
وقتی به خونه رسیدم، چراغهای سالن روشن بود.
در رو باز کردم.
بابا وسط سالن ایستاده بود.
نگاهش که به چادر مشکی روی سرم افتاد، اخمش بیشتر شد.
ـ این دیگه چیه؟
آروم گفتم:
ـ چادره.
ـ خودم میبینم چیه!
ـ دوستش دارم.
یک قدم جلو آمد.
ـ کی بهت اجازه داده بری مسجد؟
ـ من هجده سالمه، بابا.
ـ تا وقتی توی این خونهای، هر کاری دلت خواست نمیکنی!
ـ ولی این انتخاب خودمه.
همین جمله کافی بود.
صدای سیلی در سالن پیچید.
خشکم زد.
دستم رو روی صورتم گذاشتم و چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
بابا با عصبانیت گفت:
ـ دیگه نمیخوام اسم مسجد رو بشنوم!
چشمهام پر شد.
ـ چرا؟
ـ چون نمیخوام دختر من با این چیزها خودش رو درگیر کنه!
ـ مگه مذهبی بودن جرمه؟
دوباره دستش بالا رفت، اما این بار مامان خودش رو بین ما انداخت.
ـ کامران! کافیه!
مامان دستم رو گرفت.
ـ فاطمه، بیا بالا.
با چشمهای خیس از پلهها بالا رفتم.
پشت سرم صدای بابا رو شنیدم:
ـ امشب مهمون داریم. پایین نیاد!
توی اتاقم، چادرم رو از سرم برداشتم و روی تخت گذاشتم.
گوشهی چادر مشکی رو بین انگشتهام گرفتم.
چند دقیقه فقط بهش خیره موندم.
نمیخواستم از چیزی که باورش کرده بودم دست بکشم.
حتی اگر سخت بود.
حتی اگر بابا مخالف بود.
---
چند ساعت بعد صدای زنگ در اومد.
مامان در اتاقم رو باز کرد.
ـ فاطمه، بیا پایین.
ـ چرا؟
ـ مهمون داریم.
ـ کی؟
ـ آقای رسولی و خانوادهش.
اسمش برام آشنا بود.
یکی از شرکای کاری بابا بود.
چادرم رو مرتب کردم و همراه مامان پایین رفتم.
وقتی وارد سالن شدم، خانوادهای رو دیدم که قبلاً فقط اسمشون رو شنیده بودم.
آقای رسولی بلند شد و با بابا احوالپرسی کرد.
کنارش همسرش نشسته بود و پسری جوان کمی آنطرفتر روی مبل نشسته بود.
مامان آهسته گفت:
ـ فاطمه، این آقای علی رسولی هستن.
نگاهم برای لحظهای به پسر افتاد.
علی فقط سرش رو به نشونهی سلام تکون داد.
ـ سلام.
ـ سلام.
همین.
نه بیشتر.
من اصلاً نمیدونستم...
همین شامی که قرار بود یک مهمانی ساده باشه، بعدها قراره یکی از مهمترین شبهای زندگی من بشه.
و هنوز نمیدونستم مردی که امشب برای اولین بار روبهرویم نشسته...
روزی قرار است شوهر اجباری من باشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵
همینطور که کنار مامان ایستاده بودم، نگاهم به میز شام افتاد.
مامان گفت:
ـ فاطمه جان، بیا کمک کن میز رو بچینیم.
ـ باشه مامان.
رفتم سمت آشپزخونه.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که سنگینی نگاه بابا رو روی خودم حس کردم.
برگشتم.
بابا چیزی نگفت.
فقط با نگاهش به چادرم اشاره کرد...
بعد ابروهاش رو بالا انداخت؛ یعنی درش بیار.
منظورش رو فهمیدم.
اما وانمود کردم چیزی ندیدم.
نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه.
مامان بشقابها رو میچید و من لیوانها رو روی میز گذاشتم.
سامیار که داشت از کنار میز رد میشد، نگاهی به من انداخت و زیرلب گفت:
ـ اوه اوه...
ـ چیه؟
ـ هیچی! فقط بابا خیلی عصبانیه.
آروم گفتم:
ـ میدونم.
سینی برنج رو آوردم و وسط میز گذاشتم.
بعد ظرف خورشت، سالاد و ماست رو کنار هم چیدم.
صدای صحبت بابا و آقای رسولی از سالن میاومد.
هر چند لحظه یک بار، بابا نگاهش به من میافتاد.
هر بار همان نگاه...
چادر رو دربیار.
