خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️
دوستان پارت اول پین شده من
لینک هر ده پارت پارت و اینجا می زارم 🌺
تا دسترسی راحت تر باشه ❤️
پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6
پارت ۱۰
https://eitaa.com/romanyab/15
پارت ۲۰
https://eitaa.com/romanyab/32
پارت ۳۰
https://eitaa.com/romanyab/66
پارت ۴۰
https://eitaa.com/romanyab/97
پارت ۵۰
https://eitaa.com/romanyab/126
پارت ۶۰
https://eitaa.com/romanyab/159
پارت ۷۰
https://eitaa.com/romanyab/186
پارت ۸۰
https://eitaa.com/romanyab/224
پارت ۹۰
https://eitaa.com/romanyab/290
پارت ۱۰۰
https://eitaa.com/romanyab/343
پارت ۱۱۰
https://eitaa.com/romanyab/426
پارت ۱۲۰
https://eitaa.com/romanyab/490
پارت ۱۳۰
https://eitaa.com/romanyab/581
پارت ۱۴۰
https://eitaa.com/romanyab/706
پارت ۱۵۰
https://eitaa.com/romanyab/806
پارت ۱۶۰
https://eitaa.com/romanyab/875
پارت ۱۷۰
https://eitaa.com/romanyab/979
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۷۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
یه تنه بار همه ی مشکلات و کشیده ارغوانم مظلومِ
اگه اشتباهی هم کنه از نادونی و بچگی
خدا می بخش
دیگه خلق خدا چه حاجت !؟
خیالم راحت مثل یه کوه هواش و دارید
با خود خوری گوشه ی لبم را جویدم و
با حرص از زیر قرآن رد شدم
حتی جرات نداشتم سرم و بلند کنم خدایا نکنه حاجی در موردم فکر بد کنه
این حرف های خانجون مهر تاییدی به فاش شدن رازم بود .
مشکلم یکی نبود دروغ بزرگم از یه طرف رفتن اسم حاجی تو شناسنامه ی خواهر فوت شده ام از طرف دیگر!
حالا باید چه جوابی بهش می دادم ؟!
به سردی خانجون را بوسیدم و
همانطور. که گوشم به تعارف حاجی با خانجون بود
روی صندلی جلو نشستم
وقتی که حاجی داخل خیابان پیچید بالاخره سرم و بلند کردم و نیم نگاهی به نیم رخش انداختم
خدای من بیشتر از همیشه اخم داشت پس حتما فهمیده .
جوری نفسم گرفت که با هول شیشه را تا انتها پایین کشیدم به سمت بیرون گردن کشیدم
انگار سمت عمارت نمی رفت این محله ی قدیمی فکرم و سمت و سوی آن روز کشید نتونستم طاقت بیارم ناخواسته افکارم و به زبان آوردم
_چرا داریم می ریم محضر !؟.....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۷۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نتونستم طاقت بیارم ناخواسته افکارم و به زبان آوردم
_چرا داریم می ریم محضر !؟
وقتی به سردی جوابم و داد همه چیز دست گیرم شد.
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و با خودم گفتم
حتما من و آورده تا راستی راستی عقد کنیم با یادآوری بابا نور امیدی به دلم تابید
نه !نمیشد من باید اجازه ی بابام و داشته باشم پس نمیشه .
اما اون عاقد و میشناسه اگر پنهانی بدون اجازه عقد کنه چی !؟
داشتم پس می افتادم اما خودم و سمتش کشیدم ناخواسته به بازوش چنگ زدم و گفتم
_دیگه برای چی اومدیم اینجا !؟ ما که عقد کردیم
ماشین را کنار کشید و همانطور که روی ترمز میزد گفت
بشین همینجا میام الان
جوری نفسم آسوده رها کردم انگار باری از روی دوشم برداشته شده
پس خانجون بهش نگفته وگرنه منم با خودش می برد
چند دقیقه بعد که برگشت دفترچه ی قهوه ای رنگی را روی داشبورد گذاشت و من با دیدن سند ازدواج که با رنگ طلایی رویش نوشته بود تمام غم عالم روی دلم سرازیر شد .
خدایا کاش هرچه زودتر این بازی تموم میشد تا حالا فهمیده بودم حاجی اهل حلال و حروم بود
لحظه ی از ترس فاش شدن حقیقت تیغه ی کمرم تیر کشید .
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
نگاه ام که به ساختمان سفید عمارت افتاد مضطرب شدم جوری که ناخواسته سمت حاجی چرخیدم و ........برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۷۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نگاه ام که به ساختمان سفید عمارت افتاد مضطرب شدم
جوری که ناخواسته سمت حاجی چرخید م و گفتم
_الان اگه مادرتون من و با چمدون ببینه اعصابش خورد میشه .
