eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_45 فرهاد مغموم و نگران در سالن بزرگ منزل ساسان قدم می‌ز
رمان ✍به قلم:مستانه بانو روز بعد ساسان با فرهاد تماس گرفت: _می‌گم فرهاد! تو حاضری شیرین رو عقد کنی؟ فرهاد چشم‌هایش را روی هم فشرد: _از همون اول می‌خواستمش، ولی مشکل اینجاست که اون من‌و نمی‌خواد. ساسان مکثی کرد و بعد از او خواست شماره‌ی پدر شیرین را در اختیارش بگذارد. فرهاد با گیجی تندتند پلک زد و گنگ گفت: _نمی‌فهمم، شماره‌‌ی عموم‌و می‌خوای چیکار؟! صدای "پوف" کلافه‌ی ساسان در گوشش پیچید: _به نظرت به مامانم می‌تونم بگم اون دختر از آشناهای توئه؟ فرهاد طلبکارانه گفت: _خب آره، چه اشکالی داره؟ ساسان که انگار فرهاد مقابلش ایستاده و او را می‌بیند، کف دستش را دایره‌وار در هوا گرداند و گفت: _آخه عاقل جان! بعد مامان من از همه جا بی‌خبر، خوشحال و خندون به شیرین نمی‌گه؟! بعد شیرین بفهمه تو اینجایی راضی به اومدن می‌شه؟! دست فرهاد در موهایش چنگ شد: _آخ، آره! ساسان دست آزادش را کنار بدنش انداخت: _خب پس شماره عموت‌و بده که جریان رو بهش بگم، فقط عموت می‌تونه کمکمون کنه. فرهاد کنجکاو پرسید: _چطوری؟ ساسان با هیجان حرف می‌زد: _شایان رو یادته؟ همون که تو ایران وکالت می‌خوند. الان برای خودش وکیل قابلی شده، اون می‌تونه از طریق فکس و تلگراف ازت وکالت‌نامه بگیره و شیرین رو به عقد تو دربیاره، می‌مونه آزمایش‌ها که تو می‌ری سفارت و اونجا آزمایشت رو تایید می‌کنن شیرین هم اونور آزمایش می‌ده و باز از طریق فکس آزمایش‌ها ارسال می‌شه و اونجا مطابقت می‌دن و خلاص!... اینجوری شیرین هم تا وقتی پاش رو نذاشته اینجا نمی‌فهمه که تو عقدش کردی، بعدش هم که بیاد تو عمل انجام شده می‌مونه. هوم؟ نظرت چیه؟! فرهاد درمانده گفت: _به نظرت شدنیه؟ ساسان شانه بالا انداخت: _عموت هم می‌تونه بره راجع ‌به این موضوع تحقیق کنه تا مطمئن بشیم. _باشه، بنویس شماره رو... ★★★★ شیرین همچنان در بیمارستان بستری و هر لحظه اوضاع بیماریش وخیم‌تر می‌شد، اکثر اوقات در بیهوشی به سر می‌برد و از حضور پدرش اطلاع نداشت. آقا سعید همان شب بستری شدن شیرین خودش را به شیراز رساند و از ستاره همه‌ی اطلاعات کافی راجع به بیماری و اقدام مهتاج خانم را کسب کرد. ولی رضایتی مبنی بر عقد دخترش اعلام نکرد و قلبا راضی نبود. دو روز بعد وقتی در حیاط بیمارستان قدم می‌زد تلفنش زنگ خورد نگاهی به صفحه گوشی انداخت و متوجه شد تماس از ایران نیست. خواست جواب ندهد ولی با به یاد آوردن اینکه فرهاد خارج از کشور است و ممکن است او باشد جواب داد: _بله، بفرمایید صدای غریبه‌ایی از آن‌سوی خط شنید که سلام کرد و گفت: _آقای فرهادی من ساسان هستم، پسر مهتاج خانم! از انگلیس با شما تماس می‌گیرم، قرار بود که... _بله آقای ساسان، در جریان هستم! من می‌خواستم ببینم راه دیگه‌ایی برای فرستادن دخترم به اونجا نیست؟! ساسان ریز خندید ولی مراقب بود صدایش به پدرش شیرین نرسد،،کمی بعد گفت: _نه آقای فرهادی، درضمن من برای امر دیگه‌ایی تماس گرفتم! سعید متعجب پرسید: _در چه موردی؟! ساسان گلویی صاف کرد و گفت: _آقای فرهادی من علاوه بر پسر مهتاج بودن دوست برادرزاده‌تون هم هستم. فرهاد همکار و هم‌خونه‌ی منه و از تمام ماجرا اطلاع داره! شماره‌ی شمارو از اون گرفتم. و تمام صحبت‌های میان خودش و فرهاد را برای آقا سعید بازگو کرد و در آخر