رمـانکـده مـذهـبـی
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ 🦋خودت کمک کن🦋 💙قسمت46💙 ...یه عبای تقریبا میشه گفت شیری بلند با روسری صورتی
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
🦋خودت کمک کن🦋
💙قسمت47💙
دو روز وقت گرفتم برا جواب دادن.
چیز بدی ازشون ندیده بودم.اما هنوز هم با رفتارشون آشنا نبودم.
ریحانهمیگفت چند باری برای تدارکات مراسم اومده بود مسجد.ظاهرا پسر خوبی بود.
اول با رضا درد و دل کردمو اون هم چون آقا محسنو بیشتر میشناخت بهم گفت بعله رو بگم.
منم همینکارو کردم🙈
قرار بود آقا محسن یه ماه بره یه ماموریت.حتی خانوادش هم نمیدونستن چیه این مأموریت.
🌱《محسن》🌱
طرفای ظهر بود که به خونه زنگ زدن.
مامان رفت و گوشی رو برداشت.
مامان:الو سلام.
...
مامان:اع سلام مهتاب خانم
....
مامان:شکر.ماهم خوبیم.رقیه خانم و ریحانه جان خوبن...
...
مامان:ماهم خوبیم الحمدالله
....
مامان:پس مبارکههههه😍
یه جورایی داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.
پس جواب بله رو گرفتم😎
اصلا مگه میتونه به پسری به خوشتیپی و ماهی من نه بگه؟😌
از تفکرات خودم خنده ام گرفت😂
مامان:جواب بله رو داادنننننن😍
_من خودم انقدر زرنگم فهمیدم😌
مامان:خب حالا..😒برو یه جعبه شیرینی بخر امشب قراره بریم خونشون برای مشخص کردن تاریخ عقد و عروسی.
_بااشه..
رفتمو با یه جعبه شیرینی خامه ای برگشتم😋
واییی که دلم خواست.
رفتیم خونشونو متأسفانه رقیه خانم جلوی من نشسته بودن.داشتم آب میشدم.هیچی از حرف های بقیه نمیفهمیدم.
سعی کردم گوشمو بسپرم به حرف های بقیه.
ظاهرا ۱۴ تا سکه و ۵ تا گل رز بود مهریه اش.و تاریخ عقد هم بعد مأموریت من و اگر شد توی گلزار شهدا برگزار میشد😍
چند هفته دیگه بود برم یه مأموریت.نفوذی بودم.اسمم میشد سیاوش سلیمانی.یه باند مواد مخدربودن که باید میشدم طرف قراردادشون و توی دومین قرار دستگیر میشدن.خیلی تیز بودن ولی من تیز ترم😂..
💎بـــه قلـــــ🖊ــــم:خــادم الــزهـــ✨ــــرا💎
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ 🦋خودت کمک کن🦋 💙قسمت47💙 دو روز وقت گرفتم برا جواب دادن. چیز بدی ازشون ندیده
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
🦋خودت کمک کن 🦋
💙قسمت48💙
🌱《رقیه》🌱
وقتی رفتن ظرفای میوه و استکان نعلبکی ها رو جمع کردمو با کمک ریحانه شستم.رفتم روی تختم دراز کشیدمو چشمامو بستم.خیلییی خسته بودمو زود خوابم برد.صبح برای نمازشب و صبح بیدار شدمو بعدش یکم قرآن خوندم.
_هععی خدا...دیگه نمیگم خاک پاتم چون باید دوساعت فکر کنم ببینم پا داری یانه😂میگم نوکرتم.😄خدا من نوکرتم خب؟خودت کمک کن هرچی به صلاحه اتفاق بیفته.🤲🏻
بعد از نیم ساعت حرف زدن با خدا رفتم سراغ گوشی و هنذفری.
(رهام نکن...تو خونواده ی منی حسین...
فقط تو رو دارم تو عالمه...امام حسین..
کمش نکن....حرارتی رو که تو قلبمه....
چه سریه دوست دارن همه...امام حسین...
تو میگی رفیقمی..تو از اون رفیق صمیمیا..
من میگم غلامتم...من از اون غلام قدیمیا...
تو سراغ من بیا...چه کنم فراغتو حسین...
همش از عراقیا...میگیرم سراغتو حسین...
همش از عراقیا...میگیرم سراغتو آقا....
منو ببر...به اون حرم به اون شبایی که....
قدم زدم تو کربلایی که...قدم زدی...)
🪴روح الله رحیمیان،رهام نکن🪴
همینطور گوش میدادمو اشک میزیختم..
_یعنی میشه دوباره برم🥺میشه خدا؟یا امام حسین.خودت دعوتم کن...
هنذفری رو از گوشم در اوردمو نیم ساعتی خوابیدم...خوشبختانه امروز دانشگاه نداشتم اما خب زود بیدار شدم.
وقتی رفتم دست و صورتمو شستم و بعدشم موهامو هم با کلیپس جمع کردم
💎بـــه قلـــــ🖊ــــم:خــادم الــزهـــ✨ــــرا💎
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ 🦋خودت کمک کن 🦋 💙قسمت48💙 🌱《رقیه》🌱 وقتی رفتن ظرفای میوه و استکان نعلبکی ها رو
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
🦋خودت کمک کن🦋
💙قسمت49💙
.. تیشرت و شلوارمو با یه بولیز شلوار صورتی ست عوض کردم..
