همیشه فکر میکردم ترسناکترین اتفاق ، از دست دادن شماست ..
اما حالا ، ترسناکترین اتفاق ، من بعد از شما زنده ماندم :))
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#پارت3 «کدِ صفر» #حسین لبخند تلخ زدم «بهش میگفتیم “پروژه سایه”. چون قرار بود همه چیز رو تویِ تاریک
#پارت4
«کدِ صفر»
#محمد
بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم، از راهروی باریکِ کنارِ آشپزخانه گذشتم.
بویِ روغنِ سوخته و نعناعِ لهشده در هوا پیچیده بود. صدای کفشهای مردانِ کتچرمی از سالن به گوش میرسید؛ آرام، مطمئن، مثل کسی که میداند شکار کجا پنهان شده است.
درِ اضطراری نیمهباز بود.
دستم را روی دستگیره گذاشتم، اما باز نکردم. گوش دادم.
یک ثانیه سکوت.
دو ثانیه سکوت.
بعد صدای بیسیمِ خفهای از آنطرفِ سالن: «هدف از دید خارج شد. خروجیِ پشتی رو چک کنید.»
لبخند کوتاهی روی لبم نشست. پس هنوز یک قدم جلوتر بودم.
در را با شتاب باز کردم و خودمورا به کوچهی باریک پشت کافه انداختم.
باران صورتم را خیس کرده بود .
چراغ زردِ یک لامپِ نیمسوخته روی دیوار آجری، سایهاش را کش داد و بعد شکست.
بهجای دویدنِ مستقیم، به سمت چپ پیچیدم؛ جایی که کوچه به یک پارکینگِ متروک میرسید. میدانستم اگر بخواهند تعقیبم کنند، مسیرِ مستقیم را میگیرند. باید آنها را وادار کنم انتخابِ اشتباه کنند.
صدای درِ پشتی پشت سرش باز شد. یکی از مردها بیرون آمد.
«ببین کجا رفت.»
از پشتِ یک ونِ خاکگرفته گذشتم، خم شدم، و با دو انگشت سنگریزهها را از روی زمین به سمتِ شیشهی یک ماشینِ پارکشده پرتاب کردم. صدای شکستن شیشه، آنها را برای یک لحظه از مسیر اصلی منحرف کردم.
حالا فقط چند ثانیه داشت.
او واردِ راهرویی شدم که به ساختمانی نیمهکاره وصل میشد؛ ساختمانی که سالها بود در تهران مثل زخمِ باز مانده بود:
بتنِ خام، میلگردهای زنگزده، و پنجرههایی بدون شیشه. اینجا را میشناختم. در پروندههای قدیمی، این ساختمان یکی از پروژههای جنجالیِ «حسین» بود.
دلش فشرده شد.
پروژه سایه…
اینجا فقط یک ساختمان نبود. یک نشانه بود.
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#پارت4 «کدِ صفر» #محمد بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم، از راهروی باریکِ کنارِ آشپزخانه گذشتم. بویِ
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kmezo1p&btn=«رمان.کدِ.صفر.بگوشم.☎️»
پشت صحنه و شخصیت ها یا رمان کدصفر ☎️
https://eitaa.com/joinchat/3114469064C6bf097c9e8
منتظر پیامتون هستم درباره رمان 🤭
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچقدر از دلتنگیم به غریب طوس بگم ، کم گفتم 🥲💔
https://eitaa.com/romanFms
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش از خداحافظی ات...
چتری به دستت میدهم:)
https://eitaa.com/romanFms
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داره میاد کنارمون کف خیابون.... :)
https://eitaa.com/romanFms
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کاری کن برای اونکه...
چند وقته حرم نرفته:))
https://eitaa.com/romanFms
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بار گرانیها بر دوش اینهاست...
https://eitaa.com/romanFms
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد آن روز بخیر این همه دیوار نبود؛
بین ما و شهدا فاصله بسیار نبود:)
https://eitaa.com/romanFms
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلمگم شده...
اما مسیرش را به سمت تو بلد است؛
مرا دوباره صدا کن...
مرا که میشناسی ؟)
https://eitaa.com/romanFms
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه فرمانده هاشون از بین رفتن!
https://eitaa.com/romanFms
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بس نداشته هامون رو به رخمون کشیدن نذاشتن اینارو ببینم:
https://eitaa.com/romanFms