هدایت شده از دیلی موانآ🪷
ـבنیاے ؋ـانتزے ؋ـنـבوق✨️🧸
انباکس هاے کیوت| اسلایم هاے رنگے | ایـבـہ هاے پینترسے با ؋ـنـבوق همراـه🍓.
شو .اینجا هرروز یـہ چیز بامزـہ🎀
منتظرتـہ عضو شو و وارב בنیاے رنگے ما شو✨️
🍒 https://eitaa.com/donyarngarng 🎀
اینجا وایب توت فرنگی داره با چاشنی قلب صورتی 🍓💗
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
ـבنیاے ؋ـانتزے ؋ـنـבوق✨️🧸 انباکس هاے کیوت| اسلایم هاے رنگے | ایـבـہ هاے پینترسے با ؋ـنـבوق همراـه🍓.
هرکی عضو شه بهش بنر رایگان پرجذب میدم @art_hadis1
خــب دخـتـریـام چـالـش داریـم👩🏻🦱🎀
اینـو بـرام پـر کـن و بـفرس بـه آیـدی زیر☀🌿
@mahhhhssa
منتظرتم دختر🤌🏼🌱
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
عضو شین سریع بهتون بنر پرجذب میدمم❤️
https://eitaa.com/Spotify_com
@kkamand
اگه ندادم لفت بده👀🤍
هدایت شده از بـٰـاران خــانــوم ᥫ🌷
کـلـیـك کـن تـآ پـسـت هـآي پـیـنـتـرسـي رنـگـي رنـگـی مـن رؤ بـبـنـنـي👧🏻🫀🤌🏾
⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⠀ ִֶָ ˓⸝
سـفـر بـة دآسـتـآن هـآي مـن 🫐💅🏻
غـذآیـي ك کـسـي نـیـسـت ك دؤسـتـش نـدآشـتـة بـآشـة🍕🐈
ؤقـتـي در چـآلـش شـرکـت مـي کـنـي چـیـزي هـم نـصـیـب شـمـآ مـیـشـهٔ 🌟
درخـت پـر سـن چـنـل 🤣🤌🏾
عــمـل بـهٔ قـؤل حـآمـیـم🎤🧘🏼♂
وضعـیـت پـیـنـتـرسـت مـن 😮💨🪄
ؤلـآگ بـآ مـن پـآرت 1 🌿
عـلـت نـبـؤدن بـنـدهٔ در بـعـضـي اوقـات 🦦❕حـمـآیـت مـي کـنـي 🔗🌱
طـنـآب بـآزي کـنـیـم پـر قـدرت💪🏻🤸🏾♂
بـهـتـریـن وآیـب جـهـان 🦦☁️
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت یازدهم | حرفهای نیکی
نیکی زنگ تفریح خودش رو به رها رسوند.
«خب خب... دیروز با کی رفتی ایستگاه؟ 👀»
رها سریع گفت:
«با ماهان! ولی فقط چون بارون میاومد.»
نیکی با شیطنت خندید.
«من که چیزی نگفتم!»
رها اخم کرد.
«پس اون قیافهت چیه؟»
نیکی شونه بالا انداخت.
«هیچییی... فقط جالبه.»
رها زیر لب گفت:
«خیلی هم جالب نیست.»
ولی خودش هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
#پارت_یازده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت دوازدهم | گروه کلاسی
معلم وارد کلاس شد و گفت:
«برای پروژهی این ماه باید دو نفره کار کنید.»
رها آروم به نیکی نگاه کرد.
اما معلم قبل از اینکه چیزی بگه، اسمها رو خواند.
«رها و ماهان.»
رها با تعجب گفت:
«چی؟!»
ماهان هم برای اولین بار اخم کرد.
نیکی از ته کلاس خندهاش گرفت.
«موفق باشی رها! 😂»
رها زیر لب گفت:
«این پروژه قراره منو بکشه.»
ماهان گفت:
«زیادی نگران نباش.»
رها نگاهش کرد.
«چرا؟»
«چون من بلدم چطوری انجامش بدیم.»
#پارت_دوازده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سیزدهم | بعد از مدرسه
بعد از تعطیلی، رها و ماهان توی کتابخونه موندن.
رها دفترش رو باز کرد.
«خب، از کجا شروع کنیم؟»
ماهان چند تا برگه روی میز گذاشت.
«اول موضوع رو مشخص کنیم.»
رها چند پیشنهاد داد.
ماهان به یکی از اونها اشاره کرد.
«این خوبه.»
رها لبخند زد.
«بالاخره سر یه چیزی باهام موافق شدی.»
ماهان گفت:
«فقط این بار.»
رها خندید.
«باشه آقای سختگیر.»
#پارت_سیزده
#نیمکت_کنار_پنجره