eitaa logo
romanyab
22.4هزار دنبال‌کننده
46 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ وقتی حاضر آماده از حمام بیرون آمدم . چمدانم را گوشه اتاق سر دادم تا توی دست و پایش نباشد از لای پرده به هوای گرگ و میش دم صبح خیره شدم و با خودم گفتم _اولین باره دارم از عمارت میرم باید زودتر حرکت کنم تا دیر نرسم کارخونه ! وقتی پرده را انداختم با اضطراب به حاجی خیره شدم به پهلو خوابیده بود و دستش روی سینه قفل کرده بود ناخواسته نگاه ام روی صورتش لغزید. آنقدر آرام خوابیده بود که یه لحظه شک کردم این مرد همان حاجی مغرور و سردِ هست که با نزدیک شدن بهم غالب تهی می کنم . معصویتش مثل بچه ها بود یه لحظه دلم لرزید زیر لب گفتم _ارغوان هیچ وقت قضاوت نکن تو چه می دونی چرا پشت این چهره ی آرام همچین دیوی نهفته شده . تند تند موهایم را گوجه ی بالای سرم جمع کردم و مقنعه ام را سرم کشیدم . از لای در اتاق که سرک کشیدم صدای خش دارش بلند شد _کجا میری این وقت صبح !؟ توی این سکوت سر صبح صداش چنان ترس به دلم انداخت که بی هوا پاهام شل شد و همانجا دم در روی زمین افتادم . دستم چنگ سینه ام بود و نفس نفس می زدم که متوجه حضورش بالای سرم شدم سمتم خم شد و دستش روی شانه ام گذاشت _چی شده !؟ نکنه ترسیدی !؟ خیره بهش بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم پچ پچ وار گفتم _به خدا جایی نمی رفتم فقط می خواستم برم سر کار نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت ..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت . _بلند شو این کارها چیه !؟ هنوز آفتاب نزده کجا می خوای بری . از اینکه زابراهش کرده بودم خجالت کشیدم و همانطور که بازوم و از دستش می کشیدم گفتم _آخه دیرم میشه مسیرم از اینجا طولانی شده . کلافه چنگی به موهایش زد و گفت _ نمی فهممت خانم فرمند من با شما اتمام حجت کردم یانه !؟ ترسیده کیفم و به سینه فشردم نکنه می خواد بزنه زیرش جوابش و با تردید دادم _اما آخه شما قول دادید و گفتید این کارم به کارهای قبلم لطمه نمی زنه _ هیش بازم اشتباه برداشت کردی بهت می گم زیر این سقف زنمی می فهمی ؟یعنی من شوهرتم ! سختِ فهمیدنش !؟ مستأصل بودم نمی دونستم ازم چی می خواد آروم کیفم و از روی سینه ام کشید و گفت _ مثل دوتا انسان متمدن باهم می ریم صبحانه می خوردیم و میریم سرکار هوم !؟ خدایا مشکلاتم انگار تمامی نداشت تا خواستم معترض بشم بین حرفم پرید _ حواسم هست خانم فرمند قول می دم کسی نمی فهمه قضیه ی من و شما چیه مفهومه !؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ وقتی که روی صندلی جلو نشستم از نگاه تیز فرخنده خانم که از روی تراس حواسش به رفتنمان بود پشتم لرزید توی صندلی فرو رفتم با خودخوری به جان انگشتانم افتاده بودم که تقه ی به شیشه ی ماشین خورد . با هول سر بلند کردم که همان زن غریبه که از همه ی زندگیم خبر داشت به روم لبخند زد حاجی شیشه را که پایین کشید کوثر با تردید نگاهی به تراس انداخت و بریده بریده گفت _خانم می گن مینو خانم دیشب رفت دخترش تا