eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
217 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شانزدهم | نگهبان پشت سر اِلین صدایی شنیده شد. او آرام برگشت. گوزنی سفید با شاخ‌هایی طلایی روبه‌رویش ایستاده بود. نگاهش آرام بود؛ نه خشمگین، نه ترسناک. گوزن فقط به او نگاه کرد...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفدهم | نشانه گوزن چند قدم جلو رفت و ایستاد. اِلین هم دنبالش حرکت کرد. روی زمین، گل کوچکی با نور آبی می‌درخشید. همان لحظه، پرِ آبی داخل جیبش دوباره گرم شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هجدهم | سنگ‌های روشن در دل جنگل، دایره‌ای از سنگ‌های سفید دیده می‌شد. با نزدیک شدن اِلین، یکی‌یکی شروع به درخشیدن کردند. نسیمی آرام میان آن‌ها پیچید. انگار کسی نام او را زمزمه می‌کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت نوزدهم | دروازه نور سنگ‌ها به هم پیوست. در میانشان دری از نور شکل گرفت. اِلین نفسش را در سینه حبس کرد. آن سوی دروازه، سرزمینی دیده می‌شد که هیچ شباهتی به دنیای او نداشت.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیستم | قدم نخست اِلین چند لحظه مردد ماند. باد، آرام موهایش را نوازش کرد؛ گویی او را به جلو دعوت می‌کرد. لبخندی زد و قدمی به سوی دروازه برداشت. در همان لحظه، نور همه‌جا را فرا گرفت... و سفر واقعی او تازه آغاز شد.
https://abzarek.ir/service-p/msg/5117949 بچه ها ناشناش ساختم بیاین نظرتونو درباره رمان بهمون بگین🌸🦋
خـب یـه معـرفـی خیلی نـانـاس داریـم👒☁🦆
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلـام ببخشید که امروز فعالیت نکردم الان اومدم با کلی پارت🍬😉