eitaa logo
رمان برتر
295 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
21 فایل
برترین رمان های ایرانی و خارجی 📗 رمان های کاربری📙
مشاهده در ایتا
دانلود
💮مقاومت در برابر جادوی سیاه☝️ @Roman_Bartar نویسنده: هانیه خلاصه: هانیه دختری سیزده ساله است که می خواهد آرامش داشته باشد اما واقعیت او را درهم می شکند. او که پدری جادوگر دارد کم کم می فهمد که نمی تواند از سرنوشت فرار کند. توی این جلد از رمان با جادو آشنا می شیم و این که چه کارایی می تونه بکنه و اسم جلد دومش جنگ نهاییه. جلد سوم اسمش واقعیت. نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇 ✐ @Roman_Bartar 📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_4 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ ازاونجایی که جای دیگه ای ندا
📙 رمان 🏵 ❌ *** بعد از شام، شام که چه عرض کنم دوتا گوجه خورد شده ای که یه دونه تخم مرغ وسطش کوبونده شده بود سمانه گوشی به دست رفت تو اتاق که احتمالاً گزارش اومدن منو به خواهر مفتشش بده و منم دوتا لیوان چایی ریختم و رفتم کنار آوند نشستم. لبخند خسته ای به روم زد و گفت: -دستت درد نکنه! -خواهش میکنم! نگاهی به چهره گرفته ام انداخت و پرسید: -خوبی آوی؟ مشکل که نداری؟ -بد نیستم. -اسپری... -دارم داداش، تازه خریدم. -کار پیدا نکردی؟ -نه هنوز! -پووووووف...خدا لعنت کنه باعث و بانی شو. آخه میشه تو این خراب شده یه کار پیدا نشه؟ به قرآن هرکی میاد مغازه بهش میسپارم. ده بیست نفر شماره مو گرفتن که خبرم کنن. -باشه، فکرت و مشغول نکن. پیدا میشه! دلم میخواست یه جوری از این بحث کانال بزنم به بحث اصلی که ذهنم و درگیر کرده بود. تو یه ساعتی که جلوی در منتظر نشستم کلی فکر کرده بودم و دنبال راهی برای فرار از خونه فساد رامیلا بودم و آخرسر هیچ راهی به ذهنم نرسید جز برگشتن به خونه آوند. سر دوراهی بگم نگم بودم که خودش پرسید: -اوضاعت تو خونه دوستت چطوره؟ راحتی؟ تو دلم پوزخندی به حرفش زدم، دیگه داشت یک سال میشد از وقتی که رامیلا رو تو پارک پیدا کرده بودم و از شدت آزار و اذیت های سمانه به خونه اش پناه برده بودم. آوند از اون روز فکر میکنه که من خونه پریا دوست دوران دبیرستانمم، دیگه خبر نداره پیش آدمی زندگی میکنم که شغلش تن فروشیه. حتی تصور اینکه یه روز آوند بفهمه این موضوع رو برام غیر ممکنه، مسلماً قیامت به پا میشه! اینبار نخواستم مثل همیشه با دروغ اوضاع رو خوب نشون بدم، خواستم یه تیری تو تاریکی پرت کنم. انگار تحمل سمانه برام راحت تر از خونه فساد رامیلا شده بود که گفتم: -راحت که خب...آره! ولی کم کم باید دنبال یه جای دیگه باشم. -واسه چی؟ چاییشو با یه حبه قند دادم دستش و گفتم: -خب پریا با یکی دوست شده، کم کم میخواد ازدواج کنه. اونم که بره، دیگه موندنم تو اون خونه سخت میشه. همینجوریشم خجالت میکشم از پدر و مادرش، یک ساله خونه شونم! -مگه نمیگی اتاقت تو حیاطه و مستقلی ازشون؟ انقدر سر این موضوع دروغ گفته بودم که دیگه یادم رفته بود چی گفتم چی نگفتم. -آره آره! ولی...