رفتم پایین.
ریحانه:سلاااااام..پلنگ صورتی😂
_اولن سلام دومن سلاااام موز جان😂(اون بولیز شلوار زرد پوشیده بود)
مامان:اع اع اع.خجالتم نمیکشن.الان من پلنگم یا باباتون؟یا نه من موزم یا باباتون😂
همه زدیم زیر خنده.
هعععی دلم واسه جنگ و دعوا با رضا تنگ شده بود.تصمیم گرفتم برم خونشون.
بوق...بوق...بوق..
_الو رضا سلام خوبی..
رضا:سلام خوبی.چیشده یادی از ما کردی؟
_میخوام بیام خونتون موهای همدیگه رو بکشیم دلم تنگ شد واسه دعواهامون
(میتونستم قیافه رضا رو در این😐حالت تصور کنم😂)
رضا:باشه قدمت روی چشم پلنگ.
_چرا پلنگ؟🤨
رضا:چون خیلی وحشی
_خیلی بی تربیتی😠
رضا:میدونم عزیزم.
_انقدر عزیزم عزیزم نکن زنت طلاقت میده😂خداحافظظظ😒
رضا:خدافظ😄
بعد ناهار ظرفا رو با ریحانه شستیم و در حین شستن به ریحانه گفتم..
_میای بریم خونه رضا؟
ریحانه:خونه رضا چخبره؟
_دعوا
ریحانه:دعوااااا😳
_آره.دلم برا دعواهامون تنگ شد.بریم خونشون موهای همو بکشیم،همو بزنیم
ریحانه:رقیه خودتی؟چیزی نخوردی؟سرت به جایی نخورده؟اصلا نگاهی به شناسنامت کردی؟دب اکبر ۲۲ سالشه.
_بله خودمم نگاه به شناسنامم کردم.دب اکبر؟
ریحانه:رفتم تو فاز عربی به جای خرس گنده گفتم دب اکبر😂
_هه هه هه چقدر بامزه ای تو😒
ریحانه:من برم آماده شمم😌
_بی شعور دارم باهات حرف میزنم😐
ریحانه:مگه نمیخوایم بریم؟خب برو آماده شو دیگه!
_یعنی خفه شم؟
ریحانه:افرین😊
_خیلی بی تربیتی.
بعدشم با دمپایی تا حیاط دنبالش رفتم و بعد خسته شدیم رفتیم آماده شدیم😂
💎بـــه قلـــــ🖊ــــم:خــادم الــزهـــ✨ــــرا💎
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ 🦋خودت کمک کن🦋 💙قسمت49💙 .. تیشرت و شلوارمو با یه بولیز شلوار صورتی ست عوض کر
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
🦋خودت کمک کن🦋
💙قسمت50💙
توی راه گوشیم زنگ خورد،مرضیه بود.
_الو سلام.جانم مرضیه
مرضیه:سلام خوبی.چه خبر
_ممنون عزیزم.خبر خیر سلامتی
مرضیه:مزاحم که نشدم.
_نه بگو
مرضیه:برای اربعین از طرف دانشگاه میبرن کربلا،میای
همینطور که اشک آروم آروم از گونه هام سر میخورد گفتم...
_نمیدونم.اگر قسمت بشه که حتما میام.به مامان بابا میگم بهت خبر میدم
مرضیه:باشه قربونت برم.خدافظ
_خدافظ.
ریحانه:چیشد😨
_دانشگاهمون برا اربعین میخوان ببرنمون کربلا
ریحانه خشکش زد.شایدم خوشحال بود..هرچی بود دلم میسوخت براش ولی اینبار دیگه نمیخواستم برای خواهرم یا فاطمه بگذرم.
ریحانه در همون حالت گفتن
ریحانه:مسجدمونم میخوان ببرن میخواستم بهت بگم میای یا نه ولی خب مطمئن بودم مامان و بابا نمیذاشتن تنها برم🥺میشه با دانشگاه نری😭
_معلومه که با آبجی گلم میام.تازه،شاید زهرا هم باشه..
کوچه خیلی خلوت بود و ریحانه همونجا پرید بغلم...
رفتیم در خونه رضا رو زدیم
رضا:بهههه عروس خانم گل
_اه اه اه اه اینجوری نگو بدم میاد😒همون آجی گلم خوبه😌
ریحانه:سلاااااااممم😍
بعدشم پرید بغل رضا
_اه اه اه خیلی لوسین شما.من رفتم پیش زهرا جونم.عزیزم.عشقم.خانم دکتر مهربونم
زهرا:اوووو بسه بسه بسه.دوباره مثل اون دفعه از دکتر شدن پشیمون میشم ها😂
همه با تعارف های رضا و زهرا رفتیم داخل و نشستیم.زهرا چایی آورد داشتیم میخوردیم که بدون مقدمه گفتم.
_کربلا میرین؟
چایی پرید توی گلوی زهرا و رضا زد به پشتش.
