🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
صلاللهعلیکیااباعبداللهالحسین(ع)🖤 [روایت دهم] https://eitaa.com/romanFms
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صلاللهعلیکیاامالمصائب(س)🖤
[روایت یازدهم]
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
صلاللهعلیکیاامالمصائب(س)🖤 [روایت یازدهم] https://eitaa.com/romanFms
پریشان حالی دل را بپرس از زُلفِ دلبندت
که بهتر داند احوال پریشان را پریشانی...🥀
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
شب شده پر ستاره ، موشک بزن دوباره بیا با هم حمله کنیم ، آقای حاجی زاده . 😂 #شعار_جدید https://eita
داشتم پست های قبل رو میدیدم...
یهو چشمم خورد به این پیام:))
دلتنگتیم آقای حاجی زاده🥀💔
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
تَنہـادِݪِبیچـارهۍِمَـننَقـشِزَمینشُد
یاهَرڪِہنِگاهَشبہتُـواُفتادچِنینشُد؟
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۵ حامد:مدتی میشد که با نورا بیرون بود
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۶
حامد: دقایق از دستم در رفته .نمیدونم چقدر گذشته فقط وقتی به خودم میام که تکنسین اورژانس با سرعت وارد خونه میشن.سریع آقاجون رو روی برانکارد گذاشتن و رفتن.به سرعت از خونه خارج شدم و کفشمرو پوشیدم.نورا روی پله ها نشسته بود و بی صدا اشک میریخت و دستش روی شکمش بود.
ترسیده صداش کردم که بیحال چشماش رو باز کرد و گفت.
نورا: حا..حامد...دل.دلم..درد..میکنه😣
حامد: بدتر از این نمیشد.حالا استرس حال آقاجون از یک طرف و ترس حال بد نورا و نگرانی بابت سلامتی بچه هم از یه طرف داره بهم فشار میاره.
به نورا کمک میکنم تا بلند بشه و توی ماشین بشینه.سریع به طرف بیمارستان میرم.
..........
با رسیدن به بیمارستان سریع پیاده میشم و به نورا کمک میکنم آروم پیاده بشه.با رسیدن به ایستگاه پرستاری ،دکتر سریع به کمکمون میاد و نورا رو وارد اتاقی میکنه و اجازه ورود به من رو نمیده.
پشت در می ایستم.نمیدونم چیکار کنم.سرگردون و حيران نگاهی به اطراف میندازم.با دیدن پرستاری که میخواد وارد اتاق بشه سریع صداش میزنم و میگم:ببخشید خانم چند دقیقه طول میکشه که من بعدش بتونم برم داخل؟
پرستار:حدودا یک ربعی زمان میبره.
حامد: تشکر میکنم .پرستار که وارد اتاق میشه من هم فورا به طرف ایستگاه پرستاری میرم و با پرسیدن اینکه آقاجون به کدوم بخش منتقل شده سریع میدوم .
ضربان قلبم بالا رفته.من میمیرم اگه آقاجون اتفاقی براش بیوفته.من توی این دنیا به جز آقاجون و نورا و رسول کسی رو ندارم.
با رسیدن به اتاق تازه میبینم کجا ایستادم.[بخش مراقبت های ویژه]
چشمام دو دو میزنه.بغض توی گلوم چنبره زده و سعی داره مقاومتم رو نابود کنه و خودش رو نشون بده.
دستم درست روی شیشه به حالت مشت شکل میگیره. .چشمام پر تر میشه و با ثانیه به ثانیه بودن و دیدن اون تصاویر بدتر از قبل میشم و قلبم مچاله میشه.
با بیرون اومدن دکتر به طرفش هجوم میبرم.با دیدن سر وضع داغونم خودش به حرف میاد و میگه.
دکتر:انگار مشکل قلبی دارن.بهشون فشار اومده و باعث شده دچار آریتمی قلبی بشن. تا فردا عصر توی بخش مراقبت های ویژه بمونن بهتره تا خدای نکرده دچار مشکلی نشن.اگر وضعیتشون خوب بود پس فردا مرخص میشن.
