eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع) https://eitaa.com/romanFms
با آب طلا نام حسین قاب کنید با نام حسین یادی از آب کنید خواهید که سر بلند و جاوید شوید تا آخر عمر تکیه به ارباب کنید!
نـامـه ای به تمام خستگان جهان: بـاشـد که اشـک بعدی شـما اشـک شوق بـاشـد... شـوقی بخـاطرِ دیـدنِ بارگـاه حسـین(:
حاجی میشه برگردی؟؟💔 1:20
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
حاجی میشه برگردی؟؟💔 1:20
دیدمت رفتی ُ داغت جگرم را سوزاند ؛ فکر بی همسفری با تو سرم را سوزاند..💔
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت‌۱۷ رسول:محمد اصرار داشت که برم توی نم
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: با رسیدن به بیمارستان فورا پیاده شدم و دونفر رو خبر کردم تا بیان . تخت رو آوردن و رسولی که حالا رنگ به چهره اش نمونده بود رو روی تخت گذاشتن. جلو حرکت کردم و داوود و سعید پشتم با نگرانی میومدن. با رسیدن به اتاقی که رسول رو بردن پرستار اجازه ورود نداد و پشت در نگهمون داشت. داوود دیگه نتونست تحمل کنه و روی زمین‌،درست گوشه دیوار توی خودش جمع شد. سعید هم که طبق معمول سعی داشت خودش رو آروم نشون بده تا نگرانی بقیه بیشتر نشه اینبار نتونست و روی صندلی نشست و سرش رو میون دستاش گرفت. ولی یه چیزی این وسط میزون نبود. رسول... من رسول رو توی نمازخونه بردم تا استراحت کنه. اون داشت استراحت میکرد. مدت ها بود که این حمله ها بهش دست نداده بود. اما چیشد که حالا توی این موقعیت یکدفعه اینجور شد. همه حالات نشون میده که اتفاقاتی داره رخ میده که ما ازش بی خبریم. تکیه ام رو به دیوار بیمارستان دادم. چشمم رو بستم و زیر لب خطاب به داوود گفتم:داوود امروز بیمارستان چه خبر بود؟ دکتر حرفی بهش نزد؟ داوود: سرم‌رو بلند کردم.حرفای حامد درمورد حال رسول توی مغزم پیچید. [کم خونی شدید داره.حالش بهم‌خورده بود.وضعیت جسمانی خوبی نداره و بدنش ضعیفه ] به محمد گفتم.گفتم که رسولمون،قلب گروهمون،مغز متفکر تیممون،برادرمون،بدنش ضعیفه. به خودش نرسه نمیتونه مثل قبل بشه. در که باز میشه از جام میپرم بالا و به طرف دکتر میرم. نگاهی به چهره دکتر میندازم اما نگاهم از چهره دکتر رد میشه و میرسه به رسولی که درست پشت سر دکتر روی تخت خوابیده . دکتر:ببینید این جوون وضعیت جسمی خوبی نداره.نمیدونم چرا اما علائمی که داره نشون میده که یه شوک بهش وارد شده.تنگی نفسی که داره از یه حمله عصبی و شوک بهش وارد شده. خداروشکر خطر رفع شده. تا فردا ظهر باید بستری باشه.اگر وضعیتش مساعد بود میتونه مرخص بشه. سعید: میتونیم ببینیمش؟ دکتر: خیلی کوتاه.برای خودش بهتره.یکم استراحت کنه حالش بهتر میشه. محمد: داوود نزاشت حرف دکتر تموم بشه و فورا داخل رفت.من و سعید هم تشکری کردیم و وارد شدیم. آهسته کنار تخت ایستادم. داوود یکدفعه نگاهی به اطراف انداخت.متعجب نگاهش کردم که آهسته گفت. داوود: این همون بیمارستانیه که حامد هم هست. محمد: برو یه سر بزن بهشون.فعلا لازم نیست بهش از حال رسول چیزی بگی. بگو فقط اومدی ببینی حال پدرش چطوره. داوود: چشم. محمد: داوود که رفت.سعید هم‌نگاهی به رسول انداخت.انگار که خیالش راحت شده باشه از حال خوبش لبخند محوی زد.اروم گفت. سعید:آقا من میرم یه چیزی بخرم که بهوش میاد بخوره .این مدت خیلی ضعف کرده و چیز زیادی نخورده. محمد: دستت درد نکنه سعید جان. سعید:کاری نمیکنم.با اجازه محمد: سعید که رفت فقط من موندم و رسول. روی صندلی کنار تخت نشستم. نگاهی بهش انداختم. از نیم رخ مظلوم تر از قبل میشه. موهای فِرِش روی پیشونی عرق کرده اش ریخته بود و به پیشونیش چسبیده بود. لبخند تلخی زدم. از روی میز کنار تخت دستمال برداشتم. آروم کنارش ایستادم. دستمال رو به پیشونیش کشیدم و عرقی که مشخص بود از درد و حال بد روی پیشونیش جا خشک کرده بود رو پاک کردم. زیر لب گفتم: ولی رسول خوب بلدی همرو نگران خودت کنی. چرا مراقب خودت نیستی پسر خوب؟ اصلا بلند شو بگو چرا یهو حالت بد شد. دکتر گفت حالت به خاطر شوک و فشار عصبی بوده.چه شوکی؟ دوباره کنارش نشستم. گوشیم‌رو برداشتم و مشغول خوندن قرآن از توی گوشیم‌شدم. ........ نمیدونم چقدر گذشت که حس سنگینی ای روی خودم بهم دست داد. نگاهی به رسول انداختم. چشماش باز بود. داشت‌نگاهم میکرد و من چقدر میتونستم‌بابت نگاه دوباره اش به خودم ،خداروشکر کنم. `````` پ.ن.نگرانی هاشون🙂💔 پ.ن.وقتی دلتنگی و نگرانی باهم باشن آدم تا لب مرگ میره:) https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والا وقاحت داره.... خیمه نرید برادرم رو خیمه غیرت داره:)) غریباً؛وحیداً؛فریدا؛حسین جان🥀🖤 https://eitaa.com/romanFms
گاهی به این فکر میکنم به اینکه بعد مردنم درست همینجا که نشستم کی میاد به جای من گریه میکنه یا اینکه تو تشییع من همه هواسش به توعه هرکسی که برای من گریه میکنه:))🥀