eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
19 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ وقتی رسیدیم خونه، هنوز ذهنم پیش مسجد بود. سامیار ماشین رو پارک کرد و پیاده شد. من هم کیفم رو برداشتم و پشت سرش وارد خونه شدم. همین که وارد شدیم، صدای بابا از سالن اومد: ـ اومدین؟ سامیار جواب داد: ـ بله بابا. من چیزی نگفتم. بابا نگاهش رو سمت من چرخوند. ـ فاطمه، بیا اینجا. قلبم دوباره ریخت. آروم جلو رفتم. ـ بله؟ ـ امروز مستقیم اومدی؟ ـ بله بابا. چند لحظه نگاهم کرد. ـ با سامیار؟ ـ آره. سرش رو تکون داد. ـ خوبه. فکر کردم تموم شده. اما هنوز جمله‌ی بعدی رو نگفته بود. ـ گوشیت رو بده. خشکم زد. ـ گوشی؟ ـ آره. گوشی رو از داخل کیفم درآوردم و بهش دادم. بابا نگاهی به صفحه انداخت. بعد گفت: ـ از امروز وقتی مدرسه تموم شد، مستقیم به سامیار زنگ می‌زنی. ـ چشم. ـ اگه برنامه‌ای داشتی، اول به من می‌گی. ـ چشم. ـ و مسجد... مکث کرد. ـ اسم مسجد رو هم دیگه توی این خونه نمی‌خوام بشنوم. نگاهم رو پایین انداختم. ـ باشه. بابا گوشی رو پس داد. ـ برو استراحت کن. برگشتم سمت اتاق. اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای سامیار اومد: ـ بابا، یه سؤال. ایستادم. سامیار گفت: ـ این‌همه سخت‌گیری برای چیه؟ بابا جواب داد: ـ چون من بهتر از تو می‌دونم چی به صلاح خواهرته. سامیار چیزی نگفت. من هم وارد اتاقم شدم و در رو بستم. کیفم رو روی تخت انداختم. چادرم هنوز داخلش بود. آروم بیرونش آوردم. چند لحظه بهش خیره شدم. بعد گوشی‌م رو برداشتم. پیام جدید داشتم. از زهرا. «فاطمه، امروز نیومدی... همه‌چی خوبه؟» چند ثانیه به صفحه نگاه کردم. نمی‌خواستم نگرانش کنم. نوشتم: «آره، فقط بابا فهمیده بود.» جوابش خیلی زود اومد: «چی گفت؟» انگشت‌هام روی صفحه موند. بعد نوشتم: «دیگه اجازه ندارم برم مسجد.» چند ثانیه بعد پیام زهرا اومد: «یعنی چی؟ 😔» لبخند تلخی زدم. «نمی‌دونم زهرا...» گوشی رو کنار گذاشتم. صدای اذان از مسجد محله، خیلی دور و آروم به گوشم رسید. چشم‌هام رو بستم. همون لحظه فهمیدم... دلتنگی برای مسجد یک طرف... دلتنگی برای رضا یه طرف دیگه. و شاید سخت‌ترین قسمت ماجرا این بود که من حتی نمی‌تونستم به کسی بگم چرا این‌قدر دلم گرفته. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ اسفند شده بود... سه ماه گذشته بود. سه ماهی که حتی یک بار هم نتونسته بودم برم مسجد. سه ماهی که هر روز صبح با خودم می‌گفتم شاید امروز بابا کوتاه بیاد... ولی نیومد. مدرسه، خونه، درس... زندگی‌م خلاصه شده بود توی همین سه چیز. گاهی شب‌ها قرآنم رو باز می‌کردم و چند صفحه می‌خوندم. اما هر بار که صدای اذان از دور به گوشم می‌رسید، دلم برای مسجد می‌گرفت. برای اون حیاط کوچیک... برای صدای قرآن... و بیشتر از همه... برای رضا. سه ماه بود ندیده بودمش. نمی‌دونستم کجاست، چه کار می‌کنه یا اصلاً منو به یاد داره یا نه. همین فکرها باعث شده بود بیشتر توی خودم فرو برم. اون روز زنگ تفریح، توی حیاط مدرسه کنار زهرا نشسته بودم که یک‌دفعه با آرنج زد بهم. ـ عروس خانوم! با تعجب نگاهش کردم. ـ چی می‌گی تو؟! خندید و گفت: ـ عروس خانم چطوره؟ ـ کدوم عروس خانم؟! ـ خودت دیگه! ـ زهرا، دیوونه شدی؟ قهقهه زد. ـ سه ماهه قیافت شده مثل آدمایی که عاشق شدن و معشوقشون رفته خارج! با شنیدن کلمه‌ی «عاشق» صورتم داغ شد. ـ من عاشق نیستم. زهرا ابرو بالا انداخت. ـ آره، معلومه. ـ واقعاً می‌گم! ـ پس چرا هر وقت اسم رضا میاد، صدات عوض می‌شه؟ ساکت شدم. زهرا لبخندش رو جمع کرد و آروم‌تر گفت: ـ دلت براش تنگ نشده؟ نگاهم رو ازش گرفتم. چند ثانیه سکوت کردم. بعد خیلی آهسته گفتم: ـ چرا... زهرا لبخند زد. ـ می‌دونستم. ـ ولی سه ماهه ندیدمش. ـ شاید اونم تو رو ندیده. ـ شاید اصلاً یادش نباشه من کی‌ام. زهرا دستم رو گرفت. ـ فاطمه، تو فقط چند بار باهاش حرف زدی. از کجا می‌دونی؟ آهی کشیدم. ـ نمی‌دونم. صدای زنگ کلاس بلند شد. زهرا کیفش رو برداشت و گفت: ـ پاشو عروس خانوم، بریم سر کلاس! خندیدم. ـ اگه یه بار دیگه بگی عروس خانوم، خودت می‌دونی! ـ باشه، خانمِ عاشق! 😂 ـ زهرا! هر دو خندیدیم و وارد کلاس شدیم. اما وقتی سر جام نشستم، لبخند از صورتم رفت. دستم رو روی دفترم گذاشتم. سه ماه بود رضا رو ندیده بودم... و نمی‌دونستم این دوری قرار بود تا کی ادامه داشته باشه. فقط یه چیزی رو نمی‌دونستم... همون روزها، یک نفر داشت تصمیمی می‌گرفت که قرار بود دوباره اسم علی رسولی رو وارد زندگی من کنه... 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ اسفند شده بود... سه ماه گذشته بود. سه ماهی که حتی یک بار هم نتونسته بودم برم مسجد. سه ماهی که هر روز صبح با خودم می‌گفتم شاید امروز بابا کوتاه بیاد... ولی نیومد. مدرسه، خونه، درس... زندگی‌م خلاصه شده بود توی همین سه چیز. گاهی شب‌ها قرآنم رو باز می‌کردم و چند صفحه می‌خوندم. اما هر بار که صدای اذان از دور به گوشم می‌رسید، دلم برای مسجد می‌گرفت. برای اون حیاط کوچیک... برای صدای قرآن... و بیشتر از همه... برای رضا. سه ماه بود ندیده بودمش. نمی‌دونستم کجاست، چه کار می‌کنه یا اصلاً منو به یاد داره یا نه. همین فکرها باعث شده بود بیشتر توی خودم فرو برم. اون روز زنگ تفریح، توی حیاط مدرسه کنار زهرا نشسته بودم که یک‌دفعه با آرنج زد بهم. ـ عروس خانوم! با تعجب نگاهش کردم. ـ چی می‌گی تو؟! خندید و گفت: ـ عروس خانم چطوره؟ ـ کدوم عروس خانم؟! ـ خودت دیگه! ـ زهرا، دیوونه شدی؟ قهقهه زد. ـ سه ماهه قیافت شده مثل آدمایی که عاشق شدن و معشوقشون رفته خارج! با شنیدن کلمه‌ی «عاشق» صورتم داغ شد. ـ من عاشق نیستم. زهرا ابرو بالا انداخت. ـ آره، معلومه. ـ واقعاً می‌گم! ـ پس چرا هر وقت اسم رضا میاد، صدات عوض می‌شه؟ ساکت شدم. زهرا لبخندش رو جمع کرد و آروم‌تر گفت: ـ دلت براش تنگ نشده؟ نگاهم رو ازش گرفتم. چند ثانیه سکوت کردم. بعد خیلی آهسته گفتم: ـ چرا... زهرا لبخند زد. ـ می‌دونستم. ـ ولی سه ماهه ندیدمش. ـ شاید اونم تو رو ندیده. ـ شاید اصلاً یادش نباشه من کی‌ام. زهرا دستم رو گرفت. ـ فاطمه، تو فقط چند بار باهاش حرف زدی. از کجا می‌دونی؟ آهی کشیدم. ـ نمی‌دونم. صدای زنگ کلاس بلند شد. زهرا کیفش رو برداشت و گفت: ـ پاشو عروس خانوم، بریم سر کلاس! خندیدم. ـ اگه یه بار دیگه بگی عروس خانوم، خودت می‌دونی! ـ باشه، خانمِ عاشق! 😂 ـ زهرا! هر دو خندیدیم و وارد کلاس شدیم. اما وقتی سر جام نشستم، لبخند از صورتم رفت. دستم رو روی دفترم گذاشتم. سه ماه بود رضا رو ندیده بودم... و نمی‌دونستم این دوری قرار بود تا کی ادامه داشته باشه. فقط یه چیزی رو نمی‌دونستم... همون روزها، یک نفر داشت تصمیمی می‌گرفت که قرار بود دوباره اسم علی رسولی رو وارد زندگی من کنه... 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿📖 به «روایت نور» خوش اومدی ✨ اگه با بنر «اذان بی‌وقت» وارد کانال شدی، بذار اول با قهرمان داستان آشنات کنم! 👀🔥 ✿ اذان بی‌وقت ✿ علی؛ یه پزشک، یه پسر شیطون و به قول خودش یه لاتِ درست‌وحسابی! 😏🔥 پسری که فکر می‌کرد زندگی‌ش رو خوب می‌شناسه... تا وقتی پای فاطمه وارد زندگی‌ش شد؛ یه دختر هجده‌ساله، مذهبی و چادری که قرار بود همه‌چیز رو برای علی عوض کنه... 👀🌸 اما چیزی که علی نمی‌دونه اینه که پشت این آشنایی، رازهایی وجود داره که قراره کم‌کم فاش بشن! 🖤 📖 اذان بی‌وقت ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی ━━━━━━━━━━━━━━ و قبل از «اذان بی‌وقت» هم یه رمان دیگه از همین نویسنده داریم: خط سرخ | رمان تمام‌شده یه داستان پر از عشق، مذهب، مأموریت، راز و اتفاق‌های غیرمنتظره که می‌تونی کامل و یک‌نفس بخونیش! 📖🔥 👇🏻 بزن روی پیام سنجاق شده و از پارت اول شروع کن.اول «خط سرخ» رو بخون یا مستقیم برو سراغ «اذان بی‌وقت»؛فقط حواست باشه... اینجا قرار نیست داستان‌ها ساده پیش برن! 👀🌿خوش اومدی به روایت نور ✨
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هنوزم میخوامت پس برگرد .......🫴🥹
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ هنوز داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم که زهرا دوباره کنارم نشست. این بار برخلاف همیشه خبری از شیطنت توی صورتش نبود. آروم گفت: ـ فاطمه... ـ هوم؟ ـ یه چیزی باید بهت بگم. نگاهش کردم. ـ چی شده؟ چند لحظه مکث کرد. ـ اول قول بده جیغ نمی‌زنی. خندیدم. ـ زهرا، ترسوندیم! بگو دیگه. نفس عمیقی کشید. ـ رضا... همین که اسمش رو گفت، قلبم تند زد. ـ چی شده؟ زهرا لبخند کوچیکی زد. ـ امروز فهمیدم رضا شماره خونه‌تون رو گرفته. چشم‌هام گرد شد. ـ چی؟! ـ آروم! ـ چرا شماره خونه ما رو گرفته؟! زهرا دستم رو گرفت. ـ چون... مکث کرد. ـ می‌خواد رسمی بیاد خواستگاری. برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادم رفت. ـ خواستگاری؟! زهرا سر تکون داد. ـ آره. دستم رو روی قلبم گذاشتم. انگار قلبم می‌خواست از سینه‌م بیرون بیاد. ـ ولی... من سه ماهه ندیدمش. ـ خودش هم ظاهراً تو این مدت درباره‌ات پرس‌وجو کرده. باورم نمی‌شد. ـ رضا... واقعاً می‌خواد بیاد خواستگاری؟ ـ آره. چشم‌هام پر از اشک شد. سه ماه دلتنگی... سه ماه ندیدن... سه ماه دعا کردن... و حالا یک‌دفعه این خبر. آروم گفتم: ـ خدایا... زهرا لبخند زد. ـ حالا عروس خانوم شدی واقعاً! 😂 با دست زدم به بازوش. ـ زهرااا! خندید. اما من هنوز مات بودم. یک نگرانی بزرگ‌تر از خوشحالی توی ذهنم شکل گرفته بود. بابا. بابا حتی اجازه نمی‌داد من مسجد برم. چطور می‌خواست با خواستگاری رضا موافقت کنه؟ زهرا انگار فکرم رو خوند. آروم گفت: ـ فاطمه... هنوز چیزی معلوم نیست. سرم رو پایین انداختم. ـ می‌دونم. ـ فقط دعا کن. لبخند کم‌رنگی زدم. ـ من سه ماهه دارم همین کار رو می‌کنم. همون لحظه زنگ مدرسه خورد. بلند شدم، اما ذهنم هنوز پیش یک جمله بود: «رضا می‌خواد بیاد خواستگاری.» نمی‌دونستم این خبر قراره بزرگ‌ترین خوشحالی زندگیم باشه... یا شروع بزرگ‌ترین جنگ من و بابا. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ انقدر خوشحال بودم که انگار تمام اون سه ماه دلتنگی یه‌دفعه از روی دلم برداشته شده بود. نمی‌تونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. حتی سر کلاس هم حواسم به درس نبود. هر بار چشمم به دفترم می‌افتاد، ناخودآگاه لبخند می‌زدم. زهرا آروم زد به دستم. ـ خانم عروس! چرا می‌خندی؟ 😂 ـ نمی‌خندم! ـ پس این لبخند چیه؟ صورتم رو با دست پوشوندم. ـ نمی‌دونم... زهرا خندید. ـ معلومه که می‌دونی! سرم رو روی دستم گذاشتم. ـ باورم نمی‌شه. ـ چی رو؟ آروم گفتم: ـ اینکه رضا واقعاً می‌خواد بیاد خواستگاری. زهرا لبخند زد. ـ خب شاید خدا دعاهات رو شنیده. با شنیدن این حرف، قلبم گرم شد. یاد تمام شب‌هایی افتادم که قبل از خواب دعا کرده بودم. «خدایا... اگه رضا به صلاحمه، خودت راهش رو باز کن.» و حالا... شاید این همون راه بود. اما ته دلم هنوز یه ترس کوچیک وجود داشت. بابا. هرچی به رفتن به خونه نزدیک‌تر می‌شدم، خوشحالیم با نگرانی قاطی می‌شد. بالاخره زنگ آخر خورد. کیفم رو برداشتم. زهرا موقع خداحافظی گفت: ـ فاطمه، هر اتفاقی افتاد، عجله نکن. سرم رو تکون دادم. ـ باشه. ـ و از همه مهم‌تر... اول ببین خانواده‌ات چی می‌گن. لبخند زدم. ـ امیدوارم بابا این بار... حرفم نصفه موند. چون خودم هم می‌دونستم امیدوار بودن به موافقت بابا، کار ساده‌ای نیست. از مدرسه بیرون اومدم. سامیار طبق معمول با ماشین منتظرم بود. در رو باز کردم و نشستم. ـ سلام. سامیار نگاهی بهم انداخت. ـ سلام. چند ثانیه بعد ابروهاش رو بالا برد. ـ چرا این‌قدر خوشحالی؟ ـ خوشحالم؟ ـ آره! از وقتی سوار شدی داری لبخند می‌زنی. سریع به پنجره نگاه کردم. ـ هیچی. سامیار خندید. ـ فاطمه، من برادرتما! ـ خب که چی؟ ـ یعنی وقتی یه چیزی رو ازم قایم می‌کنی، بیشتر شک می‌کنم. خندیدم. ـ ول کن سامیار. ـ باشه، فعلاً! ماشین راه افتاد. من اما به خیابون خیره شده بودم و فقط یک فکر توی سرم می‌چرخید: امشب شاید بالاخره اسم رضا توی خونه‌ی ما گفته بشه... و نمی‌دونستم وقتی بابا بشنوه... چه واکنشی نشون می‌ده. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ وقتی رسیدیم خونه، هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود. در رو باز کردم و وارد شدم. ـ سلام مامان. مامان از آشپزخونه اومد بیرون. ـ سلام دخترم. چند لحظه نگام کرد. ـ چی شده؟ ـ هیچی. لبخند زد. ـ چرا این‌قدر خوشحالی؟ قبل از اینکه چیزی بگم، سامیار از پشت سرم گفت: ـ منم همینو پرسیدم! با اخم نگاهش کردم. ـ شما دوتا چرا امروز افتادین به جون من؟ مامان خندید. ـ خب معلومه یه چیزی شده. کیفم رو روی مبل گذاشتم. ـ مامان... ـ جانم؟ چند لحظه مردد موندم. دلم می‌خواست همه‌چیز رو براش تعریف کنم. اما هنوز نمی‌دونستم چطور. آروم گفتم: ـ اگه یه نفر بخواد بیاد خواستگاری... مامان همون‌جا ساکت شد. نگاهش جدی شد. ـ چی گفتی؟ ـ هیچی. ـ فاطمه، ادامه بده. نفسم رو بیرون دادم. ـ یکی از بچه‌های مسجد... سامیار که تا اون لحظه داشت با گوشی کار می‌کرد، سرش رو بلند کرد. ـ چی؟ ـ هیچی سامیار! مامان نزدیک‌تر اومد. ـ منظورت چیه؟ آروم گفتم: ـ رضا می‌خواد برای خواستگاری بیاد. مامان چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد خیلی آرام نشست روی مبل. ـ رضا؟ سرم رو تکون دادم. ـ آره. ـ خودش؟ ـ ظاهراً بله. مامان دستش رو روی سینه‌اش گذاشت. ـ فاطمه... بابات خبر داره؟ لبخندم محو شد. ـ نه. مامان آه کشید. ـ پس فعلاً چیزی بهش نگو. ـ چرا؟ ـ چون باید بدونم چطور باهاش حرف بزنم. سامیار که ساکت گوش می‌داد، گفت: ـ بابا اگه بفهمه، احتمالاً اول عصبانی می‌شه. نگاهش کردم. ـ می‌دونم. مامان دستم رو گرفت. ـ دخترم، من خوشحالی تو رو می‌خوام... مکث کرد. ـ ولی باید خیلی با احتیاط جلو بریم. سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. ـ مامان، من فقط می‌خوام یه بار خودم انتخاب کنم. دستم رو نوازش کرد. ـ می‌دونم. صدای باز شدن درِ ورودی اومد. همه ساکت شدیم. سامیار سریع به سمت در نگاه کرد. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. مامان دستم رو محکم‌تر گرفت. و چند ثانیه بعد... بابا وارد سالن شد. نگاهش روی من افتاد. ـ فاطمه، بیا اینجا. قلبم فرو ریخت. چون نمی‌دونستم... آیا از چیزی که همین چند دقیقه پیش به مامان گفته بودم، خبر داشت؟ 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚨 خبر خبررر! 🚨 🌙✨ VIP رمان «ماه‌دخت» افتتاح شد! ✨🌙 بالاخره انتظارها تموم شد و VIP ماه‌دخت رسماً شروع به کار کرد! 😍📖 🔥 اگه می‌خوای پارت‌های جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده! 💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰 @montegha_zahra135 📩 برای تهیه VIP پیام بده 🌙 ماه‌دخت؛ جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤 https://eitaa.com/MahDokhtx ✅الان در چنل vip پارت 131 هستیم ✅در vip هفته‌ای بین21تا28 پارت قرار‌ می‌گیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار می‌گیره) ✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارت‌ها افزایش قیمت خواهیم داشت✨ ظرفیت محدود ❌