حامد:سعی کردم با تموم سختی هایی که توی تکلم به سراغم اومده بود جملات رو کنار هم بچینم و لب زدم:یعنی...یعنی الان حالش خوبه؟
دکتر:خداروشکر خطر رفع شده.امیدتون به خدا باشه.با اجازه.
حامد:حس میکنم راه تنفسم باز شده.پرستار که از اتاق بیرون میاد ازش میخوام اجازه بده وارد بشم و از حال آقاجون مطمئن بشم اما اجازه نمیده.
بی حرف به طرف اتاقی که نورا بود رفتم.پشت درایستادم که همون موقع در باز شد و دکتر بیرون اومد.به طرفش رفتم که گفت.
دکتر:خداروشکر هم مادر و هم بچه سالم هستن.نگران نباشید اقا.مادر چون دچار استرس شده بود حالش بد شده.
حامد:خداروشکر.ممنونم خانم دکتر.
دکتر:خواهش میکنم.یه سرم براش زدم تموم که شد مرخصه.
حامد:دکتر که میره منم حس میکنم خون به مغزم نمیرسه.نمیدونم باید چیکار کنم.پیش نورا بمونم یا برم پیش آقاجون.تصمیم میگیرم به رسول زنگ بزنم وازش بخوام بیاد کمکم و مدتی پیش آقاجون بمونه.
تماس میگیرم که بعد از چند بوق صداش توی گوشم میپیچه.
رسول:جانم حامد جان.
حامد:سلام خوبی؟
رسول:سلام داداش.خداروشکرتو خوبی؟
حامد:میخوام حرفی بزنم که طبق معمول شانس ندارم و صدای پیج بلند میشه.
رسول:حامدبیمارستانی؟چیزی شده؟
حامد:راستش بانورا رفتیم خونه آقاجون ولی دیدم آقاجون حالش بدشده و بیهوش شده.اومدیم بیمارستان ولی نورا هم چون ترسیده بود حالش بد شد.حالا هردوشون بستری هستن.
رسول:یاخدا.حالشون خوبه؟
حامد:خداروشکرخطررفع شده.
رسول:کدوم بیمارستانی حامد؟
حامد:بیمارستان امام علی
رسول: من با نازگل بیرونم.الان میایم اونجا.
حامد:باشه دستت درد نکنه
رسول:سرت دردنکنه خداحافظ
حامد:تلفن رو قطع میکنم.سرم روبه دیوار تکیه میدم ونفس عمیق میکشم.
.......
نمیدونم چقدر گذشته اما با صدای قدم های تند کسی چشمام رو باز میکنم.با دیدن رسول ونازگل خانم که به طرفم میومدن وترسیده بودن ازجام بلند شدم.سلام کردم که پاسخم رودادن.
رسول:حامدحال آقاجون خوبه؟دروغ که نگفتی؟
حامد:نه خداروشکرخوبه.دکترگفته انشاءالله تاپس فردامرخصه.
رسول:هوفف خداروشکر.خیلی نگران شدم .
حامد:شرمنده مجبورشدم به تو زنگ بزنم.کسی به ذهنم نرسیدکه بهش بگم بیادکمکم.
رسول:دشمنت شرمنده این چه حرفیه.اقاجون مثل پدرخودمه.نوراخانم هم جای خواهرم.
نازگل:بین حرفشون پریدم وگفتم:اقا حامدحال نورا خوبه؟بچه که آسیبی ندیده؟
حامد:نه خداروشکرخوبن.
نازگل:خداروشکر.
رو کردم سمت رسول وگفتم:من پیش نورا میمونم شمابریدپیش آقاجون بهتره.
حامد:دستتون دردنکنه.
``` پ.ن.حال بد اقاجون🥺💔 پ.ن.کسی جز رسول به ذهنش نرسید🥲 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
عاشقی گفت آنچه میخواهد دلِ تنگت بگو
با دلی غمبار گفتم کربلا، گفتم حسین🖤