صبح بهونه اش و گرفته و دم صبح خوابیده گفتند اومدنی برید پی مینو خانم زن مکث کرده زیر چشمی نگاه ام کرد. انگار از خیلی چیزها باخبر بود یا شاید هم با نگاه اش بهم می فهماند که وسط زندگی مرد متاهل چه غلطی می کنم . چنان غمی وجودم و گرفت که همانجا می خواستم سرش فریاد بزنم و بگم غلط کردم بگم یه جور دیگه حسابش و پس می دم حاجی به غضب روی فرمان کوبید هول کرده از افکارم بیرون پریدم همانطور که استارت میزد زیر لب گفت _بگرد تا بگردیم با اضطراب پلک بستم زمزمه کردم _دعوا شروع شد همه ی اینا هم از چشم کی می بینند ؟! ارغوان بدبختِ از همه جا بی خبر . نمی دونم چرا چیزی شبیه بغض راه نفسم و بست جوری که نتونستم نفس بکشم شیشه را پایین کشیدم و دستم چنگ سینه ام کردم . من چیکار کرده بودم به قول خانجون این پول ها خوردن نداشت چشمهای مظلوم مبینا از جلوی رویم کنار نمی رفت . .. 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ چشمهای مظلوم مبینا از جلوی رویم کنار نمی رفت کاش طاقت بیارم جلوی رویش گریه نکنم کمی که گذشت صدام کرد و گفت _دیگه چی شده از دیشب اتفاق جدیدی افتاده که من بی خبرم !؟ باورم نمیشد چقدر خونسرد !؟ حاجی موجود عجیبی بود حتی حال دخترش براش مهم نبود !؟ تا حالا فهمیده بودم که از کنکاش ام در مورد دختر و زنش خوشش نمیاد نفس عمیقی کشیدم و با یادآوری افکاری که از دیشب گریبان گیرم شده بود گفتم . _راستش یه چیزی هست !؟ کلافه پفی کرد و گفت . _امیدوارم موضوع تکراری دیشب نباشه روی صندلی چرخیدم و کامل روبه رویش قرار گرفتم و با زاری گفتم _جون کیانم اون نیست . راستش از دیشب استرس دارم نمی دونستم چه جوری بهتون بگم ترسیدم دعوام کنید . داخل خیابان پیچید و جور خاصی نگاه ام کرد که تنم گر گرفت و تند تند حرفم و زدم _این خانم که توی عمارت کار می کنه ، کوثر خانم من و شناخته..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ حتی احوال کیان و ازم پرسید . میگم نکنه خبر به بچه های کارگاه ... بین حرفم پرید و گفت _ کوثر غریبه نیست زن مش رجب نفسم بند آمده بود خدایا باورم نمیشد پس عمو رجب هم از همه چیز خبر داشت غم عالم توی دلم سرازیر شد حالا با چه رویی باید باهاش روبه‌رو میشدم جوری شوک بودم که حتی نتونستم کلام کنم با دلخوری به نیم رخ بی تفاوتش خیره شدم و انگشتانم و روی پشتی صندلیش فشردم جوری ازش دلگیر بودم که بی هوا حرف دلم و زدم _اما حاج آقا شما قول دادید من دیگه چه جوری می تونم عادی برم و بیام !؟ انگار که انتظار این بازخواست و ازم نداشت با ابروهای بالا پریده سمتم برگشت و همانطور که راهنما میزد گفت _الان هم چیزی نشده نمی فهمم این همه ترس و وحشت برای چیه !؟ در ثانیه ی اخم همیشگیش جای نگاه بی تفاوتش را گرفت و من با دستپاچگی افکار ذهنی ام را زمزمه کردم _اخه فقط عمو رجب که نیست یعنی میثم هم الان همه چیو می دونه خدایا آبروم رفت . با خشم حرفم و هجی کرد و در ثانیه ی ماشین با تیک افی ایستاد _میثم !؟؟ جوری با شدت ایستاد که روی صندلی تابی خوردم با خودخوری حرفم و اصلاح کردم 🌺🌺🌺