و هر بار جواب من فقط سکوت بود.
نه بحث کردم، نه چیزی گفتم.
فقط چادرم رو مرتبتر کردم.
مهمانها سر میز نشستند.
آقای رسولی لبخند زد و گفت:
ـ ماشاالله، چه دختر خانم مؤدبی.
مامان لبخند زد.
ـ فاطمه خیلی زحمت کشید.
بابا چیزی نگفت.
علی روبهروی من نشسته بود.
گاهی نگاه کوتاهی به اطراف میانداخت، اما چیزی نمیگفت.
آقای رسولی رو به بابا گفت:
ـ کامران جان، دخترت خیلی تغییر کرده.
قاشق توی دستم ثابت موند.
بابا جواب داد:
ـ تغییر؟
ـ آره. قبلاً اینطوری نبود.
بابا نگاه کوتاهی به من انداخت.
ـ بعضی تغییرها خوب نیستن.
سرم رو پایین انداختم.
اما چیزی نگفتم.
مامان برای عوضکردن بحث گفت:
ـ غذا بکشید، سرد میشه.
شروع کردیم به شام خوردن.
من سعی میکردم آرام باشم، اما دستهام کمی میلرزید.
نه از حضور مهمانها...
از اینکه برای اولین بار جلوی بابا، بدون دعوا و فریاد، فقط با ماندن پای انتخاب خودم ایستاده بودم.
و نمیدانستم این انتخاب کوچک...
قرار است بعدها چه بهایی برایم داشته باشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶
قاشق کوچیکی از برنج برداشتم و مشغول غذا خوردن شدم.
سعی میکردم به نگاههای بابا توجهی نکنم.
اما صدای علی باعث شد سرم رو بالا بیارم.
ـ شما دوازدهمی هستید؟
نگاهش کردم.
ـ بله.
لبخند زد.
ـ چه رشتهای؟
ـ تجربی.
ـ میخواید دانشگاه چه رشتهای بخونید؟
کمی مکث کردم.
ـ هنوز دقیق تصمیم نگرفتم.
آقای رسولی خندید.
ـ علی جان، بذار دختر مردم شامش رو بخوره!
علی خندید.
ـ خب بابا، کنجکاوم دیگه.
بعد دوباره رو به من گفت:
ـ مدرسهتون خوبه؟
ـ بد نیست.
ـ کنکور هم امسال دارید؟
ـ آره.
ـ برای کنکور کلاس میرید؟
ـ بعضی درسها رو.
یک سؤال دیگه پرسید:
ـ به چی علاقه دارید؟
لبخند کوچیکی زدم.
ـ چرا اینقدر سؤال میپرسید؟
خندید.
ـ عادت دارم. دوست دارم آدمها رو بشناسم.
برای اولین بار دقیقتر نگاهش کردم.
علی پسر مرتب و شیکپوشی بود. پیراهن ساده و اتوکشیدهای پوشیده بود و ساعتش هم به دستش میاومد.
از اون آدمهایی بود که خیلی راحت سر صحبت رو باز میکرد.
اما من هنوز نمیدونستم دربارهاش چه فکری باید بکنم.
ـ خب؟ جواب ندادید.
ـ به چی؟
ـ به اینکه به چی علاقه دارید.
کمی فکر کردم.
ـ کتاب... قرآن...
لبخندش برای لحظهای کمرنگ شد.
ـ قرآن؟
ـ بله.
ـ از کی؟
ـ تازگی بیشتر بهش علاقهمند شدم.
بابا که تا آن لحظه ساکت بود، قاشقش رو روی بشقاب گذاشت.
نگاهش کردم.
چیزی نگفت.
فقط همان نگاه آشنایش را به من انداخت.
نگاهی که میگفت:
این بحث رو ادامه نده.
من هم ساکت شدم.
اما علی انگار متوجه فضای سنگین بین من و بابا نشد.
پرسید:
ـ مسجد هم میرید؟
دستم روی قاشق خشک شد.
برای چند لحظه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ گاهی.
بابا سرش رو بلند کرد.
این بار نگاهش تندتر بود.
اما من نگاهم رو پایین ننداختم.
علی لبخند زد و گفت:
ـ جالبه...
و دوباره مشغول غذا خوردن شد.
من هم چیزی نگفتم.
فقط یک حس عجیب داشتم...
انگار علی بیشتر از یک مهمان معمولی دربارهی من کنجکاو شده بود.
و عجیبتر اینکه...
بابا از این کنجکاوی اصلاً ناراحت به نظر نمیرسید.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...