زهرا:شما از کجا میدونستین؟امشب میخواستیم بیایم خونتون بهتون بگیم.
ریحانه:با کاروان مسجد میرین دیگه..
زهرا:واااییی آره...شما هم میاایینننن😍
_بعله🌱
زهرا:وااایی خیلییی خوشحالم.
تقریبا یک ماه به اربعین مونده بود.
قرار بود یه صیغه محرمیت ساده بین من و آقا محسن خونده بشه و بعد محرم و صفر و پایان ماموریتش عقد کنیم💍
مامان و بابا بنا به دلایلی نمیتونستن بیان(نویسنده:خودمم نمیدونم به چه دلیلی.بهتره توی زندگی شخصیشون دخالت نکنیم😂)💔ولی خب چون با زهرا و رضا و ریحانه باهم بودیم نگرانیشون کم بود...
💎بـــه قلـــــ🖊ــــم:خــادم الــزهـــ✨ــــرا💎
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی، 💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف 🌀جلد چهار (سری چه
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی،
💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف
🌀جلد چهار (سری چهارم)
✍قسمت ۳۱ و ۳۲
تقریبا نیم ساعتی بود که همینطور مشغول قدم زدن بودم، تا اینکه صدای اذان از بلندگوی گلدستهی حسینیه اداره بلند شد.
رفتم سمت وضوخونه و تجدیدوضو کردم
تا برم نمازم و به جماعت با همکارانم بخونم.
بعد از اقامه نماز برگشتم دفترم!
گزارش اتفاقات بین من و عاصف و مکالمهای که بینمون رد و بدل شد و برای حاج آقا سیف نوشتم.
۲ ساعت و خردهای خوابیدم تا اینکه ساعت ۷:۳۰ ؛ با دفتر سیف هماهنگ کردم و اول وقت رفتم خدمتشون.
حاج آقا سیف بعد ازخوندن گزارش گفت: «همچنان عاصف و زیر نظر بگیرید.»
وقتی سیف گفت زیر نظر بگیریدش،
یه لحظه به ذهنم اومد که من خودمم الان زیر نظرم.
سیف ادامه داد و گفت:
«به نظرم یک جلسه دیگه باهاش حرف بزن. همزمان با معاونت حفاظت هم رایزنی کن و یک جلسه بگذار و حتما عاصفم حضور داشته باشه. بشینید و حرفاش و بشنوید و ببینید این ماجرا از کجا شروع شده تا خیلی دقیق و جزیی مورد بررسی و ارزیابی قرار بگیره.»
گفتم: +چشم
سیف گفت:
_پیشنهادم اینه با عاصف حرف بزنید. فعلا باید با دختره ارتباط و مکالماتش و حفظ کنه تا ما به سرنخ هایی که میخوایم برسیم! عاصف نباید رفتاری از خودش نشون بده که یه وقت دختره شک کنه.این قصه سر دراز داره و همینجا تمومنمیشه. یه برنامهای ترتیب بدید تا عاصف و دختره هم دیگر و ببینند.
+به نظرتون تا کجا بگذاریم ادامه بدن؟چون ممکنه اتفاقات غیرقابل پیش بینی در انتظار باشه!
_نگران نباشد. توکل کنید بر خدا و برید جلو؛ شما هم دورا دور برید پای قرار و دختره رو ببینید. یه همچین دخترِ مشکوکی نمیتونه انقدر وضعیتش سفید باشه. مدعی هست خانواده متلاشی و از هم پاشیدهای داره و بی بضاعته و فرزند طلاق هست و درآمد خاصی نداره. اما از طرفی دو سفر به لبنان داشته. علت سفر هم اصلا مشخص نیست و همین ما رو حساس میکنه! ضمنا، آقای سلیمانی،یادت باشه که تا این لحظه اون دختر از ما جلوتره! اینم بدونی بد نیست؛ وَ اونم اینکه تصویری که از این دختر موجود هست مربوط به 12 سال قبل میشه؛ یعنی زمانی که کِیس مورد نظر ما نوجوان بوده. از اون وقت به بعد دیگه چهره ای ازش ثبت نشده. نه تصویری و نه مدرکی.
+چشم آقا. حتما پیگیری میکنم. شما خیالتون جمع باشه.
_حتما دقت کن عاکف، چهره فعلی این دختر با تصویری که ازش الان سراغ داریم زمین تا آسمون فرق داره. یه آدم هرچی هم بعد از 12 سال تغییر کنه، یهویی انقدر عوض نمیشه. ضمنا، مطلبی که مهمه این هست که این آدم به لبنان سفر کرده و ما اصلا نتونستیم سال پرواز و اسمش و در لیست پروازهای اون زمان بفهمیم؟
حاج آقا سیف درست میگفت.
ما سند و مدرکی از این دختره نداشتیم. حتی سفرش به لبنان و وقتی که فهمیدیم هنگ کردیم.
گفتم: +حاج آقا، شما نظرتون اینه که این دختر با یک برنامه از پیش طراحی شده اومده سمت سیدعاصف عبدالزهراء؟
_اینطور که بوش میاد، بله، دقیقا همینطوره.
