eitaa logo
رمان برتر
294 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
21 فایل
برترین رمان های ایرانی و خارجی 📗 رمان های کاربری📙
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_2 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ حین پیچوندن یه دسته از موهاش د
📙 رمان 🏵 ❌ دستی به سرو وضع و لباسای نامناسب واسه این فصلم کشیدم و راه افتادم سمت خونه برادرم، صدای رامیلا تو گوشم تکرار شد: «برو خونه اون داداش بی غیرتت!» داداش من بی غیرت نبود، بی چاره بود! بی غیرت نبود، بی پول بود! بی غیرت نبود، یه مغازه اجاره ایی سه در چهار متر داشت که توش چهار تا سیم و چسب برق و لامپ ریخته بود و به زور داشت خرج و خودش و زنش و از توش درمیاورد! بی غیرت نبود، یه زن آکله داشت که جلوی زبونش و نمیتونست بگیره و حضور یه دونه خواهرشوهرش و نمیتونست گاه و بیگاه تحمل کنه! بی غیرت نبود، یه قلب مریض داشت که تا یه جایی میتونست تحمل کنه نیش و کنایه های زنش و که با دیدن من فوران میکرد! بی غیرت نبود، بی چاره بود! بی تقصیر بود! اونم مثل من چوب حماقت پدرمون و خورد‌. نفس عمیقی کشیدم و پشیمون شدم از حرفی که تو ذهنم درباره پدرم گفتم. شکی تو حماقت کردنش نبود، ولی واسه آدمی که دستش از دنیا کوتاه بود چه فایده نفرین و ناله کردن بچه هاش؟ همینکه از اونجا وضع الآن زندگی ما رو ببینه کافیه. *** در حالیکه میدونستم خودم و باید برای یه جنگ و جدال و جر و بحث حسابی با زن داداشم سمانه آماده کنم زنگ خونه شون و زدم و منتظر موندم در و باز کنه. دستامو تو جیب مانتوم فرو کردم و خودم و جمع کردم تا مثلاً از این طریق یه کم گرما به وجودم برسه، ولی مگه سرمای هوای آخرای آبان به همین راحتیا با منی که یه لا مانتو بیشتر تنم نبود از بین میرفت؟ انقدر اعصابم از دست رامیلا و کثافت کاری ها و حرفای صد من یه غازش خورد بود که فقط میخواستم بزنم بیرون از اون خونه و لباس درست و حسابی نپوشیدم. هرچند، اگه وقت کافی هم داشتم لباسی نداشتم که جلوی این سرما رو بگیره! نهایت کاری که میتونستم بکنم این بود که از زیر مانتوم چند لا لباس بیشتر بپوشم. به خودم که اومدم دیدم چند دیقه اس همینجوری یه لنگه پا جلوی در وایستادم و درم هنوز باز نشده. فکر کردم شاید خونه نباشن. داداشم و که مطمئن بودم این ساعت مغازه اس. ولی سمانه، اکثراً خونه بود! یه بار دیگه زنگ زدم و وقتی بازم نتیجه ای نگرفتم رفتم سمت پنجره یه دونه اتاق خوابشون که سمت کوچه بود و سعی کردم توی خونه رو ببینم ولی چیزی معلوم نبود! خواستم به شیشه بزنم که با بلند شدن صدای زنگ تلفنشون دستم و انداختم پایین. اینجوری میتونستم بفهمم واقعاً خونه اس یا نه! تلفنشون بعد از دو بار زنگ زدن قطع شد و من سریع از تو کیفم گوشیم و درآوردم و شماره خونه رو گرفتم. بوق اشغالی که تو گوشم پخش شد پوزخند تلخی رو به لبم چسبوند. پس سمانه خونه بود و الآنم داشت با خیال راحت با تلفنش حرف میزد. لابد از همین پنجره منو دیده بود و ترجیح داده بود خودش و به ندیدن بزنه. اینم از شانس من تو انتخاب برادرم واسه شریک زندگیش. خواستم شماره آوند و بگیرم که اون زنگ بزنه و به زنش بگه من پشت درم تا شاید به خودش بیاد و در و باز کنه رو منی که اینجا تو سرما مونده بودم ولی پشیمون شدم. دوست نداشتم آوند بیش از حد معمول درگیر نزاع پنهانی و گاهاً علنی من و سمانه باشه. میدونستم شرمنده اس از رفتارای سمانه ولی زبونش به خاطر جیب خالیش کوتاه بود و منم دلم نمیخواست بیشتر از این شرمندگی رو تو نگاهش ببینم. سمانه هم اگه نمیخواست باز کنه باز نمیکرد، حالا چه با زنگ زدن من، چه آوند! ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_2 پویا بطری را روی ران پایش گذاشت و گفت: _وقتی خودم باهاش در ارتباطم
📕 رمان گوشی را روی پیشانی کوبید و به جلو پرت کرد. _باید برم خونه عمو، نگه دارم ماشین بگیری؟ پویا که تا حدودی از بگیر نگیرهای خانواده ی عموی فرشاد باخبر بود، گفت: _باهات میام. فرشاد به او خیره شد که پویا گفت: _جلو رو بچسب، من رو بعد سر فرصت سیر تماشا کن. فرشاد ناچار و خسته گفت: _می دونی که خونه شون اون سر شهر و تو شهرک هست، نمی خوای بخوابی؟ پویا تنه اش را کامل به صندلی چسباند و دستانش را روی سینه جمع کرد: _ گفتم که بیکارم، برو دیر نشه. فرشاد با اولین دوربرگردان، مسیر خانه ی پویا را عوض کرد و به سمت منزل عمویش رفت. **** _بمون تا برگردم. پویا سر تکان داد و گفت: _لازم شد بگو بیام. فرشاد آرام گفت: _دستت درست. فرشاد رفت و پویا با دیدن سطل زباله ای بزرگ از اتومبیل پیاده شد. با چند قدم آرام اما بلند به آن سمت رفت. بطری را روی مابقی زباله ها پرت کرد و دست به جیب شد. صدایی را که همیشگی شده بود و مأمن آرامش و پریشانی اش، شنید: _پویا تو چرا این همه شلخته ای؟ هر چی آشغال دم دستت هست رو چرا پرت می کنی گوشه کنار کوچه و خیابون؟ نیشخندی زد و گفت: _برو ببینم الان استاد میاد، خانم جو فرهنگ و ادب برش داشته! آشغاله دیگه، باید یه جا از شرش خلاص شد؛ باید بچسبونم رو پیشونیم؟ صدای خنده ای به ناز بلند شد و دلش را مچاله کرد: _خجالت بکش مرد گنده، بیچاره مامانت چی می کشه از این اخلاقت؟ به لبخندی میهمانش کرد و گفت: _دیگه دور دور شماست خانم، مامانم من رو تحویل جامعه داد و خلاص؛ بقیه ش با تو هست که من رو جمع وجور کنی. صدا آرام تر شد و لطیف تر: _از شلختگیت فاکتور بگیر که هیچ جوری باهاش کنار نمیام، واسه بقیه ش حرفی نیست. _پویا داداش بیا. از جغرافیای دیر و دورش بیرون آمد و خاطرات را لابلای منسوخ شده های زباله دان تاریخ ذهنش دفن کرد. سر برگرداند و فرشاد را با دختری که به آ*غ*و*ش داشت، دید. _چی شده؟ _بیا در عقب رو باز کن، زود باش. پویا به سرعت خود را به آن ها رساند. در را باز کرد و عقب کشید. فرشاد دختر را با احتیاط روی صندلی عقب جاگیر. کرد و خیره ی نگاهش شد: _تو رو ارواح خاک مامانت تن و بدن اون خواهر بیچاره ت و من رو نلرزون. جوابش خاموشی و بی فروغی دیدگان دختر بود، سرش را بیرون کشید و در را کمی با صدا تر بست و لگدی به تایر ماشین زد. پویا در جلو را برایش باز کرد: _من می رونم، بشین. فرشاد بی تعارف نشست و کف دستانش روی چشمانش ماند. بالاتر برد و پنجه میان موهایش کشید. _برو یه درمونگاه پیدا کن. پویا نگاهی مختصر و اجمالی به چهره ی دختر کرد و گفت: _با درمونگاه حل می شه؟ فرشاد فقط چشم بست و پویا به راه افتاد. کوچه به کوچه ی شهر را از بر بود. مگر نه این که قرار بود او را بیاورد و خانم خانه اش کند؟ مگر قرارشان گشت زدن میان تمامیت این شهر نبود؟ بلد بود هر آن جایی را که باید. _فرشاد اون جلو یه دونه هست، جای پارک نیست. من این جا می ذارمش، شما برین. _باشه تو دیگه نمی خواد بیای، بمون تا ببرمش و برگردیم. پویا دوبل ایستاد و با دنده عقب اتومبیل را پاک کرد. ادامـہ دارد 🖋 نویسنده: (یاسے) 📃 @Roman_Bartar 📜📃
@Roman_Bartar 📕 رمان #آخرین_قطره_عشق ✒نویسنده:علی جهانه 📃تعداد صفحات 267 📌ژانر: #عاشقانه کاور رمان و نظر سنجی 👇 http://Instagram.com/_u/Romankhone_telegram
💮آخرین قطره اشک☝️ @Roman_Bartar نویسنده: علی جهانه خلاصه: عقربه ساعت رومیزی کوچک و قرمز رنگ را بر روی عدد هفت تنظیم کرده بودم تا صبح با صدای پیانو مانندش راس ساعت از خواب بیدار شده و به موقع و قبل از مراجعه ی دیگران پیگیر مراحل پایانی مجوزام شده باشم..اما بر اثر هیجان و خوشحالی بیش از حد ناخواسته همچنان بیدار بودم و برای اینده و روزهای نیامده نقشه های طول و درازی را در دفتر طلایی رنگ رویایاهایم ترسیم می کردم..و پس از شماره گذاری ارزوهایم یکی یکی انها را به خاطر می سپردم تا هیچوقت به باد فراموشی نسپرده باشم. نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇 ✐ @Roman_Bartar 📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_3 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ دستی به سرو وضع و لباسای نامن
📙 رمان 🏵 ❌ ازاونجایی که جای دیگه ای نداشتم برای رفتن، همونجا رو تک پله جلوی خونه اشون نشستم و تو خودم مچاله شدم تا آوند برسه. آخرای آبان بود و هوا هرچی میگذشت سردتر میشد و من داشتم به این فکر میکردم که پارسال این سرما رو چه جوری تحمل کرده بودم؟ یادم افتاد که پارسال یه دونه سوییشرت داشتم که با وجود کهنه بودنش بازم خوب کارم و راه انداخت. که اونم آخرای زمستون موقع پیاده شدنم از اتوبوس گیر کرد به درش و از وسط جر خورد. اتوبوسم گذاشت و رفت و من موندم و یه هوای پر از سوز سرما و یه سوییشرتی که دیگه قابل استفاده نبود! اون موقع که یک سال جوون تر بودم و یک سال کم تجربه تر؛ برام افت داشت که بخوام همون و روفو کنم و دوباره بپوشمش. فکر میکردم تا سال دیگه یه کار درست و حسابی پیدا میکنم و بهترش و میخرم. ولی الآن حاضر بودم همون سوییشرت کهنه و روفو شده باشه تا حداقل اینجوری سگ لرز نزنم! اگه