#Part_36
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(فرشید)
با محمد داشتم درباره فرستادن کسی تو سفارت صحبت می کردم که یکی شبانه وارد اتاق رئیس و معاون انگلیس بشه شاید مدرکی پیدا کنیم علیه شون استفاده کنیم حس میکردم ماهان داره یه کاری میکنه با دیدن ما هول شده بود ولی سریع حالت عادی به خودش گرفت شروع به کار و حرف زدن با محمد شد محمد تحسین و تمجید و از کارش خوشش اومده بود به قول سعید اینجا یه چیزی جور در نمی یاد نه به این هول شدن نه به این خوب حرف زدن دلیل هول شدنش چی بود ؟؟؟
نگاهی به دور اطراف میزش کردم چیزی ندیدم حس کردم پام خورد به کاغذ ماهان دور اطراف نبود سریع برگه رو باز کردم تمام زندگی داوود بود از سال تولد و شغل پدر و مادر و محل زندگی برگه تا کردم گذاشتم تو جیبم که کسی شک نکنه فکرم درگیر شده بود از رفتار نامتعارفی که داشت حرف های سعید ........
(جلسه اتاق کنفرانس)
محمد: با جمع بندی های شده تصمیم گرفتم یکی به عنوان نفوذی شبانه وارد وزارت انگلیس بشه وارد اتاق های معاونت و رئیس بشه و این همراهش خودم هم میرم
داوود: آقا من همراهتون میام
محمد: خوبه پس داوود وسایل ون آماده کنید ساعت ۸راه میوفتیم امشب به جشن دعوت هستن کسی تو وزارت نیست
رسول: آقا میشه نرید من جاتون برم ؟؟
محمد: خیر
رسول: آقا حس بدی دارم شما دارید میرید بزارید یکی از ما به جای شما بریم شما فرماندهی کنید ؟؟
محمد: مگه خون من از شما رنگین تره من نرم رسول آروم باش هنوز هیچی نشده نگرانی پسر آروم ..........
رسول: ولی
محمد: ولی اما اگر نداریم جلسه تموم شد فقط رسول حواست جمع کن فرماندهی پشتیبانی تویی دوربین ها رو همه رو چک کن نمیخوام اندازه نقطه سر سوزن خطا داشته باشی فهمیدی؟؟؟
رسول: چشم آقا
محمد: موفق باشی استاد
ماشین بچه ها آماده کردن از داخل کشو میز قرآن تو جیبی. که داشتم جیب لباسم گذاشتم بوسه ای روش گذاشتم اول از خدا سلامتی بچه ها موفقیت عملیات خواستم با اسلحه رفتم بیرون در اتاق قفل کردم از آسانسور رفتم پایین سوار ون شدم راه افتادیم سمت وزارت آروم زیر لب آیت الکرسی زمزمه وار شروع کردم به خوندن برای قرص شدن دل بچه ها لبخندی روی لب زدم با صدای حسین آقا که رسیدم دعا رو تموم کردم رسول صدام داری؟؟
رسول: بله آقا دارم صداتون از در جلویی نرید داخل چند محافظ گذاشتن برای مراقبت از پر پشتی که کوچه پشتی هست داخل شید اون طرف کسی نیست
محمد: دریافت شد ☑️
یاعلی شروع عملیات ورود اعلام میکنم .
داوود از در بالا رفت در باز کرد با بچه ها وارد شدیم یکی از پنجره ها باز بود میشد بریم داخل از طریق چهار پایه فلزی که بود یکی یکی رفتیم داخل خودم آخرین نفر وارد شدم صدای کسی میومد کنار پنجره قایم شدیم
رسول: نگران نباشید محافظ ها هستن
+در پشتی چک شد هیچکس دیده نمیشه سفید ☑️
محمد: با رفتن محافظ ها وارد اتاق ها شدیم چراغ قوه روی زمین میگرفتم نور بازتاب نشه روی پنجره ها وارد اتاق اصلی شدیم چند برگه و پوشه بود بازشون کردم طرح اصلی عملیات تو ایران بود همه رو عکس گرفتم هم زمان با من داوود و فرشید داشتن کتاب خونه و میز هایی که اونجا بود میگشتن عکس میگرفتند حس کردم پشت کمرم اسلحه گذاشته فشار میداد هر لحظه امکان شلیک گلوله بود ........
با برگشتم سمتش کسی که اسلحه گذاشته بود پشت کمرم اسلحه روی سرم قرار گرفت نور چراغ قوه آوردم بالا تر که چهره معلوم باشه
ولیییییییییییییییییی با چیزی که دیدم خون تو رگ هام خشک شد ..............
............................................................................
پ.ن 1*: نگرانی بچه ها برای محمد
پ.ن2*: اسلحه پشت کمر محمد
پ.ن3*: کیو دید محمد ؟؟
پ.ن4*: شک فرشید به ماهان اطلاعات داوود تو دستش
#Part_37
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(محمد)
با گرفتن چراغ قوه روی صورتش خون تو رگ هام خشک شد کارد میزدی خون نمیومد ماهان بود یعنی این همه کار تو سایت صمیمی شدن همهی این ها نقش بازی میکرد با لبخندی موزیانه ای که زد مساوی با شلیک دو گلوله همزمان با سوزشی تو پهلوم دستم روش گذاشتم فشارش دادم خون از لابه لایه انگشت هام میزد بیرون فقط یکی از گلولهها رو حس کردم پس اون یکی کجا خورد صداش شنیدم از دو تا اسلحه بود از درد نمیتونستم برگردم سمت بچه ها صداشون نمیود فقط صدای داد ماهان بود که چند نفر صدا کرد کشون کشون بردنم بیرون همه جا تاریک بود ولی با همون نور کمی که از لابه لای در بود معلوم بود خون بدنم داره کشیده میشه روی زمین .....................
(رسول)
ایرپادی که تو گوشم بود صدا های اطراف و داخل اتاق میشنیدم با صدای شلیک ترسی افتاده بود تو جونم شروع کردم به حرف زدن با بچه ها صداشون کردن سعید و داوود و فرشید و ماهان و آقا محمد صدام دارید ؟؟؟؟
جواب بدین صدای شلیک چی بود ؟؟؟
کم کم داشتم ارتباطم از دست میدادم آنتن دهی کن میشد ولی یکم بود با همون ارتباط کن صداشون میکردم .......
یکدفعه صدای کسی شنیدم........
(ماهان)
استاد دیگه نمیبینشون زیاد صداشون نزن فایده ای ندارد امیدت نامید باشه که ممکنه با اطلاعات ندادن شما و خودشون هر ساعت و هر دقیقه شکنجه و درد کشیدن یکی ببینی و حتی شده از دستشون بدی ............
حواست خوب جمع کن به اون رئیست که پدر خانمت هم هست اگه جون افرادت مهمه باید کمکم کنه
تفهیم شد یا با اولین شکنجه هارو نشونت بدم که بفهمی دورغ و شوخی ندارم باهات...........
(رسول)
ماهان خیانت کرده بود جاسوس سایت بوده .
دنیا رو سرم خراب شد حالم دست خودم نبود ممکنه دیگه برادرام نباشن ..........
من رسول حسینی حتی نمیتونم نفس بکشم بدون یکیشون بدون دهقان فداکار و زردک خان و آقا داماد و فرمانده بودن محمد یه زور یکیشون نباشه سایت خالی و سوت و کور ..............
(عطیه)
بچه توی این روز ها لگد زدنش زیاد شده بود یه وقتی منو با زمین فوتبال اشتباه میگرفت انگار عصبی و ناراحت بود شاید حس میکرد نبود محمد و ...........
..............................................................................
پ.ن1*: عطیه بچه اش
پ.ن2*: حال رسول
پ.ن3*: تهدید ماهان ...........
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات