رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_1 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ رو زمین به پهلو دراز کشیده بود
📙 رمان #اوشیدا
🏵 #پارت_2
#کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌
حین پیچوندن یه دسته از موهاش دور انگشتش با بی تفاوتی ساختگیش که بیشتر در نظرم منفورش میکرد گفت:
-هر قبرستونی که دلت میخواد. اصلاً برو یه جای دیگه همکار و هم رده من شو. فقط یه جایی باشه که ماه به ماه یه چیزی بریزن تو اون جیب شیپیش قاب بندازت و تو هم بذاری کف دست من، یه گ*ی خوردم از آوارگی نجاتت دادم، دیگه قسم نخوردم تا آخر عمر جور فلاکت و زندگی بی سر و سامون و لنگ در هوای توی گدا رو من بکشم که!
با نفسایی که به زور میرفت و میومد و مزاحم حرف زدنم میشد غریدم:
-زندگیِ...زندگی بی سر و سامون و...پر از...پر از لجن و کثافت مال توئه نه من...یه نگاه به سر و وضعت بنداز زنیکه...بعد دهن گاله تو وا کن.
از عوارض همخونه شدن با همچین آدمی بددهنی ای بود که برام عادت شده بود ولی این آدم انقدری از این حرفا شنیده بود که ککشم نگزه.
به جای عصبانی شدن خنده چندشی کرد، چند قدم بهم نزدیک تر شد و با صدایی که سعی میکرد آروم نگهش داره تا احتمالاً به گوش مهمون توی اتاقش نرسه گفت:
-چرا؟بده مگه؟ هم تایم کاریش کمه، هم لذت و هیجانش زیاد، کلی هم پول یه شبه کاسب میشی! فقط یه کم عوارض جانبی داره که الآن واسه هر دردی یه درمون پیدا میشه، نگران نباشه!
-خفه شو عوضی!
دیگه میخواستم با نهایت سرعت و ته مونده توانم فرار کنم از اون جهنم که اینبار مچ دستم و گرفت:
-بچه نشو آوی! بیا برو تو، بذار یه نظر ببیندت. اگه بدونی چه پول و پله ای داره مرتیکه د..ث! خره سر دو ماه نونت تو روغنه، زندگیت میشه از این رو به اون رو. همینجوری پیش بری باید پس فردا از تو کثافت دونی و جوب و آت و آشغالا درت بیارنا. شایدم مستراحای وسط پارک!
دستم و با ضرب از دستای به احتمال زیاد کثیفش کشیدم بیرون و در حالی که برای هر دم و بازدمم انرژی زیادی مصرف میکردم گفتم:
-سگش...شرف داره به...به اینجوری زندگی کردن و...پول درآوردن!
رفتم بیرون تا دیگه نشنوم صدای نحسشو که با یه آب و تاب دیگه میخواست از شغل ناشریفش تعریف و تمجید کنه. ولی موقع بستن بندای کفشم شنیدم که دوباره با صدای بلند تکرار کرد:
-یادم نمیره چی بهت گفتما!تو هم یادت نره عنتر خانوم، یا با قرارداد استخدامت میای؛ یا اگه نیای سنگین تری. چون یه لگد میزنم پشتت و میندازمت بیرون!
با تموم شدن حرفش صدای نکره و کشیده مردی از تو اتاق بلند شد:
-رامیلاااااااااااااا؟بیا دیگه کجا موندی پــــــــــس؟
پشت سرشم صدا غش غش خنده رامیلا بلند شد!
-ای جـــــــــــونم! اومــــــــــدم.
با هجوم مایعی که اینبار تا حلقم رسید با سرعت خودم و از خونه انداختم بیرون و کنار جوب نشستم و شروع کردم به عق زدن! با نفسای نصفه و نیمه و عاریه ای که میرفت و یا میومد یا نمیومد، عق زدن سخت ترین کار دنیا بود. چون یه دم عمیق نمیتونستم داشته باشم. چیزی هم بالا نمیاوردم، یعنی چیزی تو معده ام نبود که بیاد بیرون. فقط تلخی مثل زهر مارش تو دهنم موند که یادآور تلخی زندگی نکبتیم بود.
بعد از تلاش بی سر انجامم بلند شدم و بالاخره وقت کردم تا از تو کیفم اسپری آسمم و دربیارم و از شر این نفس نفس زدنا خلاص شم!
متنفر بودم از این حالتم که هیچوقت نمیتونستم وقتی عصبی میشم عین آدم وایستم و حرف بزنم، به جای حرف زدن باید برای رسوندن ذره ای اکسیژن به مجراهای تنفسیم دست و پا میزدم و عجز و ناتوانی خودم و به رخ میکشیدم. تو این جامعه ای که یه ثانیه غفلتت ممکن بود کلاهتو پرت کنه پس معرکه من ثانیه به ثانیه پای نفس های نصفه و نیمه ام حروم میشد!
ادامــہ دارد
نویسنده: #دوشیزه
📕 @Roman_Bartar
📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_1 اتومبیل را به حاشیه ی خیابان راند و با خاموش کردن آن، تمام تنش را ب
📕 رمان #مدار_چشمانت
⚜ #پارت_2
پویا بطری را روی ران پایش گذاشت و گفت:
_وقتی خودم باهاش در ارتباطم، وقتی خودم حالش رو می پرسم؛ تو اومدی وسط که چی بشه؟
فرشاد اتومبیل را از جا کند و بی توجه به بلند شدن صدای بوق اتومبیل های پشت سر، سرعتش را بیشتر کرد.
غر غر کردنش، لبخند نادری روی لب های پویا نشاند.
_چرا سریع خر گاز می گیره تو رو؟
فرشاد صدای ضبط را بالا برد و پویا هم دیگر ادامه نداد. حالش خوب بود و وقتش را با کار کردن و شیفت های متوالی پر کرده بود.
خبر از حال و احوال خانواده اش هم داشت و می دانست مثل همیشه سرشان گرم زندگی سردشان است.
_کجا می ری برسونمت؟
پویا حرفی نزد و فرشاد بطری روی پایش را برداشت و با انتهایش ضربه ای روی پایش زد:
_کر شدی شکر خدا؟
پویا حواس پرتش را سر و سامانی داد، سر چرخاند. فرشاد شیشه را پایین داد تا بطری را بیرون بیندازد که پویا بطری را از میان دستش بیرون کشید و گفت:
_برو خونه، امروز آف خوردم و شب باید سر شیفت کارخونه حاضر باشم.
فرشاد ثانیه ای خیره اش شد و حرف تا روی زبانش آمده را خورد. می دانست این حساسیت تمیز بودن های پویا از کجا آب می خورد.
پویا صدای ضبط را کم کرد و فرشاد مسیرش را عوض کرد. هنوز تا رسیدن به خانه ی او راه داشتند که صدای گوشی فرشاد بلند شد.
نگاهی به جلو انداخت و گوشی را از کنار دستش برداشت. با نیم نگاهی به صفحه، نام مخاطب را دید و پلک بست. تا چهارراه فاصله بود.
_چی شده؟
توجه پویا به لحن و صدای گرفته ی فرشاد جلب شد. نگاه دو دوست با هم تلاقی پیدا کرد و پویا سرش را سؤالی تکان داد اما فرشاد نگاهش را به روبرو دوخت و با شنیدن صدای مخاطبش، خشمگین شد:
_خدا لعنتش کنه اون عمو رو که پدر من و هفت جد و آباد من و بقیه رو در آورد. باز اون چی کار کرده که این وحشی شده؟
پویا دست روی دست فرشاد گذاشت و با سر به چهارراه اشاره کرد و مأموری که ایستاده بود. فرشاد دستش را روی دنده فشرد و سرعتش را کم تر کرد. با حرص گفت:
_یه دقیقه حرف نزن، تو خیابونم؛ نمی تونم گوشی دستم بگیرم. وایستا ببینم هندست کدوم قبرستونه.
به سمت پویا و داشبورد خم شد که پویا بازویش را گرفت و آرام گفت:
_گوشی رو بیار پایین و بزن رو بلندگو، من دنبالش می گردم.
فرشاد حرف پنهانی از او نداشت، گوشی را پایین کشید و صدای گریه ای در اتاقک بسته ی اتومبیل پیچید:
_فرشاد من چی کار کنم دست تنها؟ همه زندگی رو زد شکوند و اونم زیر دست و پاش به مشت و لگد گرفت.
پویا سرش را با گشتن میان وسایل درون داشبورد گرم کرد که فرشاد با دیدن سبز شدن چراغ سر چهارراه، نفس آسوده ای کشید و به پویا گفت:
_دیگه نمی خوادش.
با حرکت کردن، گوشی را کنار گوشش قرار داد و با دست گذاشتن روی پای پویا؛ تشکرش را نشان داد.
_خب الان من برم بگم چرا دست رو دخترت بلند کردی؟ نمی گه تو ننه شی یا باباش که دل می سوزونی؟
کمی سکوت کرد و با شنیدن ادامه ی سخنان مخاطبش، گوشی را بین شانه و گوشش گذاشت. دست در جیب شلوارش کرد و گفت:
_الان این احمق زبون دراز نفهم چشه؟
کاغذی مچاله شده را از جیبش بیرون کشید و بازش کرد. دستش روی فرمان اتومبیل و کاغذ را سفت چسبیده بود.
_باشه الان میام ببینم باز این چه مرگش شده که اون زنجیر پاره کرده افتاده به جونش.
ادامـہ دارد
🖋 نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
📃 @Roman_bartar
📜📃
💮رمان پرستش☝️
@Roman_Bartar
نویسنده:پرنیان خجسته حال
خلاصه:
دختری به نام پرستش
که درگذشته با پسری رابطه داشته
که بعدا در اینده براش مشکلاتی بوجود میاد و دزدیده میشه
رمان برگرفته از واقعیت
نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇
✐ @Roman_Bartar
📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_2 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ حین پیچوندن یه دسته از موهاش د
📙 رمان #اوشیدا
🏵 #پارت_3
#کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌
دستی به سرو وضع و لباسای نامناسب واسه این فصلم کشیدم و راه افتادم سمت خونه برادرم، صدای رامیلا تو گوشم تکرار شد:
«برو خونه اون داداش بی غیرتت!»
داداش من بی غیرت نبود، بی چاره بود! بی غیرت نبود، بی پول بود! بی غیرت نبود، یه مغازه اجاره ایی سه در چهار متر داشت که توش چهار تا سیم و چسب برق و لامپ ریخته بود و به زور داشت خرج و خودش و زنش و از توش درمیاورد! بی غیرت نبود، یه زن آکله داشت که جلوی زبونش و نمیتونست بگیره و حضور یه دونه خواهرشوهرش و نمیتونست گاه و بیگاه تحمل کنه! بی غیرت نبود، یه قلب مریض داشت که تا یه جایی میتونست تحمل کنه نیش و کنایه های زنش و که با دیدن من فوران میکرد! بی غیرت نبود، بی چاره بود! بی تقصیر بود! اونم مثل من چوب حماقت پدرمون و خورد.
نفس عمیقی کشیدم و پشیمون شدم از حرفی که تو ذهنم درباره پدرم گفتم. شکی تو حماقت کردنش نبود، ولی واسه آدمی که دستش از دنیا کوتاه بود چه فایده نفرین و ناله کردن بچه هاش؟ همینکه از اونجا وضع الآن زندگی ما رو ببینه کافیه.
***
در حالیکه میدونستم خودم و باید برای یه جنگ و جدال و جر و بحث حسابی با زن داداشم سمانه آماده کنم زنگ خونه شون و زدم و منتظر موندم در و باز کنه.
دستامو تو جیب مانتوم فرو کردم و خودم و جمع کردم تا مثلاً از این طریق یه کم گرما به وجودم برسه، ولی مگه سرمای هوای آخرای آبان به همین راحتیا با منی که یه لا مانتو بیشتر تنم نبود از بین میرفت؟
انقدر اعصابم از دست رامیلا و کثافت کاری ها و حرفای صد من یه غازش خورد بود که فقط میخواستم بزنم بیرون از اون خونه و لباس درست و حسابی نپوشیدم. هرچند، اگه وقت کافی هم داشتم لباسی نداشتم که جلوی این سرما رو بگیره! نهایت کاری که میتونستم بکنم این بود که از زیر مانتوم چند لا لباس بیشتر بپوشم.
به خودم که اومدم دیدم چند دیقه اس همینجوری یه لنگه پا جلوی در وایستادم و درم هنوز باز نشده. فکر کردم شاید خونه نباشن. داداشم و که مطمئن بودم این ساعت مغازه اس. ولی سمانه، اکثراً خونه بود!
یه بار دیگه زنگ زدم و وقتی بازم نتیجه ای نگرفتم رفتم سمت پنجره یه دونه اتاق خوابشون که سمت کوچه بود و سعی کردم توی خونه رو ببینم ولی چیزی معلوم نبود!
خواستم به شیشه بزنم که با بلند شدن صدای زنگ تلفنشون دستم و انداختم پایین. اینجوری میتونستم بفهمم واقعاً خونه اس یا نه!
تلفنشون بعد از دو بار زنگ زدن قطع شد و من سریع از تو کیفم گوشیم و درآوردم و شماره خونه رو گرفتم. بوق اشغالی که تو گوشم پخش شد پوزخند تلخی رو به لبم چسبوند. پس سمانه خونه بود و الآنم داشت با خیال راحت با تلفنش حرف میزد. لابد از همین پنجره منو دیده بود و ترجیح داده بود خودش و به ندیدن بزنه. اینم از شانس من تو انتخاب برادرم واسه شریک زندگیش.
خواستم شماره آوند و بگیرم که اون زنگ بزنه و به زنش بگه من پشت درم تا شاید به خودش بیاد و در و باز کنه رو منی که اینجا تو سرما مونده بودم ولی پشیمون شدم. دوست نداشتم آوند بیش از حد معمول درگیر نزاع پنهانی و گاهاً علنی من و سمانه باشه. میدونستم شرمنده اس از رفتارای سمانه ولی زبونش به خاطر جیب خالیش کوتاه بود و منم دلم نمیخواست بیشتر از این شرمندگی رو تو نگاهش ببینم. سمانه هم اگه نمیخواست باز کنه باز نمیکرد، حالا چه با زنگ زدن من، چه آوند!
ادامــہ دارد
نویسنده: #دوشیزه
📕 @Roman_Bartar
📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_2 پویا بطری را روی ران پایش گذاشت و گفت: _وقتی خودم باهاش در ارتباطم
📕 رمان #مدار_چشمانت
⚜ #پارت_3
گوشی را روی پیشانی کوبید و به جلو پرت کرد.
_باید برم خونه عمو، نگه دارم ماشین بگیری؟
پویا که تا حدودی از بگیر نگیرهای خانواده ی عموی فرشاد باخبر بود، گفت:
_باهات میام.
فرشاد به او خیره شد که پویا گفت:
_جلو رو بچسب، من رو بعد سر فرصت سیر تماشا کن.
فرشاد ناچار و خسته گفت:
_می دونی که خونه شون اون سر شهر و تو شهرک هست، نمی خوای بخوابی؟
پویا تنه اش را کامل به صندلی چسباند و دستانش را روی سینه جمع کرد:
_ گفتم که بیکارم، برو دیر نشه.
فرشاد با اولین دوربرگردان، مسیر خانه ی پویا را عوض کرد و به سمت منزل عمویش رفت.
****
_بمون تا برگردم.
پویا سر تکان داد و گفت:
_لازم شد بگو بیام.
فرشاد آرام گفت:
_دستت درست.
فرشاد رفت و پویا با دیدن سطل زباله ای بزرگ از اتومبیل پیاده شد. با چند قدم آرام اما بلند به آن سمت رفت. بطری را روی مابقی زباله ها پرت کرد و دست به جیب شد.
صدایی را که همیشگی شده بود و مأمن آرامش و پریشانی اش، شنید:
_پویا تو چرا این همه شلخته ای؟ هر چی آشغال دم دستت هست رو چرا پرت می کنی گوشه کنار کوچه و خیابون؟
نیشخندی زد و گفت:
_برو ببینم الان استاد میاد، خانم جو فرهنگ و ادب برش داشته! آشغاله دیگه، باید یه جا از شرش خلاص شد؛ باید بچسبونم رو پیشونیم؟
صدای خنده ای به ناز بلند شد و دلش را مچاله کرد:
_خجالت بکش مرد گنده، بیچاره مامانت چی می کشه از این اخلاقت؟
به لبخندی میهمانش کرد و گفت:
_دیگه دور دور شماست خانم، مامانم من رو تحویل جامعه داد و خلاص؛ بقیه ش با تو هست که من رو جمع وجور کنی.
صدا آرام تر شد و لطیف تر:
_از شلختگیت فاکتور بگیر که هیچ جوری باهاش کنار نمیام، واسه بقیه ش حرفی نیست.
_پویا داداش بیا.
از جغرافیای دیر و دورش بیرون آمد و خاطرات را لابلای منسوخ شده های زباله دان تاریخ ذهنش دفن کرد.
سر برگرداند و فرشاد را با دختری که به آ*غ*و*ش داشت، دید.
_چی شده؟
_بیا در عقب رو باز کن، زود باش.
پویا به سرعت خود را به آن ها رساند. در را باز کرد و عقب کشید. فرشاد دختر را با احتیاط روی صندلی عقب جاگیر. کرد و خیره ی نگاهش شد:
_تو رو ارواح خاک مامانت تن و بدن اون خواهر بیچاره ت و من رو نلرزون.
جوابش خاموشی و بی فروغی دیدگان دختر بود، سرش را بیرون کشید و در را کمی با صدا تر بست و لگدی به تایر ماشین زد.
پویا در جلو را برایش باز کرد:
_من می رونم، بشین.
فرشاد بی تعارف نشست و کف دستانش روی چشمانش ماند. بالاتر برد و پنجه میان موهایش کشید.
_برو یه درمونگاه پیدا کن.
پویا نگاهی مختصر و اجمالی به چهره ی دختر کرد و گفت:
_با درمونگاه حل می شه؟
فرشاد فقط چشم بست و پویا به راه افتاد. کوچه به کوچه ی شهر را از بر بود. مگر نه این که قرار بود او را بیاورد و خانم خانه اش کند؟ مگر قرارشان گشت زدن میان تمامیت این شهر نبود؟
بلد بود هر آن جایی را که باید.
_فرشاد اون جلو یه دونه هست، جای پارک نیست. من این جا می ذارمش، شما برین.
_باشه تو دیگه نمی خواد بیای، بمون تا ببرمش و برگردیم.
پویا دوبل ایستاد و با دنده عقب اتومبیل را پاک کرد.
ادامـہ دارد
🖋 نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
📃 @Roman_Bartar
📜📃