از وی خواست تا او هم تحقیق کند و اگر مشکلی نبود شیرین را به عنوان همسر فرهاد به انگلستان بفرستد، آقا سعید این بار با خیالی راحت‌تر توانست این مسئله را قبول کند چون به هر کسی که نتواند اعتماد کند به برادرزاده‌اش می‌توانست، آن هم پسری که همه‌ی فامیل به سرش قسم می‌خوردند. فردای آن روز آقا سعید برای تحقیق راجع به مسائلی که ساسان بیان کرد از بیمارستان خارج شد و ساعاتی بعد با رضایت از اینکه هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت خشنود و سرحال به بیمارستان بازگشت ★★★★
@Romankade, hejdah_salegi .pdf
حجم: 8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, hejdah_salegi .apk
حجم: 2.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
هجده سالگی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نام نویسنده: Mahsa.s 📖تعداد صفحات : 394 💬خلاصه: در اوج حس کردن زیباترین احساس دنیا، شده ناگهان سیلی دردناکی بر جانت بنشیند؟ ترک شدن و روی دست دنیا ماندن، از آن سیلی‌هاست. آن هم بی هیچ دلیل و منطقی. یک شب، در آغـ*ـوش آرامش آرام می‌گیری و صبح فردا در دستان آشوب سرنوشت چشم می‌گشایی. در دوران گم می‌شوی؛ اما زمان تو را با هجده سالگی‌ات آشنا می‌کند. این قصه، داستان هجده ساله‌ایست که به‌دنبال گمشده‌اش می‌گردد. گم شدن دیگری اما، بهانه‌ای می‌شود برای پیدا کردن خودش! آدم‌ها! مگر چقدر زنده‌ایم؟ بگذارید گم شده‌ام را پیدا کنم تا دیر نشده. «و شاید به قول لیلی داستانم، این قصه را هم باید باکمی عسل خواند!» 🎭ژانر ⬅️ ، ، 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, mahya .pdf
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, mahya.epub
حجم: 313.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, mahya.apk
حجم: 1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
محیا ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: دنیا .م 📖تعداد صفحات : 190 💬خلاصه: داستان درمورد سروان محیا کرامت هست که یه ماموریت رو بهش پیشنهاد میکنن که زندگیشو دستخوش حوادثی میکنه … 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Ghararemon To semon.pdf
حجم: 2.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Ghararemon To semon.apk
حجم: 808.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Ghararemon To semon.epub
حجم: 235.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
قرارمون تو آسمون ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده : هانسل کاربر 📖تعداد صفحات : 235 💬خلاصه: آناهید دانشجوی رشته نجومه… پدرش بخاطر نپسندیدن این رشته، باهاش رابطه خوبی نداره… وقتی آناهید داره خودش رو برای گذروندن ترم آخر آماده میکنه متوجه میشه که دوستاش خونه دانشجویی رو تخلیه کردن و چون آناهید نمی تونه از پدرش پول بگیره و خونه رو تنها اجاره کنه پس دست به دامن دوستش میشه… آتریسا(دوست آناهید) پیشنهاد مستاجر شدن در خونه ی ناهید مفخم رو میده. خانم مفخم پیرزن تنها و بد اخلاقیه که در صورتی قبول میکنه آناهید مستاجرش بشه که برای اون کاری رو انجام بده… علاوه بر اون که این پیشنهاد آناهید رو شگفت زده میکنه از طرفی آناهید باید با یه گروه چهار نفره به سفر یزد بره و … 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