حاجی پف کلافه ی کشید و همانطور که از ماشین پیاده میشد گفت
_تو کارگاه و کارخونه کارت بی نقص
نمی دونم چرا اینجا یه حرف و باید چند بار بهت دیکته کرد .
جوری بی تفاوت پیاده شد و با تحکم مرد سرایدار را صدا زد که
همانجا فاتحه ی حمایتش را خواندم و زیر لب با خودم گفتم
_اینجا هم باید روی پای خودت بیاستی ارغوان
نکنه خیال کردی حاجی نازت و می کشه
مصمم دستگیره ی در را کشیدم و پیاده شدم
مرد جوانی که حاجی سعید صدایش می کرد چمدانم را گرفت سمت پله ها برد
معذب سمتش رفتم
_خودم می تونم آقا شما زحمت نکشید .
حاجی که صفحه ی گوشیش و بالا و پایین می کشید مقابلم ایستاد و گفت
_اینجا هم قوانین خودش و داره درست مثل کارگاه و کارخونه پس سعی نکنید زیر پاش بزارید !
داشتم از این همه صلابت اش پس می افتادم انگار همه ی رفتار هام باعث آزارش بود
منتظر تایید از بالای چشم خیره ام شد
دستپاچه عقب تر ایستادم با بغض جوابش و دادم ......
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۷۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_ سعی می کنم یاد بگیرم
_اینجوری خوب!
اینجا تا زمان پایان قرارمون خونه ات به حساب میاد پس بسم الله کارت و شروع کن
وقتی حاجی جواب تماسش را داد و دوباره سوار ماشین شد
تمام غم عالم روی دلم سرازیر شد انگار بودنش برایم قوت قلب بود .
جوری که انگار غریب افتادم ترسان به ساختمان سفید جلوی روم خیره شدم و سلانه سلانه از پله ها بالا می رفتم که دستی دور گردنم حلقه شد
و زن ناآشنایی به زبان محلی شروع کرد به قربان صدقه رفتنم
_تی بلامیسر خوش بْمای ( الهی قربونت برم خوش اومدی )
کمی که فاصله گرفت موهای روی صورتم را کنار زدم و جواب محبتش را دادم
_مرسی خانم راستش من نمی شناسم تون دست روی کمرم گذاشت
و با لهجه گفت
_من کوثرم عزیزم ، خوب می شناسمت
مشتی خیلی ازت تعریف کرد هزار ماشاالله والله برازنده ی حاج رسول هم هستی
انشالله از این به بعد فقط خوشی ببینی کمی گپ زد و از خودش گفت
اما من حواسم به جمله ی اولش بود از کجا من و می شناخت !؟
آنقدر کار پنهونی داشتم که این آشنایی شد کابوس ام .......برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۷۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
کوثر زنی تقریبا ۵۰ ساله بود که مسولیت کارهای عمارت را برعهده داشت محبتش به دلم ننشست .
سیما که من و دم پله ها دید با اشتیاق سمتم آمد
اما آن زن مرموز باز از در تعریف وارد شد و گفت
_والله حق با مشتیِ دخترم !
نرگس خانم مثل فرشته هاست خیلی خانمُ و نجیب به پای هم پیر بشن
سیما دست دور گردنم انداخت
_بله خاله کوثر پس چی فکر کردی !؟ زن دادشم عشقِ همینِ که دل داداشم براش آب شده
با اضطراب اطراف تالار پذیرایی را دید زدم نکنه زنش بشنوه از دخترش هم خبری نبود خدا کنه نباشه !
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خاله کوثر که سینی چایی را مقابلم گذاشت با منمن احوال کیان را گرفت .
جوری هول کردم که استکان چای از دستم افتاد و با صدای بدی شکست
خدای من این زن کی بود که از همه چیز زندگیم خبر داشت !؟
با افکار و مشوق روی زمین زانو زدم و با بغض به خرابکاریم خیره شدم سخت نبود فهمیدن اینکه این استکان های لب طلایی ارزشش از کل وسایل خانه مان بیشترِ از همین روز اول خرابکاری بار آورده بودم
نزدیک بود به گریه بیافتم کوثر خانم با مهربانی روی شانه ام دست کشید
_اشکال نداره دخترم بزار من جمعش کنم عزیزکم مشتی می گفت جونت بسته به جون پسرت تقصیر من شد انشالله که خدا شفاش بده
با ترس به چهره ی ساده اش خیره شدم این زن از جیک و پوک زندگیم خبر داشت .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف