🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۸۶ [سه روز بعد] راوی: نورا با هیچکس ص
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۸۷ (پارت آخر)
راوی: روزها گذشت و برنامه چهلم حامد هم به پایان رسید..
قدیمیان میگفتند خاک سرد است...
اما برای رسول و نورا و آقاجون خاک داغ بود؛هنوز به نبودنش عادت نداشتند...
عزیز از دست داده بودند؛ به راحتی حالشان خوب نمیشد...
در این مدت اتفاقات زیادی افتاد.
پرونده با حکم اعدام سوژه های اصلی پرونده به پایان رسید .
هرکس سرش به زندگی خودش گرمبود.
جز نورایی که زندگیش در زیر خاک دفن شده بود...
در آن مدت رسول سعی داشت همچون پسر تنی برای آقاجون باشد و هفته ای سه مرتبه به آقاجون سر میزد و از او حال و احوالش را میپرسید و گاهی هم با نازگل به دیدن نورا و محیا میرفتند.
او با خود عهد بسته بود و باید از یادگار حامد به خوبی مراقبت میکرد و نمیگذاشت آب در دلشان تکان بخورد.
این مدت هم همه جوره پای عهد و قرارش ایستاده بود و چیزی کمنگذاشته بود.
به طرف سایت رفت و بعد از پارککردن ماشین ؛ آسانسور را زد و وارد محوطه ی داخلی سالن شد.
بعد از سلام و علیکی مختصر با سپهر و داوود و فرشید و سعید، به طرف اتاق محمد رفت.
آرام در زد و با صدای محمد وارد شد.
رسول: سلام آقا
محمد: به به سلامآقا رسول.خوبی؟
رسول : خداروشکر شما خوبید؟
محمد: الحمدلله .
رسول: آقا محمد یه مرخصی دوساعته میخواستم.
محمد: چرا؟ اتفاقی افتاده؟
رسول: میخوام برم پیش آقاجون. براشون بلیط هتل و قطار گرفتم. به امید خدا میخوامهمراه نورا خانم و محیا و نازگل چهارتایی برن مشهد. این چند وقته شرایط اینجوری بود حالشون هنوز بهتر نشده.شاید با یه سفر به مشهد بهتر بشن.
محمد: درسته.خیلی خب برو به سلامت.
رسول: مچکرم.با اجازه.
محمد: رسول .
رسول: جانم.
محمد: توی راه مراقبت کن.
رسول: چشم.خداحافظ
رسول: اول به نازگل زنگ زدم و بهش گفتم وسیله هاشو جمع کنه و فردا ساعت ۱۰ صبح میرم دنبالش که ببرمش راه آهن. به طرف خونه ی آقاجون حرکت کردم.
........
در رو زدم و منتظر موندم تا در باز بشه.
نورا خانم در رو باز کرد. سلام کردم و داخل شدم.خوب شد که اینجا بودن .
وارد خونه شدم و بعد از سلام و علیک با آقاجون نشستیم.
نورا خانم رفت توی آشپزخونه که چایی بریزه. محیا رو بغل کردم و همونطور که باهاش بازی میکردم بلند گفتم: زن داداش من چایی نمیخوام.اگه میشه یه چند لحظه بیاید باهاتون صحبت دارم.
نورا خانم اومد و کنار آقاجون نشست.
آقاجون گفت.
آقاجون: خوش خبر باشی باباجان.چیشده؟
رسول: دستم رو توی جیب لباسمبردم و بلیط هارو جلوشونگذاشتم. لبخندی زدم و گفتم: امام رضا طلبیدنتون.
فردا ساعت ۱۰ صبح بلیط قطار دارید.همراه نازگل چهارتایی برید ان شاءالله که بهتون خوش بگذره و اولین سفر عشق عموش هم خوب باشه.
نورا: وای آقا رسول چرا زحمت کشیدید.
رسول: رحمته زن داداش.
اقاجون: دستت درد نکنه پسرم. ان شاءالله هرچی از خدا میخوای بهت بده .نمیدونی چقدر دلتنگ حرم بودم.
رسول: سلامت باشید آقاجون.خدا سایه ی شمارو از سر ما کم نکنه.
راوی: رسول بعد از مدتی حرف زدن و چایی خوردن عزمرفتن کرد.
حالا حال دلش بهتر بود.
یادگار حامد را راهی مشهد میکرد و اولین سفرش را میگذارند.
بعد از خداحافظی به طرف بهشت زهرا رفت.
کنار پاتوق این روزهایش نشست و آب را روی سنگریخت.همانطور که دست روی سنگمیکشید گفت.
رسول: خب آقا حامد.اینم از این .
یادمه میگفتی دلت میخواد با محیا و نورا خانم و اقاجون برید مشهد.خودت که نموندی ولی خب بقیه قراره فردا برن...
دلم برات تنگه حامد:)
از اون بالا هوامو داشته باش داداشم...
منبرمدیگه...
خداحافظت:)
[<پایان فصل سوم>]
````````````````
پ.ن. مشهدِ امام رضا:)
پ.ن. به پایان آمد این دفتر...
https://eitaa.com/romanFms
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Man Bayad Miraftam (128).mp3
زمان:
حجم:
3.8M
همه چی دروغ بود؛ همه چی نقاب بود...
بخت خوش خیال من خواب خواب خواب بود؛
من باید میرفتم با قطاری که برام...
آخرین گلوله ی آخرین خشاب بود؛
من باید میرفتم زود زود زود زود...
یکی تو خاطره ها زخم برداشته بود:)
پ.ن. همراه با پارت گوش داده بشه...
https://eitaa.com/romanFms
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت آخر🖤
مگهقولندادیکهتنهامنزاری...
خودتگفتیجزمنکسیونداری:)
پ.ن. پیشنهاد دانلود
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
خب این رمان هم با تموم شادی ها و اشک ها به پایان رسید...
با وجود تمام وقفه ها و بد قولی هام اما سعی کردم همیشه چیزی بنویسم که خوشتون بیاد و امیدوارم تونسته باشم بهترین لحظات رو براتون رقم بزنم...
بابت این مدت وقفه ها حلال کنید
و اینک؛
به پایان آمد این دفتر...
حکایت همچنان باقیست:)
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدا زنده اند...
https://eitaa.com/romanFms
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل یکی، دلبر یکی...
به دلت بد راه نده:)
https://eitaa.com/romanFms
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بختبازآیدازآندرکهیکیچونتودرآید...
https://eitaa.com/romanFms
زِصبݛِدلگُلےݛوید،میانِخاکِخاموشے؛
کہبعدازشامِتاݛیکے،ݛسدصبحِفݛاموشے:)
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هموطنانی دارم در عراق و بیگانگانی در کوچه و خیابان های ایران...
https://eitaa.com/romanFms
نفسم تنگ شده باز هوا میخواهم...
به چه رویی بنویسم که حرم میخواهم؟)