eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
ماومجنون‌درس‌عشق‌ازیک‌ادیب‌آموختیم اوبه‌ظاهرگشت‌عاشق،مابه‌معناسوختیم❤️‍🩹!
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابراهیم شریف جاسوس آموزش دیده MI6 در پوشش پزشک در کشورهای هدف سوریه، عراق و ایران حضور داشته و به جمع آوری اطلاعات و انجام ماموریت های محوله از سرویس جاسوسی می‌پردازد! https://eitaa.com/romanFms
‌‌‌‌ما با ارزوی اینکه این پرچمو بکشن روتابوتمون زندگی میکنیم(:!🇮🇷🕊
- آزرده‌دل‌ازکوی‌تورفتیم‌ونگفتی کی‌بود؟کجارفت؟چرابود؟وچرانیست؟🌿
قول میدم گزارشتو به پلیس ندم فقط قلبمو ک دزدیدی برگردون:)
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 نفس آخر part: 22 «همچنان عزیز» پیاده شدیم.. تنفس کردم،یه نفس عمیق. چقدردلم برای بازارحضرتی و بازاری دورحرم تنگ شده بود چقدربه این تنفس عمیق نیازداشتم. . . بعد از استراحت کوتاهی در هتل با حاج خانم به حرم رفتیم. رفته رفته ذکرمیگفتیم و به حرم نزدیک ونزدیک ترمیشدیم. حاج خانم هم حالی شبیه به حال من داشت باتفاوت اینکه اون تابه حال به مشهد مشرف نشده بودن وبیشترحیرت زده بودن. واردحرم شدیم... کفش هامون روتحویل دادیم وازصحن آزادی؛ صحنی که یادگاری های زیادی برای من داشت واردشدیم. به ضریح رسیدیم زیارت کردیم درتوحیدخانه نشستیم . باعشق وخالصانه زیارت خواندیم و... . . بعد از گذشت چند ساعتی در حرم به هتل برگشتیم... دست محمدم درد نکنه؛ خدا خیرش بده همه چیز و به نحو احست برنامه ریزی کرده بود🥲🌺. از وقتی فهمیدم عطیه هم قرار بوده بیاد اما به خاطر کارش نتونست. بغض و تو چهرش میدیدم مشخص بود دلش خیلی هواییه. از خدا میخوام به همین زودی، زود یه سفر نصیبشون کنه. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن:حال و هوای مشهد🥺 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 نفس اخر part: 23 «امیر» دیشب اقا محمد گفت که امروز دیر میاد. تی این مدت که کنارشون بودم. خدایش چیزی کم نزاشتن. خوشحالم خدا منو توی این مسیر قرار داد و با این گروه اشنا شدم. . . کارام که تموم شد بلند شدم و برگه های پرینت شده رو لای پوشه ای گذاشتم. به طرف بالا رفتم و در اتاق اقا محمد و باز کردم برگه هارو روی میزشون گذاشتم. و بعد ار اتاق خارج شدم و برای استراحتی کوتاه به نماز خونه رفتم. «محمد» با رسول توی مسیر سایت بودیم،یهو صدای تلفن رسول بلند شد. گوشیش و از جیبش دراورد وقتی شماره رو دید کمی تعجب کرد. محمد:چیزی شده رسول؟ رسول:اممم شماره ناشناسه با فکر به اینکه یکی از همونا باشه سریع گوشی و از دستش کشیدم و جواب دادم. رسول با تعجب بهم نگاه میکرد. خیلی سریع ماشین و کنار زدم و از ماشین خارج شدم‌. نمیخواستم رسول با خبر بشه. محمد:رسول از ماشین در نمیای خب؟ رسول:ولی محم... جواب دادم بی صدا به حرفاش گوش دادم. (ناشناس) به به اقای رسول حسنی،اقا رسول از طرف من به برادرتون یاد اوری کنید فردا ساعت ۱۲ ظهر فرصتش به پایان میرسه.😈 اون وقت... با اتمام حرفش تماس و قطع کرد من هم به طرف ماشین برگشتم‌. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن :چیزی ندارم بگم🥶 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