📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت نوزدهم | دروازه
نور سنگها به هم پیوست.
در میانشان دری از نور شکل گرفت.
اِلین نفسش را در سینه حبس کرد.
آن سوی دروازه، سرزمینی دیده میشد که هیچ شباهتی به دنیای او نداشت.
#پارت_نوزدهم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستم | قدم نخست
اِلین چند لحظه مردد ماند.
باد، آرام موهایش را نوازش کرد؛ گویی او را به جلو دعوت میکرد.
لبخندی زد و قدمی به سوی دروازه برداشت.
در همان لحظه، نور همهجا را فرا گرفت...
و سفر واقعی او تازه آغاز شد.
#پارت_بیستم
#افسانه_الدوریا
https://abzarek.ir/service-p/msg/5117949
بچه ها ناشناش ساختم بیاین نظرتونو درباره رمان بهمون بگین🌸🦋
#ناشناسمون
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستویکم | آنسوی نور
اِلین چشمهایش را بست.
گرمای عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت؛ انگار نسیمی از میان نور عبور میکرد و او را با خود میبرد.
چند لحظه بعد، همهچیز آرام شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، دیگر خبری از جنگل آشنای روستا نبود.
درختانی با برگهای نقرهای تا دوردست کشیده شده بودند و رودخانهای زلال، آرام از میان آنها میگذشت.
آسمان، رنگی میان آبی و بنفش داشت و پرندههایی با بالهای طلایی در سکوت پرواز میکردند.
اِلین نفسش را آرام بیرون داد.
زیر لب گفت:
«اینجا... کجاست؟»
در همان لحظه، صدایی از پشت سرش شنیده شد...
#پارت_بیست_یکم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستودوم | غریبه
اِلین با عجله برگشت.
پسری همسن خودش، با شنلی سبز و کمانی بر دوش، چند قدم دورتر ایستاده بود.
نگاهش آرام اما پر از تعجب بود.
گفت:
«تو... انسان هستی؟»
اِلین چیزی نگفت.
پسر لبخند کمرنگی زد.
«پس پیشگویی حقیقت داشت...»
قبل از اینکه اِلین چیزی بپرسد، صدای شاخی بلند در جنگل پیچید.
چهرهی پسر ناگهان جدی شد.
#پارت_بیست_دوم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوسوم | فرار
پسر گفت:
«اینجا امن نیست، زود باش!»
بیآنکه منتظر جواب بماند، شروع به دویدن کرد.
اِلین هم به دنبالش رفت.
شاخههای درختان از بالای سرشان عبور میکردند و صدای شاخ هر لحظه نزدیکتر میشد.
چند دقیقه بعد، هر دو پشت صخرهای بزرگ پنهان شدند.
همهجا دوباره ساکت شد.
اما اِلین حس میکرد کسی آنها را زیر نظر دارد.
#پارت_بیست_سه
#افسانه_الدوریا