eitaa logo
ریحانه 🌱
12هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
600 ویدیو
17 فایل
روزهای جمعه و تعطیلات رسمی پارت نداریم عضو انجمن رسمی انلاین ایتا https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 کپی از رمانهای داخل کانال ممنوع و حرام 🚫 تبلیعات کانال ریحانه https://eitaa.com/joinchat/632881253Ce4b7a15039
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه 🌱
#پارت55 ❣زبان عشق❣ اروم چشم هام رو باز کردم سرم روی سینه ی امیر بود حتما تکون های ماشین باعث ب شد
❣زبان عشق❣ ساکم رو برداشتم و رفتم سراغ اتاقی که خاله فریده می رفت در رو باز کرد و پشت سرش رفتم داخل _اینجا برای تو امیر دستش رو گرفتم _می شه یه لحظه بیاید داخل سرش رو به معنی تایید تکون داد و در رو بست دست انداختم دور گردنش و بوسیدمش تعجب کرده نکاهم می کرد _خاله جون ببخشید بهتون بی احترامی کردم اتفاقای بدی توی راه برام افتاد که مسببش امیر و خواهرتون بودمیخواستم سرشون تلافی کنم. با صدای کنترل شده ای خندید و بغلم کرد _شنیده بودم حاضر جوابی ولی فکرشم نمیکردم تا این حد باشه . تو هم مثل دختر نداشته ی خودم خانوم _میشه الان که رفتید بیرون نگید بهتون چی گفتم _بازم من معذرت میخوام لپم رو کشید و اروم گفت باشه چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت زیپ کیفم رو باز کردم مانتوم رو دراوردم و به چوب لباسی قدی گوشه اتاق آویزون کردم شالم رو هم کنارش گذاشتم تو اینه بی قاب و کوچک روی دیوار به صورتم که هنوز جای دست امیر روش بود نگاه کردم بغضم گرفت شلوارم رو با یه شلوار مشکی تنگ عوص کردم دنبال یه لباس استین دار بودم تا با تاپ تنم عوض کنم که در باز شد و امیر اومد داخل تا حالا من رو با این وضعیت ندیده بود از نظر خودم وضعیتم نامناسب بود درسته به هم محرمیم ولی خجالت جلوش میکشم نا خواسته جیغ زدم و شلوارم رو گرفتم جلوی تنم در رو بست اروم گفت _چته تو ؟ لب باز کردم حرف بزنم که عمو و علی با سرعت وارد اتاق شدند عمو امیر رو هول داد که محکم به در خورد و علی به من نگاه کرد قشنگ معلوم بود از وحشی گری امیر با خبر بودن و فکر کرده بودن جیغم برای حمله ی امیر بوده علی تا وضعیت من رو دید فوری از اتاق بیرون رفت عمو هم با ترس نگاهم کرد _چیه دخترم کاریت کرد تمام حرصم رو توی صدام ریختم و بلند فریاد زدم _مامانت یادت نداده در بزنی بعد بری تو _خفه شو بیشعور زنمی عمو دستش رو که جلوی امیر نگه داشته بود انداخت و گفت _دختر تو که ما رو کشتی رو به امیر گفتم _همش تقصیر اینه . برو بیرون عمو لا اله الا اللهی گفت و از اتاق بیرون رفت امیر نفس سنگینی کشید _داری شورشو در میاری دنیا خدا، بهت رحم کنه میتونستم جوابش رو بدم ولی الان تنها بودیم و اون تو موضع قدرت و من مجبور به سکوت. بازوش رو که به خاطر هولی که عمو بهش داده بود به در کمد خورده بود رو گرفت و گوشه ی اتاق نشست لباس استین داری از ساکم برداشتم و رو بهش گفتم _پشتت رو بکن میخوام لباس عوض کنم نگاهی بهم کرد _برو اون ور جلوی پنجره عوض نکن _تو من رو نگاه نکنی هیچکی به من کار نداره از جاش بلند شد و اوند سمتم که ترسیدم و فوری رفتم همونجایی که مد نظرش بود _باشه اینجا عوض می کنم. فقط تو پشتت رو به من کن کلافه کاری که می خواستم رو انجام دادو با بیشترین سرعت ممکن لباسم رو عوض کردم https://eitaa.com/reyhane11/12524 پارت اول رمان 👆👆 ❤️ جمعه ها پارت نداریم ❤️ ❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣💚❤️💙❣