+البته حاج آقا یک فرضیه ای هم محتمل هست؛ اونم اینکه ممکنه از مرز زمینی و به صورت قاچاقی رفته باشه به کشور ثالث و از اون طرف هم به لبنان و سپس برای برگشت هم به همین منوال ورود کرده باشه.
سیف سرش و به نشونه تایید تکون داد و گفت:
_ببین عاکف، هیچ چیزی غیر ممکن نیست. اما اون چیزی که الان داره من و اذیت میکنه خروج و سپس ورود این آدم به خاک ایران نیست. اون چیزی که داره من و اذیت میکنه، این هست که این آدم از کجا داره پشتیبانی میشه؟ از کجا به عاصف رسید؟ حفره رو باید پیدا کنیم. باید بدونیم هادی این پرستو کی هست؟
+به نظرتون هدفش چیه؟
_تو چی فکر میکنی؟
چندلحظه ای بینمون به سکوت گذشت... حاج آقا سیف بلند شد و چندقدمی توی دفترش زد و گفت:
_میشنوم.
گفتم: +خب میتونه با هدف کسب اطلاعات به سمت عاصف اومده باشه. میتونه با هدف آلوده کردن عاصف وَ آتو گرفتن ازش اومده باشه تا به وقتش به هدف نهاییش یعنی زدن فیزیکی عاصف پس از کسب اطلاعات مهم برسه. خیلی فرضیه ها وجود داره. ممکنه از طریق عاصف بخواد به دیگران برسه.
حاج آقا سیف گفت:
_در این یک دهه ی اخیر دشمن فکوس کرده روی آلوده سازی مسئولین سیاسی و امنیتی و اطلاعاتی و نخبه های سرشناس جامعه که عاصف و بچه هایی نظیر شما هم از این امر مستثنی نیستند. همین چندوقت اخیر 12 نفر از آقایون دستگیر شدند. جرمشون چی بود؟ ارتباط با زنانی که خودشون و به اینها نزدیک کرده بودند.
سیف گفت:
_همین چندوقت اخیر 12 نفر از آقایون دستگیر شدند. جرمشون چی بود؟ ارتباط با زنانی که خودشون و به اینها نزدیک کرده بودند.
رمـانکـده مـذهـبـی
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی، 💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف 🌀جلد چهار (سری چه
سیف ادامه داد:
_طبق اسناد و شواهد و مدارکی که موجود هست و تجربه هم ثابت کرده، نظر من اینه که این یک توطئه از قبل طراحی و برنامهریزی شدهی بلند مدت میتونه باشه، تا نیروهای ما رو از طریق نفوذیها، یا برخی زنهای آلوده، به لجن بکشونن و از درون ما رو درگیر خودمون کنند تا بتونن از نظام و عوامل نظام با عناوین مختلف وَ خیلی راحتتر اخاذی کنند. این اخاذی خودش چند شاخه داره. کسب اطلاعات و...!
+الان دستورتون چیه؟
_به نظرم با عاصف یک جلسه بشین مفصل حرف بزن. نمیخوام اسم پرونده رو بیارم و بگم این پرونده رو خودت پیگیری کن، اما تمام حرفم اینه، این موضوع رو قبل از اینکه تبدیل به یک پرونده امنیتی بشه خودت حلش کن. چون در این 40 سال پس از انقلاب، اسراییلی ها همیشه در داخل نظام چشم و گوش داشتند. باید ضربه های آخر و بزنیم تا این چشم و گوش ها از کار بیفتند.
حاج آقای سیف جزء مدیران امنیتی و اطلاعاتی جدی ولی منطقی و عاقلی بود. در ادامه بهم گفت:
_عاصف جوان پاکی هست. مثل همه جوون های این مملکت حق زندگی و حق ازدواج داره. اما حماقت کرده و چارت امنیتی و کاری خودش و نتونسته به خوبی رعایت کنه. امیدوارم قبل از اینکه بیشتر از این درگیر بشه و خدایی ناکرده درون منجلاب قرار بگیره نجات پیدا کنه، یا بتونیم به لطف خدا نجاتش بدیم، وگرنه عواقب بدی در انتظارشه!
حاج آقا مجددا رفت پشت میزش نشست. چهره ی پر ابهتش خیلی گیرایی خاصی داشت.
منم بلند شدم از روی صندلی، بهش گفتم:
+سیدعاصف پسر عاقلیه. بهتون قول میدم که وقتی بفهمه چی شده، از همون لحظه اول راه قانونی و پیش میگیره و پا روی دلش میگذاره. همین الانم تا حدودی پذیرفته چه اتفاقی پیش اومده.
_امیدوارم قبل از اینکه پوست خربزه بره زیر پاهاش و لیز بخوره، پا روی دلش بگذاره. همین الانشم تموم این اتفاقات توی پروندهش به عنوان امتیاز منفی ثبت شده! البته، تا همین الانشم من وساطت کردم که باهاش کجدار مریض رفتار بشه و فعلا کاری نداشته باشن.
+بله متوجه شدم. وگرنه ریاست محترم حفا حاج آقا صدیق برای عاصف برنامهی بدی داشته. ممنونم که نگذاشتید اتفاقات بدی بیفته.
