2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در مصرع قبل؛ جای ما خالی بود...
https://eitaa.com/romanFms
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۵۵۲ روز قبل از شهادت🖤
https://eitaa.com/romanFms
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدیو جگر شما را خواهد سوزاند:)
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
این ویدیو جگر شما را خواهد سوزاند:) https://eitaa.com/romanFms
او بیش از هرکسی دلتنگ حرم بود:)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۸۵ راوی: خاطره ی روز اول دیدار... روز
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۸۶
[سه روز بعد]
راوی: نورا با هیچکس صحبت نمیکرد.تمام اینمدت خود را در اتاق حبس کرده بود و تنها با دخترکش وقت می گذارند .
ظهر ها قبل از اذان به بهشت زهرا میرفت و تا عصر در کنار مزار همسرش میماند.
دوباره قبل از اذان بود و او چادر بر سر کرد و محیا را در آغوش گرفت.
آرام در را باز کرد و بی صدا از خانه خارج شد.
دست بلند کرد و تاکسی ای به مقصد این روزهایش گرفت.
......
نورا: کنار مزار نشستم و محیا رو آروم روی سنگ قبر گذاشتم : سلامبابا حامد .خوبی؟ محیا خانم امروزم اومده پیش باباییش. گفت بابا که نمیاد منو بغل کنه من میرم بغلش میکنم.
(دستی به صورتم که خیس اشک بود کشیدم و با بغض ادامه دادم)
زود بود که مارو تنها بزاری و بری حامدم:)
من و محیا خیلی بهت نیاز داریم.
محیا میخواست هرشب وقتی میای خونه بشینی و باهاش بازی کنی.
اونجا خوبه؟ خوش میگذره ؟ هوامونو داری دیگه نه؟)
دلم برات تنگشده حامد...
خیلی دلتنگم...
کاش میموندی کنارمون:)
کاش میموندی و الان باهمتوی خونمون، کنار دخترمون چایی میخوردیم و حرف میزدیم...
من بی تو چیکار کنم؟)
اصلا باید چطوری ادامه بدم؟
چطور این دردِ این دلتنگی رو کم کنم؟)
چطور باید عادت کنم به نبودت؟)
رسول: به رسم عادت این سه روز ، رفتم بهشت زهرا...
اما کاش نمیرفتم...
کاش حرفای نورا خانم رو نمیشنیدم...
کاش لبخند محیایی که روی سنگ قبر باباش بود رو نمیدیدم...
کاش این بچه سهمش از دنیا آغوش پدر بود نه خوابیدن روی سنگقبر پدرش:)
آهسته قلم برداشتم و کنار مزار نشستم.
نورا خانم اشکشو پاک کرد و همونطور که چادرش رو درست میکرد نگاهی به من انداخت.اهسته سلام کردم که متقابل با صدایی گرفته جوابم رو داد...
محیای حامد رو بغل کردم...
لبخند تلخی روی صورتم نقش بست.
صورتم رو نزدیک صورتش بردم و زمزمهکردم: کاش بابات الان کنارمون بود عمو:)
کاش تنها نمیموندیم...
عمو رسول دورت بگرده فکر نکنی بابایی نیست قراره تنها باشیا. من تا آخرش کنارتم عزیزم.بابا حامد نموند بشه پشت و پناه خودت و مامانت.
ولی عمو رسول که نمرده. خودم مثل شیر پشتتم:)
[یک هفته بعد]
رسول: امروز زودتر از موعد گچ دستم رو باز کردم و آتل بستم که فشار زیادی بهش نیاد. دنبال نازگل رفتم و همراه هم به مقصدی که خبر نداشت حرکت کردیم.
با رسیدن به مقصد پیاده شدیم...
نگاهی به پیراهن مشکی توی تنم انداختم...
میوه ها و مواد خوراکی رو از توی ماشین برداشتم و به طرف خونه رفتم.
زنگ رو زدم و چند ثانیه بعد صدای قدم های تندی شنیده و در باز شد...
صدای جیغ از سر ذوق روشنا بلند شد و با خوشحالی اسمم رو صدا زد.
وسیله هارو روی زمینگذاشتم و روبروش زانو زدم و با لبخندی نسبتا عمیق در آغوش کشیدمش.
چند ثانیه بعد مادر روشنا در رو بازتر کرد و جلوی در ایستاد.ایستادم و سلام کردم .
انگار من رو میشناخت و روشنا در موردم بهش گفته بود .با نازگل گرم و صمیمی سلام علیک کرد و آروم جواب من رو داد.
به داخل تعارف کرد . آروم داخل شدیم .
وسیله هارو کنار ورودی آشپزخونه گذاشتم و به همراه نازگل روی مبل نشستیم.
مادر روشنا همونطور که چایی میریخت بابت موادغذایی تشکر کرد و دقایقی بعد کنار نازگل رو مبل نشست.
روشنا به طرفماومد و روی پام نشست .ارومتوی گوشمگفت .
روشنا: عمو رسول اینخانمه کیه باهات اومده؟
رسول: لبخندی زدم و همونطور که به نازگل نگاه میکردم گفتم: ایشون خاله نازگل خانم من هست.
روشنا با ذوق نگاهی به نازگل انداخت و از روی پای من بلند شد و به طرفش رفت.
کنار نازگل نشست و گفت.
روشنا: شما خانم عمو رسولی؟؟
نازگل: لبخندی به شیرین زبونی دخترکروبروم زدم.پس روشنایی که رسول در موردش گفته بود این فسقل خانمه.
سری تکون دادم و گفتم: بله منم.شما باید روشنا خانمباشی اره؟
روشنا: بله .شما منو از کجا میشناسید؟
نازگل: عمو رسول در موردت خیلی با من حرف زده.
```````````````````````````
پ.ن. اوکه رفت گویی از آسمان ماه هم رفت:)
https://eitaa.com/romanFms
Mohammad Esfahani mohammad_esfahani_be_negaahi 128.mp3
زمان:
حجم:
3M
اگرچهرفتیازبرم؛نمیرویزخاطرم!
ببینچهکردهایتوبامنبیتوموجی
بیدریا،من…
شبیهِشمعِروشنم!زگریهدلنمیکنم…
ببینچهکردهایتوبامن؛بیآرزوبیرویامن..
منبیتودلتنگم؛بیتابم؛ویرانم...
پ.ن. همراه با پارت گوش داده بشه...
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این خواب بیدارم کن:)
https://eitaa.com/romanFms
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...
آرزومند نگاری به نگاری برسد:)
https://eitaa.com/romanFms
با سر همه رفتند به پابوسی بی سر...
یک بی سر و پا مانده به امید اشاره:)🥀
134.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جوونیمونه که تو بلاتکلیفی داره تموممیشه:)
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۸۶ [سه روز بعد] راوی: نورا با هیچکس ص
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۸۷ (پارت آخر)
راوی: روزها گذشت و برنامه چهلم حامد هم به پایان رسید..
قدیمیان میگفتند خاک سرد است...
اما برای رسول و نورا و آقاجون خاک داغ بود؛هنوز به نبودنش عادت نداشتند...
عزیز از دست داده بودند؛ به راحتی حالشان خوب نمیشد...
در این مدت اتفاقات زیادی افتاد.
پرونده با حکم اعدام سوژه های اصلی پرونده به پایان رسید .
هرکس سرش به زندگی خودش گرمبود.
جز نورایی که زندگیش در زیر خاک دفن شده بود...
در آن مدت رسول سعی داشت همچون پسر تنی برای آقاجون باشد و هفته ای سه مرتبه به آقاجون سر میزد و از او حال و احوالش را میپرسید و گاهی هم با نازگل به دیدن نورا و محیا میرفتند.
او با خود عهد بسته بود و باید از یادگار حامد به خوبی مراقبت میکرد و نمیگذاشت آب در دلشان تکان بخورد.
این مدت هم همه جوره پای عهد و قرارش ایستاده بود و چیزی کمنگذاشته بود.
به طرف سایت رفت و بعد از پارککردن ماشین ؛ آسانسور را زد و وارد محوطه ی داخلی سالن شد.
بعد از سلام و علیکی مختصر با سپهر و داوود و فرشید و سعید، به طرف اتاق محمد رفت.
آرام در زد و با صدای محمد وارد شد.
رسول: سلام آقا
محمد: به به سلامآقا رسول.خوبی؟
رسول : خداروشکر شما خوبید؟
محمد: الحمدلله .
رسول: آقا محمد یه مرخصی دوساعته میخواستم.
محمد: چرا؟ اتفاقی افتاده؟
رسول: میخوام برم پیش آقاجون. براشون بلیط هتل و قطار گرفتم. به امید خدا میخوامهمراه نورا خانم و محیا و نازگل چهارتایی برن مشهد. این چند وقته شرایط اینجوری بود حالشون هنوز بهتر نشده.شاید با یه سفر به مشهد بهتر بشن.
محمد: درسته.خیلی خب برو به سلامت.
رسول: مچکرم.با اجازه.
محمد: رسول .
رسول: جانم.
محمد: توی راه مراقبت کن.
رسول: چشم.خداحافظ
رسول: اول به نازگل زنگ زدم و بهش گفتم وسیله هاشو جمع کنه و فردا ساعت ۱۰ صبح میرم دنبالش که ببرمش راه آهن. به طرف خونه ی آقاجون حرکت کردم.
........
در رو زدم و منتظر موندم تا در باز بشه.
نورا خانم در رو باز کرد. سلام کردم و داخل شدم.خوب شد که اینجا بودن .
وارد خونه شدم و بعد از سلام و علیک با آقاجون نشستیم.
نورا خانم رفت توی آشپزخونه که چایی بریزه. محیا رو بغل کردم و همونطور که باهاش بازی میکردم بلند گفتم: زن داداش من چایی نمیخوام.اگه میشه یه چند لحظه بیاید باهاتون صحبت دارم.
نورا خانم اومد و کنار آقاجون نشست.
آقاجون گفت.
آقاجون: خوش خبر باشی باباجان.چیشده؟
رسول: دستم رو توی جیب لباسمبردم و بلیط هارو جلوشونگذاشتم. لبخندی زدم و گفتم: امام رضا طلبیدنتون.
فردا ساعت ۱۰ صبح بلیط قطار دارید.همراه نازگل چهارتایی برید ان شاءالله که بهتون خوش بگذره و اولین سفر عشق عموش هم خوب باشه.
نورا: وای آقا رسول چرا زحمت کشیدید.
رسول: رحمته زن داداش.
اقاجون: دستت درد نکنه پسرم. ان شاءالله هرچی از خدا میخوای بهت بده .نمیدونی چقدر دلتنگ حرم بودم.
رسول: سلامت باشید آقاجون.خدا سایه ی شمارو از سر ما کم نکنه.
راوی: رسول بعد از مدتی حرف زدن و چایی خوردن عزمرفتن کرد.
حالا حال دلش بهتر بود.
یادگار حامد را راهی مشهد میکرد و اولین سفرش را میگذارند.
بعد از خداحافظی به طرف بهشت زهرا رفت.
کنار پاتوق این روزهایش نشست و آب را روی سنگریخت.همانطور که دست روی سنگمیکشید گفت.
رسول: خب آقا حامد.اینم از این .
یادمه میگفتی دلت میخواد با محیا و نورا خانم و اقاجون برید مشهد.خودت که نموندی ولی خب بقیه قراره فردا برن...
دلم برات تنگه حامد:)
از اون بالا هوامو داشته باش داداشم...
منبرمدیگه...
خداحافظت:)
[<پایان فصل سوم>]
````````````````
پ.ن. مشهدِ امام رضا:)
پ.ن. به پایان آمد این دفتر...
https://eitaa.com/romanFms