دیگه ناهار و شام میرم پیششون. سرکار که میرفتم با خریدن میوه و سیب زمینی پیاز و این چیزا یه کم جبران میکردم، ولی الآن که بیکارم، دیگه خیلی خجالت میکشم خدایی. سرم پایین بود و داشتم با پرزهای فرش ور میرفتم که حس کردم سکوت آوند زیادی کش اومد. سرمو که بلند کردم با صورت سرخ شده اش رو به رو شدم که اکثراً وقتی خیلی عصبی میشد به اینحال میفتاد. هول خورده گفتم: -داداش؟! داداش چی شدی؟! خوبی؟! نگاهم به دستش افتاد که داشت قفسه سینه اش و ماساژ میداد. -قرصام و بیار. سریع رفتم قرصاش و از جیب کتش برداشتم و با یه لیوان آب برگشتم پیشش و دادم دستش و خودم مشغول ماساژ کتفش شدم. -داداش؟چرا اینجوری میکنی با خودت؟! دو کلمه نمیشه با تو حرف زد نه؟ یه کم که آروم گرفت و نفسش جا اومد گفت: -چی کار کنم آوی؟وقتی به این فکر میکنم که خواهرم داره تو سختی زندگی میکنه و من ندارم که خرجش و بدم؛ یا با این خونه قوطی کبریت و... صداشو آورد پایین تر و لب زد: -با این زنی که یه کم جاش تنگ تر بشه خدا رو بنده نیست نمیتونم بگم بیا پیش من زندگی کن که منت این و اونم رو سرت نباشه؛ از سنگم باشم تا یه جایی میتونم تحمل کنم. ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_4 فرشاد این بار بدون در آغوش گرفتن دختر، بازویش را گرفت و او لنگ لنگا
📕 رمان ثمین پا به پای لجبازی و عصبانیتش پیش می رفت، محال بود از زبان بیفتد حتی اگر ده بخیه کف پایش را بسوزاند و چهره اش را در هم ببرد: _ولم کنید به حال خودم اگه درمون ندارین و فقط زبون تون واسه نصیحت باز می شه. فرشاد درب اتومبیل را با خشونت باز کرد و تقریباً با هل او را روی صندلی پرت کرد: _احمق دلم واسه خودت می سوزه که می گم دهن به دهن اون بابای بی مثالت نذار. کوری نمی بینی خواهرت روز به روز داره آب می شه جلوی چشمات؟ ترتیب زن عمو رو که بابات داد، تو الان دست پیش گرفتی و می خوای کلک اون دختر مظلوم رو بکنی و خیالت رو راحت کنی؟ جفت پدر و دختر ته نامردای دنیایین به قرآن، دیگه پای مرگم باشی پشت گوشِت رو دیدی من رو اون طرفا می بینی ثمین؛ دیگه از دست تو و کارات بریدم. پویا هشدار دهنده صدایش زد: _فرشاد بگیر بشین. دستی میان موهایش کشید. پای بیرون مانده ی ثمین را آرام داخل برد و در را بست. برگشت و به آن تکیه زد، گرمای هوا بیداد می کرد و روی خلق همه تأثیرش را می گذاشت. پویا نیم گاهی به طرف او انداخت: _نمی دونم چه مرضی داری که فعلاً به جون این رفیق ما انداختیش، ولی وقتی می بینی یکی عصبانی هست؛ دو دقیقه دهن نجنبون قضیه حل می شه. ثمین نمی دانست بغض کند از تهدید فرشاد و بیشتر تنها شدنش، یا شرمنده ی روی خواهری باشد که مادری را در حقش تمام کرده بود. اما غرور تلخش را به رخ این مرد غریبه کشید: _نمی خوام نصیحت بشنوم. نگاهش خیره ی چشمان گرد ثمین بود که گودی پایین پلک هایش، نخوابیدنش را جار می زد. چشم گرفت و فرشاد را صدا زد: _بیا دیگه پسر. فرشاد با روانی به هم ریخته نشست و تا خود خانه صدای نفس هایشان تنها تِم جاری میان اتاقک اتومبیل بود. اتومبیل کنار مجتمع متوقف شد، پویا به حرف آمد: _زنگ بزن به شاگردت و پیش شون بمون. منم پیاده می رم، امروز باشگاه ندارم. ** سرش را از یقه ی تی شرت در آورد و آن را لبه ی تختش گذاشت. بعد از دو ساعت و نیم پیاده روی و گز کردن خیابان ها، وقتش رسیده دوش آب سردی بگیرد. هنوز قدم هایش به مقصد نرسیده بود که صدای گوشی اش بلند شد. نیم نگاهی انداخت و سماجت مخاطب را که دید، برگشت. با دیدن اسم فرشاد، تماس را وصل و روی بلندگو گذاشت. _سلام رسیدم خونه، خیالت راحت که ندزدیدنم. فرشاد بلند شد، از هال در آمد و وارد اتاق خواب سمیرا شد. _سلام، داداش شرمنده م امروز گرفتار من شدی. اومدم گره از کار تو باز کنم و خودم کلاف تحویلت دادم. پویا تن خسته اش را روی کاناپه ی مشکی رنگش رها کرد و گفت: _حالا جبرانش می کنی، منم گرهی ندارم؛ نگران نباش. فرشاد به در بسته ی اتاق خیره شد و گفت: _پویا به خاله افسانه ظلم نکن وقتی می بینی دلش واست پر می زنه. گناه که نکرده شدی پسر بزرگش، کرده؟ نمی فهمی تو رو بیشتر از اون دو تای دیگه می خواد؟ پویا دو دستش را به دو طرف دراز کرد و بازوانش روی کاناپه پهن شد: _ خودشم می دونه من نه با بابا مشکلی ندارم و نه با خودش، چرا یه موضوع تکراری رو نخ کش می کنه رو نمی فهمم. فرشاد روی تخت نشست و نرمی پتو زیر سر انگشتانش آمد: _خب تو که عقلت قد می ده کینه و تلافی نکنی، یه دو بار بیشتر برو سروقت شون. می میری؟ پویا سکوت کرد و پاهایش را روی میز قرار داد. همان حال خوب شان برایش کافی بود و دوباره، دوباره ها را تجربه کردن برایش مطلوب نظر نبود. _داری رو حرفم فکر می کنی یا این یعنی دیگه خودم رو سبک نکنم و قطع کنم؟ پویا آرام گفت: _فردا پاشین بیاین این جا، با سمیرا. باشگاه رو عصر می رم که شب خونه باشم. فرشاد خود را روی تخت رها کرد و دستش روی عضلات شکمش نشست: _ تو چرا این عادتت تو سرت موند؟ اون مهتاب خانم که همیشه می گفت صورت مسئله رو پاک نکن و حلش کن، ولی تو هنوز تو حل زندگیت موندی. اسمش هم او را به تنگنای تاریک و سردی می انداخت. همه ی خوب هایش را گلچین کرده و در سرش داشت اٍلا حل مسئله هایش را، که مهتاب تنها مسئله اش بود و حل نکردنش، چشمش را برای همیشه ترساند. ادامـہ دارد 🖋 نویسنده: (یاسے) 📃 @Roman_Bartar 📜📃
@Roman_Bartar 📕 رمان #عروس_فرانسوی 🖊نویسنده:آیولین آنتونی 💥تعداد صفحات 137 ☄ژانر: #عاشقانه #اجتماعی کاور شخصیت رمان و نظر سنجی http://Instagram.com/_u/Romankhone_telegram
💮عروس فرانسوی☝️ @Roman_Bartar نویسنده:آیولین آنتونی خلاصه: داستان در مورد دختری که عاشق پسری می شود و با این که می داند پسر دوستش ندارد با او ازدواج می کند و سعی می کند زندگیشان را حفظ کند... نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇 ✐ @Roman_Bartar 📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_5 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ *** بعد از شام، شام که چه عرض
📙 رمان 🏵 ❌ -بیخیال داداش، اصلاً من اشتباه کردم گفتم. پری هم فعلاً دوسته با یارو... با دیدن اخم آوند که به خاطر کلمه به کار برده ام بود سریع حرفم و عوض کردم: -یعنی با همون پسره، حالا کو تاه بخواد عروسی کنه و بره سر خونه و زندگی خودش. نفسشو فوت کرد و سری به تاسف تکون داد. چی دیگه باید میگفتم به برادری که تو سن سی سالگی از زور فشارایی که روش بود قلبش بیمار شد و حالا باید تا آخر عمر با دوا و درمون و مراعات کردن زندگی میکرد. کور که نبودم، خودم داشتم میدیدم وضع زندگیشو... تو این یه دونه اتاق و وسایل پر از کم و کسریشون، خودشون به سختی داشتن زندگیشون و میگذروندن. منم بیام بشم یه باری روی دوششون؟! -اگه اون بابای بی همه چیزمون ما رو با کلی بدهی ای که بالا آورده بود نمیذاشت بره؛ اگه به خاطر یه قرون دو زار مجبور نبودیم دستمون و جلوی فک و فامیل دراز کنیم که حالا اونا هم هرجا دیدنمون کو*نشونو طرفمون نکنن؛ الآن حداقل میتونستی بری خونه یکی از این مثلاً خاله و عمه ها بمونی که خیال منم راحت تر باشه از جا و مکانت. ای تف به قبرت مرد. -داداش تو رو خدا نفرین نکن. اون دستش از دنیا کوتاس. -چرا نفرین نکنم؟ کم خون به جیگرمون کرد؟ این از وضع زندگی من، اینم از تو... نفس عمیقی کشید و نگاه معنی داری بهم انداخت. این نگاهش و خوب میشناختم. همینطور سوالی که همیشه بعدش ازم میپرسید. انتظارم زیاد طول نکشید و مثل همیشه زمزمه کرد: -خبری ازش نداری؟ وقتی با این لحن حرف میزد لازم نبود بپرسم کی؟ هردومون خوب میدونستیم که منظورش به کیه برای همین در جواب فقط سرم و به نشونه نه بالا انداختم و چیزی نگفتم. آوندم طبق عادتش بلند شد رفت تو حیاط خلوت پشت خونه شون یه کم هوا بخوره. تکیه دادم به دیوار و زل زدم به رو به روم. تیری که تو تاریکی پرت کردم، نه تنها به هدف نخورد؛ بلکه کلاً سیبل و از جاش کند و انداخت زمین. دیگه فهمیدم تحت هیچ شرایطی نباید رو خونه برادرم برای موندن حساب کنم و این یعنی دوباره باید التماس رامیلا رو بکنم که بذاره شب به شب تو خونه اش سرم و رو بالش بذارم. که البته قبلش باید یه کار برای خودم دست و پا کنم. یه جورایی برای پیدا کردن سرپناهی که بشه توش موند، باید از هفت خوان رستم رد میشدم. *** رو تشکی که سمانه علناً پرتاب کرد وسط هال و رفت، دراز کشیده بودم ولی خوابم نمیبرد. چه جوری میخوابیدم وقتی حتی به فردای خودم امید نداشتم. چه برسه به یه هفته و یه ماه و یه سال بعد. این زندگی قرار بود به کجا کشیده بشه؟ تا کی دربه دری؟ تا کی بدبختی؟ تا کی تحقیر و آویزون شدن به دامن این و اون برای چندرغاز حقوق یا یه سرپناه بی منت؟ یعنی من میبینم روزی رو که شب از راحتی فکر و خیال سرم به بالش نرسیده خوابم ببره؟ برای اینکه یه کم ذهنم منحرف بشه و چشمم خسته گوشیم و برداشتم و اینترنتش و فعال کردم. یه کم دور زدن تو نت بهترین چیز بود برای حواس پرتی. گوشی دست دومم و با اولین حقوق این کار آخریم تو سه تا قسط خریدم. خوش خیال بودم که فکر میکردم حالا حالاها میرم سر کار و مشکلی بابت پرداخت قسط هاش ندارم. دیگه خبر نداشتم که هنوز به دوماه نرسیده مجبور میشم بیام بیرون. دلم نیومد گوشیم و پس بدم برای همین هرچقدرم پس انداز داشتم تو اون مدت جمع کردم و پولش و دادم. ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_5 ثمین پا به پای لجبازی و عصبانیتش پیش می رفت، محال بود از زبان بیفتد
📕 رمان _خواستی بیای تا فردا خبرش رو بهم بده، می خوام برم دوش بگیرم و دو ساعت بخوابم. فرشاد که پشیمان از نام بردن مهتاب بود، نفسش را بی صدا از سینه بیرون فرستاد و خفه گفت: _نمی شه این دختر رو یه لحظه تنها گذاشت، سمیرا هم که بی اون، با منم جایی نمی ره. پویا پاهایش را جمع و زانوانش خم شد. با سر انگشتانش روی پارکت خالی از فرش، ضرب گرفت و خودش را جمع کرد: _تو چرا اون دختر رو کردی زنگوله پای تابوت زندگیت؟ پس فردا می ری سر زندگیت، واسه چی وابسته ترش می کنید که نتونین از پسش بربیاین؟ دستش را زیر سر فرستاد و جز افسوس حالی برایش نمانده بود: _ثمین یکی از مسئله های زندگی منه که باید حلش کنم، نه پاکش. از ازل بوده، حالام که هست. پویا گوشی را برداشت و کنار گوشش گرفت: _اگه پاش اذیتش نمی کنه اونم با خودتون بیارین. شاید تونستم من واست حلش کنم. فرشاد آرام گفت: _تو توی کار محو کردنی، نه حل کردن. باشه بهشون می گم و خبرش رو می دم ولی الان بگو به خاله افسانه چی بگم؟ می دانست دست بردار نیست. به طرف اتاق خوابش رفت، نگاهی سمت ساک باشگاهش انداخت. کنار تخت نشست و زیپ ساک را باز کرد، لباس هایش را بیرون ریخت و توجهش را به او داد: _بگو حالش خوبه به همون خدایی که رو به قبله ش نماز می خونه و ثنا داره، همین که تأیید یکی دیگه رو بشنوه حالش روبراه می شه. فرشاد با باز شدن در، نگاهش را به سمیرا داد و دستش را به سمتش دراز کرد. _پویا این همه آدم و عالم شب عاشق می شن و صبح فارغ، تو چرا یه جا موندی و دل بر نمی داری؟ تی شرت آستین حلقه ای را روی تخت پرت کرد و با بی ملاحظه گی گفت: _فکر کن زنت فردا بشه مال یکی دیگه، اصلاً فکر کن شب عقدش با یکی دیگه پشت در سالن مراسمش وایستادی. اینام نه، چرا راه دور بریم؟ فرض کن امشب اونی که دوسش داری و واسه خاطرش تو دهن عموت رفتی، حتی واسه خداحافظی کردنشم تو چشمات زل نزنه حتی واسه خوشی دل تو. اگه حالت بعد این فکرا هنوز اون قدری خوب بود که بازم لم بدی و نصیحت بارم کنی، پس بدون که من روانی تر از این حرفام که بتونم هیچوقت به زن مردم فکر نکنم! خواستین بیاین، یه پیامک خرجشه؛ فعلاً رفیق. گوشی را روی تخت رها کرد و دست به کمر ایستاد. سینه اش مالامال دردی بود که این دو سال هم نتوانسته بود برای لحظه ای او را آرام کند. داغ نگاه آخر مهتاب، بد به دلش مانده بود. صدایش مدام در گوشش زنگ می زد. زمانی که روبرویش ایستاد و جسارت به خرج داد. وقتی که انتخاب مهتاب را دید و باز هم بی قرار پرسید: _چرا اون آره و من نه؟ _مشتاق گل از سرزنش خار نترسد... دو سال تمام به این جمله فکر کرده بود و بیشتر از تلاش کردن دست کشیده بود. خواستن که هوس تاب و الاکلنگ نبود که سالی یک بار به هوایشان سری به پارک بزنی تا برای مدتی از سرت بپرد. ساک را از پایین پایش برداشت و زیپ باز مانده اش را بست. حوله ی حمامش را چنگ زد و خود را به آب سرد رساند به امید آن که مغزش هم منجمد شود... فرشاد دست سمیرا را در دست گرفته بود اما نیم ساعت حرف نزدنش، او را نگران تر می کرد. عادت داشت فرصت بدهد خود او به حرف بیاید. _اگه تو رو نداشتم، دلم قرار بود به کی خوش باشه سمیرا؟ سمیرا لبخند ملایمی زد، خم شد و روی پیشانی اش را گرم بوسید. _الان که داری، با این که واست کم می ذارم ولی یه لحظه م تنهام نذاشتی. چرخید و دست سمیرا را روی گونه اش قرار داد. چشم بست: _پویا گفت فردا بریم شام خونه ش، ببین اگه ثمین میاد اونم می برمش. سمیرا دو دستش را لبه ی تخت گذاشت و سرش را پایین گرفت. شرمندگی اش تمامی نداشت وقتی می دانست او از تمام زندگی اش می زند که حال او و خواهرش خوب باشد. _اگه نمی خوای نمیریم. سمیرا به نیمرخش خیره شد: _چرا نخوام برم؟ آقا پویا کم از برادر نبوده برام، شاید این دو سال خیلی کم دیده باشمش ولی یادم نرفته روزایی که شماها سری از سرا، سَوا داشتین. بعید می دونم ثمین مخالف باشه و ترجیحش این باشه که تنها یا پیش بابا بمونه. فرشاد نیمه هوشیار گفت: _سمیرا من یه چرت بزنم، شب باید برم واسه مامان خرید کنم. _شما دو چرت بزن، منم برم فکر شام باشم. از کنار همسر نصف و نیمه اش بلند شد و در را به آرامی بست. ثمین تمام دارایی اش بود و گاهی میان برآوردن توقعات همسر و خواسته های زیاد اما به زبان نیاورده ی خواهرش در می ماند. ادامـہ دارد 🖋 نویسنده: (یاسے) 📃 @Roman_Bartar 📜📃