بـزرگۍمۍگفـت:
تڪیہڪنبہشھـدا؛شھـداتڪیہشـونخـداسـت.
اصـلاڪنارگلبنشـینۍبـوۍگـلمۍگیـرۍ؛
پسگلسـتـانڪنڪلزندگیـترو
بـٰایـٰادشھـدا...!'
#شهیدانه
گفتم: کاش منم دختر بودم و میرفتم مدافع حرم میشدم که شهید میشدم❤️🩹
گفت: تو هر روز شهید میشی!
اما نه با تیر و تفنگ!
تو با طعنه ها برای حفظ چادرت شهید میشی! 💖
چادرت رو حفظ کن🕊
@romanFms❤️🔥
گفت: راستی جبهه چطور بود؟
گفتم: تا منظورت چه باشد.🙃
گفت: مثل حالا رقابت بود؟🤔
گفتم: آری.
گفت: در چی؟ 😳
گفتم: در خواندن نماز شب.😊🤲🏻
گفت: حسادت بود؟
گفتم: آری.🌺
گفت: در چی؟ 😮
گفتم: در توفیق شهادت.😇🌷
گفت: جرزنی بود؟ 😳
گفتم: آری.🌾
گفت: برا چی؟
گفتم: برای شرکت در عملیات.😭💠
گفت: بخور بخور بود؟😏
گفتم: آری.☺
گفت: چی میخوردید؟ 😏
گفتم: تیر و ترکش 🔫😔❣
گفت: پنهان کاری بود؟
گفتم: آری.😊
گفت: در چی؟
گفتم: نصف شب واکس زدن کفش بچهها.👞
گفت: دعوا سر پست هم بود؟
گفتم: آری.🌸
گفت: چه پستی؟؟ 🤔
گفتم: پست نگهبانی سنگر کمین.🧔🏻
گفت: آوازم میخوندید؟🎙
گفتم: آری.
گفت: چه آوازی؟
گفتم: شبهای جمعه دعای کمیل.📿
گفت: اهل دود و دم هم بودید؟؟ 🌫
گفتم: آری.
گفت: صنعتی یا سنتی؟؟😏
گفتم: صنعتی، خردل، تاولزا، اعصاب☠🥀
گفت: استخر هم می رفتید؟💧
گفتم: آری...
گفت: کجا؟
گفتم: اروند، کانال ماهی، مجنون.🌊
گفت: سونا خشک هم داشتید؟
گفتم: آری.
گفت: کجا؟
گفتم:تابستون سنگرهای کمین، شلمچه، فکه، طلائیه.🇮🇷
گفت: زیر ابرو هم برمیداشتید؟ 🙄
گفتم: آری
گفت: کی براتون برمیداشت؟😏
گفتم: تکتیرانداز دشمن با تیر قناصه.😞🗡
گفت: پس بفرمایید رژ لبم میزدید؟😏💄
گفتم: آری
خندید و گفت: با چی؟😅
گفتم: هنگام بوسه بر پیشونی خونین دوستان شهیدمان🌹
سڪوت کرد و چیزی نگفت...
i‹«‹ •🖤🐾• | #شهادت `✨›»›i
— ⋅ — ⋅ — ⋅ —۰ ִֶָ .𔘓̸. ִֶָ— ⋅ —۰ — ⋅ —۰
@romanFms❤️🔥
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس اخر♡
part: 26
«محمد»
دکتر: ببین محمد نمیخواستم جلوی بچه ها بگم.. چون مشخصه حال خودشونم خوب نیست..
فشاری که بهش اومده باعث شده خیلی قلبش ضعیف تر بشه.. تا الان خدا بهش رحم کرده سکته نکرده... مراقبتتون و بیشتر بکنید.. و اگه ممکنه اخبار بد و یا بهش نگید یا اگه باید بدونه یه طوری بگید اینقدر بهم نریزه.
دارم بهت میگم اگه یه بار دیگه همچین فشاری بهش بیاد تضمینی نمیکنم برای سکته نکردنش.. محمد رسول سنش کمه جسمش توان این حجم از فشار و نداره... نزار کار به جاهای باریک تر بکشه.
من رفتم کاری داشتی صدام کن.
محمد: باشه امید.. خداحافظ
صدا های امید توی سرم اکو میشد.. سنش کمه.. جسمش توان نداره.. سکته.......
کلافه بودم نمیدونستم اصلا باید چکار کنم...
فرشید گفت کار زیادی نداره و موند پیش رسول منو داووو هم به سایت برگشتیم..
.
.
با صدای زنگ گوشی رسول به خودم اومدم..
چییی؟!
وای عزیزِ الان چی بگم بهش🤦🏻
ناچار تماس وصل کردم..
محمد: سلام عزیز خوبید؟زیارت قبول
عزیز: سلام پسرم الحمدالله، ممنونم انشاءالله نصیب خودتون.
محمد جان چرا گوشی رسول دست توعه.. خودش کجاست؟
وای خدا الان چی بگم... 🤦🏻
اب دهنم و قورت دادم و گفتم:
عزیز خستش بود خوابیده... بیدار شد میگم بهتون زنگ بزنه.
عزیز: مطمئن باشم پسرم؟!
محمد: اره عزیز
عزیز: خب باشه مزاحمت نمیشم به کارت برس خداحافظ.
محمد: نه عزیز این چه حرفیه شما مراحمید، خدانگهدار.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: وضع رسول وخیمه😶🌫
پ.ن: سکته...
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
480.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید زندگیت کیه؟ 🙂❤️🩹