eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
590.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باب دلمی؛بس که تورو خوب کشیدن... چشمای تو تهرونو‌ به‌ آشوب کشیدن:) https://eitaa.com/romanFms
ماه‌ربیع‌را‌باتماشای‌ماه‌انقلاب‌آغازکنید...:) https://eitaa.com/romanFms
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا دیگه همه دلخوشی مون اون روزیه که شما بخوای واسمون سخنرانی کنی...:)❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
#پارت2 «کدِ صفر» #محمد سرم را به آرامی چرخاندم. نگاهم به آیینه بزرگِ روبروی کافه افتاد. از میانِ با
«کدِ صفر» لبخند تلخ زدم «بهش می‌گفتیم “پروژه سایه”. چون قرار بود همه چیز رو تویِ تاریکی ببینه و هیچ اثری از خودش باقی نذاره.» فایلِ USB را که ظاهری قدیمی داشت، از جیبم درآوردم. «اینم هسته‌ی اصلیِ کده. ولی یه مشکلِ بزرگ داریم. یه باگِ وحشتناک تویِ الگوریتمِ اصلیِ “پروتکلِ واحد” پیدا شده. یه جورایی انگار یه درِ پشتیِ مخفی داره که هیچ‌کس ازش خبر نداره.» فایل را به سمتِم گرفت حسین «من این رو بهت می‌دم. اگه یه روزی این پروژه دوباره فعال شد، تو باید ازش مراقبت کنی. اما اگه… اگه یه اتفاقی افتاد، این کد رو فراموش کن. انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته. چون اگه اشتباه دستِ کسی بیفته، می‌تونه کلِ این شهر رو تویِ تاریکی فرو ببره. ناگهان، صدایِ کوبیده شدنِ درِ اتاقِ تمرینِ آن‌ها، سکوتِ زیرزمین را شکست. صدایِ قدم‌هایِ سنگین در راهرو پیچید. حسین با عجله فایلِ USB را در دستِم گذاشت. «یادت باشه، محمد. این فقط یه کد نیست. یه پیامِ اضطراریه. اگه دیدی اگه مردم، شبیهِ همون عکس‌هایی که دیدی، جونشون رو از دست دادن و ردیابی‌شون غیرممکنه، این کد رو به خاطر بیار. این یعنی…» قبل از اینکه بتواند جمله‌اش را تمام کند، در باز شد. چهره‌هایِ آشنا اما سردِ همکارانِ سابقشان، در چارچوبِ در ظاهر شد. «حسین، باز با محمد داری رو پروژه‌هایِ ممنوعه کار می‌کنی؟» به یاد آوردم که آن شب، حسین او را به زور از آن زیرزمین بیرون فرستاد و گفت که خودش ماجرا را درست می‌کند. وقتی فردا به سازمان برگشت، پرونده «پروژه سایه» بایگانی شده بود و حسین، استعفا داده بود. گفته بود که نمی‌تواند با این حجم از فساد کنار بیاید. حالا، بیست سال بعد، آن کدِ لعنتی، درست مثلِ یک شبحِ از گور برخاسته، دوباره جلویِ چشمش ظاهر شده بود. آن USB دیگر وجود نداشت، اما کد رویِ گوشیِ سامسونگِ قدیمی‌اش، مثلِ خنجری در دلش فرو رفته بود. ---------------------- پ.ن؛ محمد چه تصمیمی می‌گیرد؟ خاطرات تلخ گذشته خنجر قلب ❤️‍🩹
امشب ۱۶۸ امین شب تجمعاته... به یاد کودکان مظلوم میناب :) https://eitaa.com/romanFms
آری آن روز چو می‌رفت کسی... داشتم آمدنش را باور ؛ من نمی‌دانستم معنی هرگز را... تو چرا باز نگشتی دیگر ؟) https://eitaa.com/romanFms