قرار بود کل زندگیم و تو این بیست و چهار سالی که از خدا عمر گرفتم تو یه جمله خلاصه کنم، اون جمله قطعاً این بود: «لعنت به آدمی که قدر داشته های کوچیک و بزرگ زندگیش و ندونست!» چون حس میکنم همون ناشکری کردنام بود که کار من و به اینجا کشوند. حالا اون نعمتی که با ناشکری از چنگم رفت میتونست یه سوییشرت باشه، یه زندگی باشه، یه سقف بالای سر باشه، یه جیب پر از پول باشه، یا... یا شاید، یه آدم باشه! *** -آویشن؟! اینجا چرا نشستی؟! با صدای متعجب آوند سرم و از رو زانوهام برداشتم و سعی کردم لبخندی رو لبای یخ زده ام بنشونم. اونم انقدر کمرنگ بود که تو این تاریکی هوا محال بود به چشم آوند برسه. -سلام داداش! -سلام! میگم اینجا چرا نشستی؟ چرا نرفتی تو؟ از جام بلند شدم و دستی به پشت مانتوم کشیدم. -انگار نیست سمانه! -نیست؟ مگه میشه؟ کجا رفته؟ سرم و انداختم پایین در جواب حرفش فقط شونه ام و انداختم بالا. با کلید در و باز کرد و وایستاد کنار که اول من برم، خودشم پشت سرم اومد و از همون جلوی در زنش و صدا کرد: -سمانــــــــــــــه؟ کجایی تو؟ به ثانیه نکشید که سمانه جلوی در ورودی ظاهر شد و من بهت زده سر جام موندم! -اینجام! داد چرا میزنی؟ بعد نگاهی بهم انداخت و با بی تفاوت ترین لحن ممکن گفت: -عه! تو کی اومدی؟ خیره تو چشماش با اخم گفتم: -یه ساعتی میشه. صدای آوند از پشت سرم اومد: -پشت در مونده تو این سرما. کجا بودی که در و باز نکردی؟ مثل همیشه زد به در کولی بازی: -اوووووووووو! همچین میگی سرما انگار وسط زمستونیم. یه دیقه پاشدم رفتم حموم، نمیدونستم میخواید شرف یاب بشید وگرنه قبلش حتماً اجازه میگرفتم. آوند که میدونست یکه بدو کردن با زنش ممکنه ساعت ها طول بکشه بدون اینکه نتیجه ای داشته باشه فقط سری به تاسف تکون داد و همینطور که از کنارم رد میشد گفت: -بیا تو آویشن! نتونستم ساکت بمونم تا فکر کنه با یه جمله من حموم بودم میتونه منو خر کنه. وایستادم تا آوند بره تو خونه و بعد موقع رد شدن از کنار سمانه ای که هنوز با همون نگاه کینه توزانه اش کنار در وایستاده بود گفتم: -گوشی تلفن و با خودت میبری حموم یهو اتصالی نکنه بسوزه! نگاه گنگ و خیره اش نشون میداد متعجب شده از اینکه فهمیدم حموم رفتنش یه بهونه بود که کار زشتش و توجیه کنه. همین فهمیدنشم برام کافی بود. نگاهم و گرفتم و رفتم تو. ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_3 گوشی را روی پیشانی کوبید و به جلو پرت کرد. _باید برم خونه عمو، نگه
📕 رمان فرشاد این بار بدون در آغوش گرفتن دختر، بازویش را گرفت و او لنگ لنگان همراهش شد. پویا روی فرمان ضرب گرفته بود و به دور و برش توجهی نداشت. نیم ساعتی گذشت که سر و کله ی فرشاد پیدا شد اما تنها بود. اشاره ای به پویا زد و شیشه ی اتومبیل را پایین داد: _چی شد؟ پس چرا تنهایی؟ فرشاد خم شده و ساعد دو دستش را روی لبه ی پنجره ی اتومبیل قرار داد: _چیزی می خوری بگیرم؟ یه فلافلی اون طرف هست، بگیرم؟ پویا مسیر نگاه فرشاد را گرفت و گفت: _نه، سمیرا کجاست؟ مگه تو اون خونه نبود؟ فرشاد با ناراحتی آشیان کرده روی دلش، گفت: _اون که شده گوشت قربونی بین این زبون نفهم و اون بابای هیچی ندار، بدبخت موند خونه رو جمع و جور کنه. پویا با اشاره ی ابرو سمت درمانگاه پرسید: _حالا چش شده بود که درمونگاه لازم شد؟ دستش را از روی لبه ی پنجره برداشت و بی حرف سوار شد. سرش را تکیه داد به بالشتک پشت سرش و گفت: _آینه اتاقش رو از روی کنسول برداشته جلو پای عمو شکونده و روی خرده ریزش قدم زده بانو! فکر کرده خبریه و رو سینه ش مدال افتخار می زنن. یه چند تا بخیه بخوره و گوشه اتاقش بیفته، شاید یه کم آدم بشه. پویا با دل رحمی و تعجب گفت: _بین شون تا این حد شکراب هست؟ فرشاد بطری آب گرم شده را برداشت. درش را باز کرد و یک نفس سر کشید، با کنار دستش روی دهانش کشید: _بدتر از این حد...تا بچه بود که اهل این کارا نبود ولی از وقتی رفته دانشگاه و با دو تا چرخیده، روش وا شده و روزی نیست که بی بلا به شب برسونه. بطری را پایین پایش انداخت و پویا باز هم مخاطب قرارش داد: _حالا اصل مشکل با عموت هست یا این؟ _اون خیر ندیده که یه موی تن بابام به تنش نیست، عمری زنش رو چلوند تا دق کرد و جوون مرگ شد. حالام که دو تا دخترش هستن واسه عقده گشاییش، سمیرا داره پای این دو تا جونور حروم می شه. پویا تک خنده ای ناباورانه زد: _اگه لنگه ی باباش هست، تو چرا واسش حرص می زنی؟ فرشاد خیره نگاهش کرد و گفت: _واسه این که زنم بیشتر از خودش و من، نگران این چموش بی کله ست. واسه این که عمری جای خواهر نداشته م، عزیز بوده به دلم. واسه این که زن عمو از همون بچگی این دختر رو به من سپرد که واسش برادری کنم. واسه این که می دونم دلش چی می خواد و این کج خلقی سر بی مادریش هست. واسه این که تو بچگی اش مونده و نمی خواد بزرگ شه. پویا سری جنباند و با دیدن دختر که خودش در حال آمدن بود، گفت: _خودش راه گرفته داره میاد. فرشاد دست از فکر کردن برداشت و با دیدن او، حرص زده و خراب تر از قبل غرید: _یه دونه زاییده شده تو دنیا که من رو پیر کنه، اونم همین ثمین بی شعور هست و تموم. خوبه بهش گفتم بمون تا بیام. با عصبانیت در اتومبیل را باز کرد و به سمتش رفت. نگاه عابران پیاده رو هم، جلب آن دو شده بود که فرشاد توبیخ گرانه بازویش را در پنجه گرفت و صدایش بالا رفت: _ثمین تو آدمیزادی؟ فارسی حالیت می شه یا منم مثل خودت زبون عوض کنم؟ ثمین با چهره ای پردرد خیره اش شد، از برخورد او شاکی بود: _وسط پیاده رو خودت رو خالی نکن، خونه داریم؛ اون جا بفرما در خدمت باشیم. بی توجه به این جمله، دستش را کشید و گفت: _درد بی درمونی تو ثمین، بی درمون. ادامـہ دارد 🖋 نویسنده: (یاسے) 📃 @Roman_bartar 📜📃
@Roman_Bartar 📕 رمان #مقاومت_در_برابر_جادوی_سیاه 🖊نویسنده: هانیه 📃تعداد صفحات 204 🏵ژانر: #عاشقانه #تخیلی کاور رمان و نظر سنجی http://Instagram.com/_u/Romankhone_telegram