ریحانه 🌱
#پارت55 💕اوج نفرت💕 رو به پرستار گفتم: _ببخشید خانم‌میشه من یه زنگ بزنم. _گوشی نداری? _نه متاسف
💕اوج نفرت💕 از اتاق بیرون اومدم و سمت حیاط رفتم. حسم بهش دوست داشتن نیست درک نمیکنم این حس لعنتی رو چند قدم از در فاصله نگرفته بودم که عمواقا وارد محوطه ی بیمارستان شد. استرس برخوردش تو بیمارستان با خودم به سراغم اومد. قدم هام رو تند کردم تا از نزدیک شدنش به استاد جلو گیری کنم. متوجه من شد و اخم هاش تو هم رفت جلوش ایستادم. _سلام. چپ چپ نگاهم کرد و سوییچ رو گرفت سمتم. _برو تو ماشین بشین تا بیام. خواست حرکت کنه که جلوش رو گرفتم. _کجا میخاید برید? ابروهاش رو بالا داد و به حالت تهدیدگفت: _چی بهت گفتم الان? _عمو اقا من فقط ... _توضیح باشه واسه تو خونه، برو توماشین تا بیام. _الان کجا میرید? نگاهش تیز شد. این اولین باریه که حرفش رو گوش نمی کنم. _عمو اقا زشته، خودم به خدا راستش رو میگم. _باید هم بگی. چرخید و راهش رو عوض کرد نفس راحتی کشیدم و دنبالش راه افتادم. سمت نگهبانی رفتیم تا از در خارج شیم به در نگهبانی نرسیده بودیم که نگهبان به مامور نیروی انتظامی که کنارش ایستاده بود من رو نشون داد. یک لحظه احساس کردم قلبم از تپش افتاد. نزدیک عمو اقا شدم تا شاید بی خیالم بشن که فایده نداشت. _خانم... خانم. عمواقا سمت صدا برگشت و نگاهشون کرد. _اون مامور با توعه? خودم رو زدم به اون راه _نه _چرا با تو هستن داره میاد اینجا. مامور هرلحظه به من بیشتر نزدیک میشد و من استرسم بیشتر میشد. کاری نکرده بودم ولی حسم میگفت که الان اتفاق خوبی نمی افته. مامور که تو یه قدمی ما ایستاده بود رو به من گفت: _همسرتون بهتر شدن? متاسفانه راننده فرار کرد. نگاهم رو به چشم هاس سرخ و عصبی عمو اقا دادم سریع گفتم: _اقا کی گفت اون اقا همسر منه چرا الکی حرف می زنید. من فقط به ایشون کمک کردم بیان بیمارستان همین. رو به عمو اقا که چشم ازم بر نمیداشت گفتم: _به خدا از خودشون میگن من نگفتم.استاد هم کلا بیهوش بود... _اگه با اون اقا نسبتی نداریدباید صبر کنید بهوش بیاد بعد برید. _بهوش هستن بیاید بریم ازش بپرسین. خواستم برم سمت بیمارستان که مچ دستم اسیر دست های عمو اقا شد با غیض به من گفت: _شما تشریف ببرید تو ماشین من خودم حلش میکنم. دیگه نتونستم جلوش دووم بیارم سرم رو پایین انداختم. _چشم ولی من... دستش رو گذاشت پشت کمرم و هولم داد سمت در. _برو. شروع کرد با مامور صحبت کردن و با هم به سمت اورژانس همقدم شدن چقدر من امروز بد شانسی اوردم، نه از دیروز بد شانسی میارم. من کلا چهار ساله که اتفاق خوبی توی زندگیم ندارم. تنهادلخوشیم همین دانشگاهه که انگار اونم من رو نمیخواد. توی ماشین ونشستم و منتظر بازپرس شخصیم شدم. نیم ساعت بعد عمو اقا با استاد امینی از بیمارستان بیرون اومدن. بهم دست دادن و عمو اقا اومد سمت ماشین. استاد هم مسیر مخالف عمواقا رو رفت. خودم رو روی صندلی ماشین جا به جا کردم در ماشین رو باز کرد و نشست پشت فرمون. عصبی و کلافه بود هر دو ترجیح به سکوت دادیم و تا خونه حرف نزدیم ماشین رو توی پارکینک پارک کرد و پیاده شدیم. روی صفحه ال سی دی اسانسور طبقه ی دو رو زد. وارد خونه شدیم کنار مبل روبه روی اشپزخونه ایستادم، تا عمو اقا بازخواستم کنه. ولی برعکس انتظار من بدون هیچ حرفی تو اتاقش رفت و در رو بست.