_خواهش میکنم! به نظرم الان بلند شو برو دعوتش کن بیاد دفترت تا باهم صحبت کنید. نظرم اینه فورا روی این کِیس سوار بشید و ته و توی قضیه رو در بیارید ببینید این دختر مشکوک کیه و چطور تونسته بعد از چندوقت دل عاصف و ببره.
+چشم. فقط قبلش میخواستم یه مشورتی با شما داشته باشم.
_بفرمایید.
پیشنهادم و که برای مشورت خدمت حاجی سیف مطرح کردم و تایید کرد، بلافاصله مجوز قضایی هم برام فراهم شد. حالا شما در ادامه میخونید.
خداحافظی کردم و از دفتر مدیر کل بخش ضدنفوذ«ضدجاسوسی» و ضدتروریسم بیرون اومدم.
اول رفتم اتاق بهزاد. بهش گفتم:
«ببین عاصف کجاست؟ خبرش و بهم بده. من میرم دفترم.»
از اتاق بهزاد اومدم بیرون
و رفتم اتاق خودم. بهزاد چند دقیقه بعد زنگ زد گفت
«برای کاری شخصی رفته سمت کرج. گفته تا سه چهارساعت دیگه بر میگرده.»
✍ادامه دارد....
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی، 💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف 🌀جلد چهار (سری چه
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی،
💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف
🌀جلد چهار (سری چهارم)
✍قسمت ۳۳ و ۳۴
بعد از تماس بهزاد، فورا تماس گرفتم با سید قاسم.
بهش گفتم بیاد دفتر من.
اومد و بهش گفتم:
«آماده شو بریم یه ماموریت دونفره به یک جای بسیار مهم. هرچی تجهیزات سمعی و بصری برای شنود و... نیاز هست بگیر همراه خودت بیار.»
کمی هم از ماموریت براش توضیح دادم.
رفتم پایین توی پارکینگ اداره منتظر سیدقاسم موندم تا بیاد.
وقتی اومد،
باهم رفتیم به جایی که باید میرفتیم. وقتی رسیدیم به موقعیت مورد نظر،
به سیدقاسم گفتم:
+ببین داداش، این ماموریت کاملا حساس و سری هست. فقط سیف و من ازش اطلاع داریم و سومیش هم تویی. اینجایی که الان اومدیم، قرار هست بریم داخل خونه سیدعاصف عبدالزهراء! اول باید مطمئن بشیم که الان خونه نیست، یا کسی توی خونهش نیست. به نظرم تو برو در و باز کن و برو بالا. خونه عاصف واحد 3 هست. منتهی، قبل از اینکه بری داخل، به بهانه گزارش خرابی شیر آب واحد 3، برو زنگ و بزن و اگر کسی بود بگو اینجا واحد چهار هست؟ برای تعمیر لوله آب زیر سینک آشپزخونه اومدم! طبیعتا اونی که داخل خونه هست میگه ما چنین مشکلی نداریم و اینجا هم واحد چهار نیست! فقط میخوام مطمئن بشیم کسی داخل هست یا نه!
_چشم. فقط یه سوال! آقاعاصف خونه هستند یا نیستند.
+آخرین خبری که داریم گفته کرج هست و چندساعت دیگه برمیگرده تهران وَ اینکه برگرده اینجا یا بره ستاد مشخص نیست. برای همین که میگم قبلش زنگ بزن.چون ممکنه یکی داخل خونهش باشه. چون گاهی خانوادهش از شهرستان میان تهران و خونه عاصف می مونن. محض اطمینان یه کلاه بنداز سرت و لباس تاسیساتی رو از صندوق عقب ماشین بگیر تنت کن و برو ببینم چه میکنی.
سیدقاسم رفت و منم منتظر موندم.
ده دقیقه بعدبرگشت گفت کسی در و باز نکرد.
مطمئن شدم توی خونه عاصف کسی نیست.
با یه سری تجهیزات رفتم بالا.
در خونه ش و که نرم افزاری بود و باید با کارت مخصوصی قفل و باز میکردم، باعث شد کمی زمان ببره تا بازش کنم.
من قبلا به این خونه اومده بودم
اما از آخرین حضورم در این خونه حداقل شش ماه میشد که گذشته بود. قبل از ورود به خونه سیدعاصف، به دلم افتاد ممکنه طی این شش ماهی که نرفتم خونه عاصف، دوربین نصب کرده باشه.
دل و زدم به دریا و وارد شدم.
به محض ورود همه جا رو بررسی کردم، دیدم دوربین توی خونهش نصبه و منم دقیقا زیر دوربین قرار دارم.
نباید وقت و تلف میکردم.
فورا در و پشت سرم بستم و رفتم داخل اتاق ها رو بررسی کردم. بعدش اومدم توی اتاقی که کامپیوتر عاصف بود. فقط همون لحظه متوسل شدم به حضرت زهرا که عاصف یه وقت از طریق موبایلش دوربین خونهش و چک نکنه.
هماهنگ کردم با مسعود توی ستاد. شماره عاصف و دادم بهش. گفتم روی گوشیش بره و کنترل دوربین خونه رو تا زمانی که من داخل خونهش هستم با اختلال روبرو کنه!
وقت نداشتم و باید هر چه زودتر از خونه میزدم بیرون. اما قبلش یه سری کارهای مهمی داشتم که باید توی خونه سیدعاصف عبدالزهراء انجام میدادم. بلافاصله وسائل مورد نیاز و از کیف آوردم بیرون و از کیبورد و ماوس و قسمت دکمه ی پاور کِیسش، با پودر مخصوص و چسب های مربوط به گرفتن اثر انگشت، انگشت نگاری کردم و گذاشتم توی پلاستیک مخصوص و سرش و پلمپ کردم.
همه چیز و به حالت عادی و اولش برگردوندم.
بعدش اومدم توی هال و پذیرایی.
رفتم از روی چرم مبلها و قسمت دستیها هم اثر انگشت گرفتم.
چشمم افتاد به فنجون قهوه و چای.
رفتم سراغ فنجونها که روی میز بود، از اونا هم انگشت نگاری کردم. بعدش رفتم سراغ درب یخچال و بعدش درب سرویس بهداشتی و شیرآلات و در آخرین مرحله هم رفتم برای بررسی از محتویات داخل سطل زباله حمام و سرویس بهداشتی.
مخاطبان محترم #خیمه_گاه_ولایت، نمیدونم تصور شما و پیش بینی شما از دلیل این همه حساسیت و این همه بررسی های من چی میتونه باشه،
اما در ادامه خودتون به همه چیز پی خواهید برد.
وقتی وارد حمام شدم
رفتم سراغ سطل آشغال و از داخل اون چندتار مو پیدا کردم. اونارو گرفتم گذاشتم توی پلاستیک و فورا سرش و بستم گذاشتم توی جیبم.
بلافاصله از خونه زدم بیرون. فورا رفتم سوار ماشین شدم.
به سیدقاسم گفتم:
+توی خونه سیدعاصف دوربین بود.فرصت نبود بخوام بگم برق و قطع کنی،چون تصاویر حضورم ثبت شده. همین الآن فوری برو بالا و بدون ذره ای اتلاف وقت فیلم سه ماه اخیر خونه رو بررسی کن ببین چه کسانی به خونه عاصف رفت و آمد داشتند. از آرشیو سه ماه اخیر یه نسخه بگیر و برام بیار تا زودتر از اینجا بریم. منم پایین مراقبت میکنم تا یه وقت عاصف برنگرده خونه. فقط کارت داخل خونه عاصف تموم شد، دوربین و هک کن و فیلم ورود و خروج من و خودت و پاک کن. فیلم سه ماه اخیر لابی رو هم برام یه نسخه بگیر، شاید به دردم بخوره.
_چشم
رمـانکـده مـذهـبـی
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی، 💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف 🌀جلد چهار (سری چه
سیدقاسم رفت
و منم استارت زدم و رفتم کمی بالاتر از جلوی خونه عاصف توقف کردم.
سیدقاسم رفت و کاری که بهش گفتم انجام داد، نیم ساعت بعد اومد. بهش گفتم:
«فیلم خروج خودتم پاک کن.»
سیدقاسم فیلم ورود و خروج خودشم پاک کرد و برگشتیم ستاد.
به محض ورود به اداره چسب های مخصوص انگشت نگاری و چند تار مو رو بردم دادم به بچه هایی که روی تشخیص هویت و دی ان ای و... کار میکردن.
گزارش ماموریت و برای حاج آقا سیف نوشتم و بردم خدمتش. یه جلسه حدودا دو ساعته با ایشون و معاونت حفا «برادر منتظری» داشتیم
که قرار شد فعلا دست از سر عاصف بردارن،
تا ما بتونیم خودمون روی این موضوع سوار بشیم و ببینیم قرار هست چه اتفاقاتی پیش بیاد.
نتیجه این شد که فعلا با عاصف برخورد قانونی و سازمانی صورت نگیره.
بعد از جلسه وقتی داشتم بر میگشتم دفترم، توی راهرو بهزاد و دیدم، بهش گفتم:
«فورا برو اتاقت با عاصف تماس بگیر ببین کجاست، یا اگر برگشته اداره بهش بگو هرکجا هست فورا بیاد دفتر من.»
رفتم دفترم منتظر موندم تا عاصف بیاد. حدود 5 دقیقه بعد اومد.
وارد که شد بهش گفتم:
+بشین کارت دارم.
نشست... معلوم بود حال خوشی نداره. بهش گفتم:
+چه خبر؟ کجا بودی؟
_هیچچی حاجی. خبر خاصی نیست. رفتم کرج برای یک سری کارها.
+خب! تعریف کن ببینم چه میکنی؟
_راستش از دیشب که فهمیدم درگیر مسائل احساسیای شدم که هویت طرف مقابلم نامعلومه وَ با کسی آشنا شدم که شما و تشکیلات روی اون مشکوک شدید و حساسید، وَ از همه بدتر وقتی فهمیدم اسمش اونی نیست که توی شناسنامهش بود و اون شناسنامه میتونه جعلی باشه، بدجور دپرس شدم. احساس آدمهای گناهکارو دارم.
