هعب:)
چقدر خوبه که وقتی خودم نتونستم برم حداقل بقیه به یادم بودن...
زیارتتون قبول باشه:)
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرزمین کربلا عجیبه !
چرا باید بیش از سه روز در کربلا نمونیم؟
https://eitaa.com/romanFms
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه عالم یه طرف...
حسینِ زهرا یه طرف...♥️
https://eitaa.com/romanFms
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من زیر بیرق ابالفضل العباسم...
https://eitaa.com/romanFms
چه شب هایی ز جدایی ِتو هق هق کردم ؛
خستهام از همه عالم ، بطلب دق کردم :)
706.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خندیدوخندههایتودرخاطرمنشست:)
https://eitaa.com/romanFms
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق جهانی؛ در دل و جانی...
هرچه بگویم، بهتر از آنی:)
https://eitaa.com/romanFms
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادمونداداگهآمریکابمبارانتکنه؛امامحسینگلبارانتمیکنه:))
#کپینشهفورلطفا
https://eitaa.com/romanFms
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرقخبرنگاراینترنشنالباخبرنگارایران🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواستن میدون رفتنای شبانه ما رو تو ایران جمع کنن،غافل از اینکه تجمعات مون رو هم به عراق صادر کردیم..
https://eitaa.com/romanFms
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاریخ تکرار میشود....
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۸۴ راوی: آرام آرام همه دور خاک رو خالی
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۸۵
راوی: خاطره ی روز اول دیدار...
روز های با همبودنشان...
روزی که حامد عاشق شد و به خواستگاری رفتند...
روزی که رسول گروگان گرفته شد...
روزی که حامد را گرفته بودند...
روز هایی که رسول در بیمارستان بستری بود...
روزی که حامد، برای رسول به خواستگاری رفت...
روزی که فرزند حامد به دنیا آمد...
روز آخر دیدارشان؛باید حواسش به رفتار حامد میبود.
همان روزی که گفت من بروم به سایت...
ذهنش برگشت به روزی که در بیمارستان بستری بود و حرف هایشان...
[رسول:خیلی مسخره ای.لااقل الان که بچه ات به دنیا اومده اینقدر جلف نباش.زشته اون بچه میخواد به تو تکیه کنه.
حامد:خنده ای کردم و گفتم: تو لازمنکردهنگران بچه ی منباشی.باباش عین شیر پشتشه و نمیزاره آب تو دلش تکون بخوره.
رسول: خیلی خب بسه میخوامبخوابم]
مگر نگفت فرزندش پدری مثل شیر دارد؟
پس چرا رفت و نماند تا نگذارد آب در دل دخترکش تکان بخورد؟)
حالا قرار بود محیا به چه کسی تکیه کند؟
حالا که پدرش اورا ترک کرده بود قرار بود چه کسی نگذارد آب در دلش تکان بخورد؟؟
قرار بود چه کسی مثل شیر مراقبش باشد؟
رسول: نگاهم رو بالا آوردم و به حامد خیره شدم.لبخندی روی صورتم نقش بست. توی جام تکونی خوردم و گفتم:
حامد سالمی؟
حامد: آره مگه باید چیزیم باشه؟
رسول: بهم گفتن تو شهید شدی.میدونستمدروغه.
حامد: رسول مراقب دخترم باش.
رسول: خودت مراقبی دیگه . حامد بمون همینجا.میخوام ببینمت.
راوی: پلکی زد و ناگهان لبخند روی صورتش خشک شد...
داشت با چه کسی حرف میزد؟؟
با حامدی که در خیالاتش راه میرفت؟
اشک از گوشه چشمش لغزید و روی صورتش فرود آمد.
بلند شد و ایستاد.
نگاهش سرگردان در اطراف پیچ و تاب خورد.
هنوز منتطر حامد بود.
به خود که آمد فهمید خیالاتی شده است...
نفس نفس زد و بعد با صدایی بلند فریاد کشید(خدااااا)
صدای گریه اش در محیط پیچید.
کنار قبر دراز کشید و مشت دست سالمش پی در پی روی خاک ها فرود آمد و مدتی بعد تنها صدای هق هق هایش در فضا ماند.
پس روز های سختی که کیان در رویا به او گفته بود همین روز ها بود؟
روز نبودن حامد در کنارش؟
دلش میخواست برگردد به همان روزی که در بیمارستان بود و باهم شوخی میکردند. همان روز جلوی حامد را میگرفت تا به آن عملیات نرود.
دوری برایش مثل زهر بود.
دوری ساده نبود و او نمیتوانست از پس ایندوریِ اجباری که دیگر دیداری در کار نیست،بر بیاید.
نمیتوانست تحمل کند نبود برادرش را و با چشم ببیند روز به روز بزرگ شدن یادگار حامد را :)
او نمیتوانست با خاطرات زندگی کند...
خاطرات خانواده و برادرش کم بود و حالا خاطرات حامد هم به آن اضافه شده بود...
در دلش خود را امیدوار به دیدار با حامد میکرد اما عقل و منطقش با دست میزدند در دهان قلبش و به او یادآوری میکردند که دیگر حامد را نمیبیند.
تمامِ روزهای خوبشان تمام شده بود و حامد رفته بود...
و حالا رسول کم کم باور داشت که حامدی که زندگی را برایش شیرین کرده بود رفته است؛
باور داشت که زندگی از اینجا به بعد زندگی نیست...
فقط نفس کشیدن های بی دلیل برای تمام شدن روز های زندگیش است:)
````````````````
پ.ن.در قلبم کتابخانه ایست متروک ،
تو آخرین کتابی که خوانده امش :)
https://eitaa.com/romanFms