eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
310 دنبال‌کننده
33 عکس
5 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ شروعمـون: 1405/5/5🐋🌱 رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
ـבنیاے ؋ـانتزے ؋ـنـבوق✨️🧸 انباکس هاے کیوت| اسلایم هاے رنگے | ایـבـہ هاے پینترسے با ؋ـنـבوق همراـه🍓. شو .اینجا هرروز یـہ چیز بامزـہ🎀 منتظرتـہ عضو شو و وارב בنیاے رنگے ما شو✨️ 🍒 https://eitaa.com/donyarngarng 🎀 اینجا وایب توت فرنگی داره با چاشنی قلب صورتی 🍓💗
خــب دخـتـریـام چـالـش داریـم👩🏻‍🦱🎀 اینـو بـرام پـر کـن و بـفرس بـه آیـدی زیر☀🌿 @mahhhhssa منتظرتم دختر🤌🏼🌱
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
عضو شین سریع بهتون بنر پرجذب میدمم❤️ https://eitaa.com/Spotify_com @kkamand اگه ندادم لفت بده👀🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سـلام روزتون بخیر👩🏻‍🦱🌞🌿
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
شد شد،نشد میرم انیمه میبینم🥱🐈
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت یازدهم | حرف‌های نیکی نیکی زنگ تفریح خودش رو به رها رسوند. «خب خب... دیروز با کی رفتی ایستگاه؟ 👀» رها سریع گفت: «با ماهان! ولی فقط چون بارون می‌اومد.» نیکی با شیطنت خندید. «من که چیزی نگفتم!» رها اخم کرد. «پس اون قیافه‌ت چیه؟» نیکی شونه بالا انداخت. «هیچییی... فقط جالبه.» رها زیر لب گفت: «خیلی هم جالب نیست.» ولی خودش هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت دوازدهم | گروه کلاسی معلم وارد کلاس شد و گفت: «برای پروژه‌ی این ماه باید دو نفره کار کنید.» رها آروم به نیکی نگاه کرد. اما معلم قبل از اینکه چیزی بگه، اسم‌ها رو خواند. «رها و ماهان.» رها با تعجب گفت: «چی؟!» ماهان هم برای اولین بار اخم کرد. نیکی از ته کلاس خنده‌اش گرفت. «موفق باشی رها! 😂» رها زیر لب گفت: «این پروژه قراره منو بکشه.» ماهان گفت: «زیادی نگران نباش.» رها نگاهش کرد. «چرا؟» «چون من بلدم چطوری انجامش بدیم.»
📖 نیمکت کنار پنجره ✨ قسمت سیزدهم | بعد از مدرسه بعد از تعطیلی، رها و ماهان توی کتابخونه موندن. رها دفترش رو باز کرد. «خب، از کجا شروع کنیم؟» ماهان چند تا برگه روی میز گذاشت. «اول موضوع رو مشخص کنیم.» رها چند پیشنهاد داد. ماهان به یکی از اون‌ها اشاره کرد. «این خوبه.» رها لبخند زد. «بالاخره سر یه چیزی باهام موافق شدی.» ماهان گفت: «فقط این بار.» رها خندید. «باشه آقای سخت‌گیر.»