دلم براش سوخت. نگاهی بهش کردم گفتم:
+میخوام کمکت کنم. هرچندباید الان یکی به خودم کمک کنه! چون معلوم نیست داره دور و بر خودم چی میگذره.
_اتفاقی افتاده؟
+بگذریم. مهم نیست. ببین، من میخوام کمکت کنم. نه تنها من، بلکه مدیریت بخش ضدنفوذ «ضدجاسوسی» حاج آقای سیف هم میخواد بهت کمک کنه.
تعجب کرد.
گفتم: +چته؟ چرا تعجب کردی؟
_آخه رییس حفاظت حاج آقا صدیق میخواد بزنه دهن من و صاف کنه و برام دارن پرونده تشکیل میدن و.....
حرفش و قطع کردم گفتم:
+اون میخواد اینکار و بکنه، اما حاج آقا سیف باهاش صحبت کرده و اجازه چنین کاری نداده. گفته فعلا زمان بدید تا یک مسیر عقلانی رو طی کنیم، بلکه شاید به نتیجه های بهتری برسیم.
_خب من یه اشتباهی کردم، که عمدی هم درکار نیست. قرار نیست بخاطر مسائل خصوصی و احساسی زندگیم، اینطوری تاوان پس بدم و حفاظت به این شیوه باهام رفتار کنه.
+عاصف جان...
سرش و آورد بالا با ناراحتی گفت:
_حاجی، من نمیدونم چیکار کنم.
گفتم: +دختره داره بازیت میده عاصف جان. من حالت و درک میکنم. اما تمام تحلیلها و اطلاعات چندوقت اخیر ما نشون میده که برات دام پهن کردند. تو هدف دشمنی. بعدشم، تو الان حاضری بری با یک دختری که این همه مدت داشته بازیت میداده ازدواج کنی؟ از همه مهمتر اینه که تو نیروی اطلاعاتی و امنیتی هستی. نمیتونی با هر کسی ازدواج کنی. روز اول بهت گفتند اگر بخوای ازدواج کنی، باید تشکیلات و درجریان صفر تا صد مراحل خواستگاری و ازدواج و... بگذاری! درسته؟
_بله.
+بهت گفتند باید حفاظت قبل رفتن به خواستگاری، زیر و بم اون خانواده و چندتا خانواده اونورتر اون دخترخانومی که یک عنصر اطلاعاتی میخواد باهاش ازدواج کنه رو در بیاره و اگر مشکل سیاسی و امنیتی و اخلاقی و اعتقادی و عرفی و شرعی نداشتند، اونوقت مجازی برای ازدواج. تو این و نمیدونستی؟
چیزی نگفت.
گفتم: +الان از پیش حاج آقای سیف اومدم. برای همین گفتم بهزاد بهت بگه بیای دفتر من، تا ببینم میخوای چیکار کنی.
_شما بگو من چیکار کنم؟!
+اول از همه این و بهت خیلی رک و راست بگم عاصف؛ خودتم میدونی که من اصلا بلد نیستم در امور امنیتی و مسائل کاری الکی به کسی دلداری بدم. حداقل تویاین چندسال هرکسی من و خوب نشناخته باشه، تو یکی من و خوب شناختی! تنها چیزی که میتونم بگم اینه که تو یه گوهی خوردی، الانم پاش وایسا تا آخر. ببخشید بلد نیستم در قبال این خریت تو مودب باشم. چون کارت خیلی احمقانه بود.خوب گوش کن ببین چی میگم. میخوای از این وضعیت خلاص بشی؟
_بله.
✍ادامه دارد....
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی، 💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف 🌀جلد چهار (سری چه
💫🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷💫🇮🇷💫🇮🇷🇮🇷رمان بسیار جذاب، مستند، واقعی،
💫از جنس گاندو، و امنیتی #عاکف
🌀جلد چهار (سری چهارم)
✍قسمت ۳۵ و ۳۶
گفتم: +به هر قیمتی؟
_به هر قیمتی.
+پا روی دلت بگذار. عاقل باش و خوب به حرفای من گوش بده.
با سردرگمی و کلافگی گفت:
_چشم.
+عاصف جان، در بررسیهای به عمل اومده توسط برادرنمون در بخش حفای سازمان و بچه های برون مرزی، جمع بندی و نتایج اولیه گزارش هایی که تا این لحظه به دستمون رسیده حاکی از این هست که این دختر دوبار به لبنان سفر داشته. اما هیچ ردی و اسمی از ایشون در لیست مسافران اون زمان وجود نداره که باید ببینیم کار چه کسانی بوده که به این شکل این و ردش کردند اونطرف. یعنی باید، هم ببینیم این دختر کیه، هم اینکه بفهمیم اون کسی که در ایران اینطور این و خارج کرده و در لبنان هم مشابه ایران کارش و راه انداخته و این دختره رو ردش کردند چه کسانی هستند. دو مورد آخر سخته، ولی میتونیم با مورد اولی به هر سه مورد دست پیدا کنیم. یعنی اول باید بفهمیم این دختر کیه. وَ از همه مهمتر این هست که معلوم نیست فقط به لبنان سفر داشته یا به جاهای دیگه که بچه ها درحالبررسی هستند. یک تحلیلی هم وجود داره که ممکنه با هویت جعلی وارد کشورهای دیگه شده باشه! یا اینکه کلا از مرز زمینی تا کشور ثالث رفته باشه و بعدش به لبنان، و برای برگشت هم همینطور!