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 🍀منتهای عشق💞 گوشی تلفن رو تا اونجایی که می‌تونست زیر رختخواب‌ها جا داد. حجم رختخواب‌ها کم بود. از خدا خواستم که صدای زنگش بلند نشه. صدای خاله از پشت در اتاق اومد. _ علی جان یه زنگ بزن ببینم صداش از کجا در میاد. بدون دَر زدن وارد اتاق شد و رو به ما گفت: _ تلفن اینجاست؟ _ نه خاله اینجا نیست. خاله قصد کرد از اتاق بیرون بره، اما یک لحظه برگشت به زهره نگاه کرد. فوری دَر رو بست و تهدیدوار گفت: _ تلفن دست تو نیست!؟ زهره دست و پاش رو گم کرد. اینکه خاله متوجه بشه که زهره هنوز داره رو اشتباهش پافشاری می‌کنه، برای من مهم نبود. اما اینکه خاله می‌خواست زنگ بزنه، هماهنگ کنه برای خواستگاری علی، ناراحتم‌ می‌کنه. با خونسردی تمام رو به خاله گفتم: _ تلفن دست زهره نیست. من که اومدم بالا داشت درس می‌خوند. نیم نگاهی به من کرد. نگاه چپ چپش رو از روی زهره برداشت و به سمت دَر رفت. زهره گفت: _ هر کی توی این خونه هرکاری کنه، میندازید گردن من! خدا نکنه آدم پیش شما گاو پیشونی سفید بشه. خاله بی‌اهمیت‌ به غرغرهای زهره از اتاق بیرون رفت. رو به زهره گفتم: _ تو چه رویی داری! چهار دست و پا جلو اومد و صورتم را بوسید. _ الهی دورت بگردم که نگفتی. به خاله نگفتم که خودم رو پیش زهره شیرین کنم تا باهام آشتی کنه. فقط می‌خوام از عشق یک طرفم محافظت کنم که معلوم نیست سرانجام داشته باشه یا نه. حتی معلوم نیست این عشق یک طرفه هم مورد قبول علی باشه! اصلاً چطور باید عنوان کنم! به کی باید بگم که موافقت کنه؟ تفاوت سنی من و علی، مخالفت همه رو در برداره. همه این‌ مشکلات رو که کنار بذارم‌، نمی‌دونم چه جوری و کی باید بگم. انقدر بی‌حوصله شدم که تمایلی برای پایین رفتن ندارم.‌ خاله که فکر می‌کنه من به خاطر حرف اون ناراحتم، عذاب وجدان گرفته و مدام‌ میاد دنبالم. خودم‌ رو به مریضی زدم و ترجیح دادم تو اتاق تنها بمونم.‌        ✍🏻 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💞🍀════╗      @baharstory ╚════💞🍀═╝ 🍀 💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