eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۸۳ راوی:حالا دیگر خانواده نورا و نازگ
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ راوی: آرام آرام همه دور خاک رو خالی کردند. تنها نورا و خانواده اش و همکاران حامد ماندند... نورا هنوز نبود همسرش را باور نداشت. کنار قبر افتاده بود و همانطور که سرش روی خاک بود اشک میریخت . کسی حرفی نمیزد و همه به نوعی مشغول آرام کردن دل داغ دیده ی خودشان بودند. نازگل که تا آن لحظه نگاهش از گوشه ای به رسولِ بی‌حال و رنگ پریده بود بطری آب کوچکی را برداشت و به طرفش رفت. داوود و سپهر از کنار رسول که روی زمین بود،ببند شدند و عقب‌تر رفتند. نازگل کنار رسول نشست و آرام درب بطری را باز کرد. دستش را جلو برد و بطری را روبروی رسول گرفت.با صدایی که اثر اشک در آن مشهود بود ،لب باز کرد گفت. نازگل: یادت که نرفته دکتر گفت نباید به قلبت فشار بیاری؟گفت با یه حرکت میتونه دور ازجونت نفستو بند بیاره‌‌‌... رسول: غم... اشک... درد... داغی که داغونم کرد بود... همه و همه دست روی هم گذاشته بودن تا منو از پا در بیارن. نازگل که کنارم نشست یک لحظه حس کردم اتفاقی نیوفتاده.اما وقتی به خودم اومدم و موقعیتی که توش بودم رو هضم کردم فهمیدم دیگه کسیو جز خدا و نازگل ندارم:) جون نفس کشیدن نداشتم. حتی حال نداشتم چشمام رو از خونه ی ابدی حامد جدا کنم و به نازگل و بقیه نگاه کنم؛ هه.اقا رسول میبینی؟ میبینی در عرض یه روز چه بلایی سرت اومد؟ میبینی برادرتو‌ از دست دادی؟ میبینی دوباره داغ دیدی؟ میبینی این زندگی میخواد نابودت کنه؟) مادر نازگل و مادر زن حامد،نورا خانم رو بلند کردن و سعی در آروم کردنش داشتن. نتونستم به نازگل و حرفش فکر کنم. خودمو چهار دست و پا به طرف قبر کشوندم.جونی توی بدنم نبود که بخوام روی پا بایستم و حرکت کنم. کنار خاک سرد قبر افتادم. نفس نفس میزدم‌. حرکاتم دست خودم نبود. دستم مشتی خاک قبر رو جمع کرد و روی قلبم کوبید. حامد... داداشم... پاشو دور سرت بگردم... پاشو دخترتو بغل کن... پاشو ببین فقط یه روزه رفتی و اینقدر همه بی تاب شدن... پاشو بیا کمکم کن... پاشو تو نباید بری.... نبودنت به حرف راحت بود ولی من نمیتونم نبودتو تحمل کنم... پاشو داداشم:) راوی: اشک‌میریخت.بی مهابا و بدون فکر کردن به آنکه ممکن است قلبش توان نداشته باشد. حرف هایش با اشک و بغض بود و اشک همه را در آورده بود. نازگل همانجایی که دقایقی قبل کنار رسول بود،نشسته بود و دستش جلوی دهنش بود و اشک میریخت. داوود و سپهر آرام کنار رسولی که حالا سرش روی خاک ها و دستش جایی در حوالی قلبش بود نشستند. همانطور که سعی داشتند آرامش کنند دستش را گرفتند و بلندش کردند. نای ایستادن نداشت.تکیه اش به بدن سپهر بود و داوود حواسش پی آن بود که مبادا بیوفتد. ......... حالا دیگر همه رفتند. محسن و تیمش... محمد و تیمش... نازگل و خانواده اش... و نورا و دخترکش... اما یک نفر با تمام مخالفت های اطرافیانش ماند. ماند و کنار برادرش نشست... ماند و گفت حرف هایی دارد که باید به حامد بزند. ماند و حسرت نماندن حامد به دلش ماند:) دلش برای تمام روزهایی که سرش را روی شانه ی حامد می‌گذاشت تنگ شده بود... در عرض چند ثانیه تمام خاطرات از پیش چشمانش عبور کرد و بعد نگاهی به آخرین خاطره اش با حامد کرد... قبر و گل رز مشکی:) ```````````` پ.ن.‌میدانی درد کجاست؟ درد همینجاست؛کنار من نشسته است:) https://eitaa.com/romanFms
788.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۸۴🖤 جهان من بدون تو ؛یه رنجِ بی نهایته... تحمل ندیدنت؛فقط به حرف راحته:) پ.ن. پیشنهاد دانلود https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
خودم اینجا و دلم پیش او سرگردان است:) مچکرم از اینکه مارو در کربلای معلی یاد کردید... زیارتتون قبول؛ ان شاءالله رزق هرسالتون باشه:)
من یقین دارم میرسد روزی که، به سجده میروم و میگویم الحمدللّٰہ رسیدم کࢪبلـٰا:)
هعب:) چقدر خوبه که وقتی خودم نتونستم برم حداقل بقیه به یادم بودن... زیارتتون قبول باشه:)