📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت نهم | چتر
رها زیر چتر کنار ماهان راه میرفت.
چند لحظه هیچکدوم حرفی نزدن.
رها بالاخره گفت:
«تو همیشه اینقدر کمحرفی؟»
ماهان جواب داد:
«تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟»
رها خندید.
«فکر کنم آره.»
ماهان هم لبخند زد.
این اولین بار بود که رها لبخند واقعی ماهان رو میدید.
#پارت_نه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت دهم | فردا
صبح روز بعد، رها زودتر از همیشه وارد کلاس شد.
وقتی به نیمکت رسید، ماهان از قبل آنجا نشسته بود.
ماهان بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«امروز دیر نکردی.»
رها کیفش رو روی نیمکت گذاشت.
«خودمم تعجب کردم.»
ماهان لبخند زد.
رها هم بیاختیار لبخند زد.
اما هیچکدوم نمیدونستن...
این فقط شروع ماجرا بود.
#پارت_ده
#نیمکت_کنار_پنجره
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
ـבنیاے ؋ـانتزے ؋ـنـבوق✨️🧸
انباکس هاے کیوت| اسلایم هاے رنگے | ایـבـہ هاے پینترسے با ؋ـنـבوق همراـه🍓.
شو .اینجا هرروز یـہ چیز بامزـہ🎀
منتظرتـہ عضو شو و وارב בنیاے رنگے ما شو✨️
🍒 https://eitaa.com/donyarngarng 🎀
اینجا وایب توت فرنگی داره با چاشنی قلب صورتی 🍓💗
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
ـבنیاے ؋ـانتزے ؋ـنـבوق✨️🧸 انباکس هاے کیوت| اسلایم هاے رنگے | ایـבـہ هاے پینترسے با ؋ـنـבوق همراـه🍓.
هرکی عضو شه بهش بنر رایگان پرجذب میدم @art_hadis1
خــب دخـتـریـام چـالـش داریـم👩🏻🦱🎀
اینـو بـرام پـر کـن و بـفرس بـه آیـدی زیر☀🌿
@mahhhhssa
منتظرتم دختر🤌🏼🌱
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
عضو شین سریع بهتون بنر پرجذب میدمم❤️
https://eitaa.com/Spotify_com
@kkamand
اگه ندادم لفت بده👀🤍
هدایت شده از بـٰـاران خــانــوم ᥫ🌷
کـلـیـك کـن تـآ پـسـت هـآي پـیـنـتـرسـي رنـگـي رنـگـی مـن رؤ بـبـنـنـي👧🏻🫀🤌🏾
⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⠀ ִֶָ ˓⸝
سـفـر بـة دآسـتـآن هـآي مـن 🫐💅🏻
غـذآیـي ك کـسـي نـیـسـت ك دؤسـتـش نـدآشـتـة بـآشـة🍕🐈
ؤقـتـي در چـآلـش شـرکـت مـي کـنـي چـیـزي هـم نـصـیـب شـمـآ مـیـشـهٔ 🌟
درخـت پـر سـن چـنـل 🤣🤌🏾
عــمـل بـهٔ قـؤل حـآمـیـم🎤🧘🏼♂
وضعـیـت پـیـنـتـرسـت مـن 😮💨🪄
ؤلـآگ بـآ مـن پـآرت 1 🌿
عـلـت نـبـؤدن بـنـدهٔ در بـعـضـي اوقـات 🦦❕حـمـآیـت مـي کـنـي 🔗🌱
طـنـآب بـآزي کـنـیـم پـر قـدرت💪🏻🤸🏾♂
بـهـتـریـن وآیـب جـهـان 🦦☁️
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت یازدهم | حرفهای نیکی
نیکی زنگ تفریح خودش رو به رها رسوند.
«خب خب... دیروز با کی رفتی ایستگاه؟ 👀»
رها سریع گفت:
«با ماهان! ولی فقط چون بارون میاومد.»
نیکی با شیطنت خندید.
«من که چیزی نگفتم!»
رها اخم کرد.
«پس اون قیافهت چیه؟»
نیکی شونه بالا انداخت.
«هیچییی... فقط جالبه.»
رها زیر لب گفت:
«خیلی هم جالب نیست.»
ولی خودش هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
#پارت_یازده
#نیمکت_کنار_پنجره