eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (فرشید) با محمد داشتم درباره فرستادن کسی تو سفارت صحبت می کردم که یکی شبانه وارد اتاق رئیس و معاون انگلیس بشه شاید مدرکی پیدا کنیم علیه شون استفاده کنیم حس میکردم ماهان داره یه کاری می‌کنه با دیدن ما هول شده بود ولی سریع حالت عادی به خودش گرفت شروع به کار و حرف زدن با محمد شد محمد تحسین و تمجید و از کارش خوشش اومده بود به قول سعید اینجا یه چیزی جور در نمی یاد نه به این هول شدن نه به این خوب حرف زدن دلیل هول شدنش چی بود ؟؟؟ نگاهی به دور اطراف میزش کردم چیزی ندیدم حس کردم پام خورد به کاغذ ماهان دور اطراف نبود سریع برگه رو باز کردم تمام زندگی داوود بود از سال تولد و شغل پدر و مادر و محل زندگی برگه تا کردم گذاشتم تو جیبم که کسی شک نکنه فکرم درگیر شده بود از رفتار نامتعارفی که داشت حرف های سعید ........ (جلسه اتاق کنفرانس) محمد: با جمع بندی های شده تصمیم گرفتم یکی به عنوان نفوذی شبانه وارد وزارت انگلیس بشه وارد اتاق های معاونت و رئیس بشه و این همراهش خودم هم میرم داوود: آقا من همراهتون میام محمد: خوبه پس داوود وسایل ون آماده کنید ساعت ۸راه میوفتیم امشب به جشن دعوت هستن کسی تو وزارت نیست رسول: آقا میشه نرید من جاتون برم ؟؟ محمد: خیر رسول: آقا حس بدی دارم شما دارید میرید بزارید یکی از ما به جای شما بریم شما فرماندهی کنید ؟؟ محمد: مگه خون من از شما رنگین تره من نرم رسول آروم باش هنوز هیچی نشده نگرانی پسر آروم .......... رسول: ولی محمد: ولی اما اگر نداریم جلسه تموم شد فقط رسول حواست جمع کن فرماندهی پشتیبانی تویی دوربین ها رو همه رو چک کن نمی‌خوام اندازه نقطه سر سوزن خطا داشته باشی فهمیدی؟؟؟ رسول: چشم آقا محمد: موفق باشی استاد ماشین بچه ها آماده کردن از داخل کشو میز قرآن تو جیبی. که داشتم جیب لباسم گذاشتم بوسه ای روش گذاشتم اول از خدا سلامتی بچه ها موفقیت عملیات خواستم با اسلحه رفتم بیرون در اتاق قفل کردم از آسانسور رفتم پایین سوار ون شدم راه افتادیم سمت وزارت آروم زیر لب آیت الکرسی زمزمه وار شروع کردم به خوندن برای قرص شدن دل بچه ها لبخندی روی لب زدم با صدای حسین آقا که رسیدم دعا رو تموم کردم رسول صدام داری؟؟ رسول: بله آقا دارم صداتون از در جلویی نرید داخل چند محافظ گذاشتن برای مراقبت از پر پشتی که کوچه پشتی هست داخل شید اون طرف کسی نیست محمد: دریافت شد ☑️ یاعلی شروع عملیات ورود اعلام میکنم . داوود از در بالا رفت در باز کرد با بچه ها وارد شدیم یکی از پنجره ها باز بود میشد بریم داخل از طریق چهار پایه فلزی که بود یکی یکی رفتیم داخل خودم آخرین نفر وارد شدم صدای کسی میومد کنار پنجره قایم شدیم رسول: نگران نباشید محافظ ها هستن +در پشتی چک شد هیچکس دیده نمیشه سفید ☑️ محمد: با رفتن محافظ ها وارد اتاق ها شدیم چراغ قوه روی زمین می‌گرفتم نور بازتاب نشه روی پنجره ها وارد اتاق اصلی شدیم چند برگه و پوشه بود بازشون کردم طرح اصلی عملیات تو ایران بود همه رو عکس گرفتم هم زمان با من داوود و فرشید داشتن کتاب خونه و میز هایی که اونجا بود می‌گشتن عکس می‌گرفتند حس کردم پشت کمرم اسلحه گذاشته فشار میداد هر لحظه امکان شلیک گلوله بود ........ با برگشتم سمتش کسی که اسلحه گذاشته بود پشت کمرم اسلحه روی سرم قرار گرفت نور چراغ قوه آوردم بالا تر که چهره معلوم باشه ولیییییییییییییییییی با چیزی که دیدم خون تو رگ هام خشک شد .............. ............................................................................ پ.ن 1*: نگرانی بچه ها برای محمد پ.ن2*: اسلحه پشت کمر محمد پ.ن3*: کیو دید محمد ؟؟ پ.ن4*: شک فرشید به ماهان اطلاعات داوود تو دستش