_الان باید چیکار کنیم؟
+با معاونت حفا هماهنگ میکنم، بشینیم پای حرفات. ببینیم این اتفاقات از کجا شروع شده. کی آمادگیش و داری؟
_پس اعتراف گیری و بازجوییه؟
+همینه دیگه،مشکل من با تو اینه که گاهی سلولهای خاکستریت و کار نمیندازی. حرف درست توی کلهت نمیره.
_نمیدونم چی بگم. اما من آماده ام حاجی. ناراحت نشو. من آماده ام برای هرگونه همکاری. قول دادم، برای همین پا روی دلم میگذارم. احترام به قوانین سیستم میگذارم. اولویتم همیشه امنیت ملی بوده و خط قرمزم مردم.
خوشحال شدم از این حرفش. گفتم:
+حالا شد! خب جناب مجنون برای فردا آماده باش! دیگه شدی همون عاصفی که همه دوسش داشتند.
لبخندی زد و چیزی نگفت.
گفتم: +عاصف، یه سوال دارم. قبلا هم ازت پرسیدم، اما بازم ازت میپرسم.
_بفرما حاجی.
+بزار قبل از اینکه سوالم و بپرسم بهت یه چیزی بگم. طبیعتا اون دختره میدونه تو شغلت چیه و یه مامور امنیتی حرفهای هستی که بهت نزدیک شده و برات تور پهن کرده. پس خواهشا به سوالم خوب فکر کن و بعدش درست جوابم و بده.
مکثی کردم،
نگاه من و عاصف به هم گره خورد،
فورا سرش و انداخت پایین. عاصف هیچ وقت نمیتونست توی چشمام نگاه کنه، چون میگفت چشمات یه جوریه، انگار یه ابهتی توی صورتت و چشمات خدا گذاشته که آدم و میگیره.
وقتی سرش و انداخت پایین پرسیدم:
+عاصف جان، اون میدونه تو مامور امنیتی هستی، چیزی بهش نگفتی از کارت، یا اطلاعات خاصی ندادی؟
_بخدا من چیزی نگفتم که مربوط به کارم باشه.
+عاصف، این افرادی که به ماموران امنیتی و اطلاعاتی نزدیک میشن،هیچوقت از هدف خودشون چیزی نمیپرسن. فکر کن ببین چه چیزهایی گفتی، حتی اون چیزهایی که فکر میکنی بی اهمیته به من بگو تا بدونم چه نکاتی بین شما دونفر رد و بدل شده.
_واقعا ما حرفی غیر از مسائل ازدواج نزدیم.
+ باشه. قبول. قرار بعدیت با این دختر چه زمانی هست؟
_فعلا قراری نداریم. اما اگر بخوای میتونم یه قراری رو ترتیب بدم.
+بسیار عالی. پس برای امشب هماهنگ کن با هم دیگه شام برید بیرون.
مکثی کرد و گفت:
_حاجی، من از این آدم بدم اومده. متنفر شدم.
+الان وقت این حرفا نیست داداشم. به نظرم این شماره شخصیت و که خانوادهت دارند، یه مدت خاموشش کن؛ یه سیم کارت دیگه که اداره بهت میده فعال کن. به خانواده خودتم همین شماره جدید و بده، به این دختره هم همینطور.
_چشم.
+پس برو دفتر خودت. میگم بچههای حفاظت تا یک ربع دیگه یه گوشی و یه سیم کارت برات بیارن. وقتی تحویل گرفتی، مجددا بیا دفتر من.
_بله حتما.
+برای توضیحات به حفاظت آماده باش. فردا صبح باید بشینیم توضیحات تو رو بشنویم. نگران نباش. منم هستم.
عاصف خداحافظی کرد و رفت.
وقتی سیدعاصف رفت، نیم ساعت بعد برگشت دفترم.
نشست و بهش گفتم:
+قرار گذاشتی برای امشب؟
_هنوز نه.
+پس همین الان تا دیر نشده زنگ بزن بهش تا برای قرار امشب هماهنگ باشید.
_چشم.
+نیازی نیست اینارو بهت بگم. اما فقط خواهشا درست رفتار کن و درگیر مسائل احساسی نشو. مثل همیشه شاداب باش تا دختره شک نکنه.
عاصف با دختره تماس گرفت.
قرار شد برای همون شب ساعت 10 در یکی از رستوران های تهران هم دیگرو ببینند.
□□ساعت 22 همان شب□□
من با عاصف هماهنگ بودم و قرار شد برم طبقه بالای رستوران بشینم
و عاصف و اون دختر مجهول الهویه
که به عاصف گفت رستا هست، اما در بررسیهای ما اسمش پروانه دزفولی از آب در اومد طبقه همکف رستوران بشینن.