هدایت شده از بـٰـاران خــانــوم ᥫ🌷
کـلـیـك کـن تـآ پـسـت هـآي پـیـنـتـرسـي رنـگـي رنـگـی مـن رؤ بـبـنـنـي👧🏻🫀🤌🏾
⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⸝⠀𓂃.⠀ ִֶָ ˓⠀ ִֶָ ˓⸝
سـفـر بـة دآسـتـآن هـآي مـن 🫐💅🏻
غـذآیـي ك کـسـي نـیـسـت ك دؤسـتـش نـدآشـتـة بـآشـة🍕🐈
ؤقـتـي در چـآلـش شـرکـت مـي کـنـي چـیـزي هـم نـصـیـب شـمـآ مـیـشـهٔ 🌟
درخـت پـر سـن چـنـل 🤣🤌🏾
عــمـل بـهٔ قـؤل حـآمـیـم🎤🧘🏼♂
وضعـیـت پـیـنـتـرسـت مـن 😮💨🪄
ؤلـآگ بـآ مـن پـآرت 1 🌿
عـلـت نـبـؤدن بـنـدهٔ در بـعـضـي اوقـات 🦦❕حـمـآیـت مـي کـنـي 🔗🌱
طـنـآب بـآزي کـنـیـم پـر قـدرت💪🏻🤸🏾♂
بـهـتـریـن وآیـب جـهـان 🦦☁️
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت یازدهم | حرفهای نیکی
نیکی زنگ تفریح خودش رو به رها رسوند.
«خب خب... دیروز با کی رفتی ایستگاه؟ 👀»
رها سریع گفت:
«با ماهان! ولی فقط چون بارون میاومد.»
نیکی با شیطنت خندید.
«من که چیزی نگفتم!»
رها اخم کرد.
«پس اون قیافهت چیه؟»
نیکی شونه بالا انداخت.
«هیچییی... فقط جالبه.»
رها زیر لب گفت:
«خیلی هم جالب نیست.»
ولی خودش هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
#پارت_یازده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت دوازدهم | گروه کلاسی
معلم وارد کلاس شد و گفت:
«برای پروژهی این ماه باید دو نفره کار کنید.»
رها آروم به نیکی نگاه کرد.
اما معلم قبل از اینکه چیزی بگه، اسمها رو خواند.
«رها و ماهان.»
رها با تعجب گفت:
«چی؟!»
ماهان هم برای اولین بار اخم کرد.
نیکی از ته کلاس خندهاش گرفت.
«موفق باشی رها! 😂»
رها زیر لب گفت:
«این پروژه قراره منو بکشه.»
ماهان گفت:
«زیادی نگران نباش.»
رها نگاهش کرد.
«چرا؟»
«چون من بلدم چطوری انجامش بدیم.»
#پارت_دوازده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سیزدهم | بعد از مدرسه
بعد از تعطیلی، رها و ماهان توی کتابخونه موندن.
رها دفترش رو باز کرد.
«خب، از کجا شروع کنیم؟»
ماهان چند تا برگه روی میز گذاشت.
«اول موضوع رو مشخص کنیم.»
رها چند پیشنهاد داد.
ماهان به یکی از اونها اشاره کرد.
«این خوبه.»
رها لبخند زد.
«بالاخره سر یه چیزی باهام موافق شدی.»
ماهان گفت:
«فقط این بار.»
رها خندید.
«باشه آقای سختگیر.»
#پارت_سیزده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهاردهم | یک راز کوچک
وقتی رها برای آوردن کتاب از قفسه دور شد، صدای سام رو شنید.
«داداش، تو که از کار گروهی بدت میاد!»
ماهان جواب داد:
«آره.»
سام خندید.
«پس چرا این یکی رو قبول کردی؟»
ماهان چند لحظه سکوت کرد.
«چون... پروژه مهمه.»
سام با شک نگاهش کرد.
«آره؟ فقط پروژه؟»
ماهان چیزی نگفت.
رها از دور برگشت.
«چی میگفتین؟»
سام سریع گفت:
«هیچی!»
#پارت_چهارده
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت پانزدهم | یک لبخند
روز بعد، رها پروژه رو کامل کرد.
برگهها رو مرتب روی میز گذاشت.
ماهان نگاهش کرد.
«خوبه.»
رها با تعجب پرسید:
«فقط خوبه؟»
ماهان لبخند زد.
«خیلی خوبه.»
رها برای لحظهای ساکت شد.
«ممنون.»
ماهان دوباره به سمت پنجره نگاه کرد.
رها هم بیاختیار لبخند زد.
شاید...
همنیمکتی بودن با ماهان آنقدرها هم بد نبود.
#پارت_پانزده
#نیمکت_کنار_پنجره
هدایت شده از دیلی موانآ🪷
هرکی عضو شد بهش:
https://eitaa.com/Spotify_com
تبلیغ رایگان✨
2تا تم ایتا💗
2تا آهنگ ترند✅
عضو شدن تو چنلش👀
@kkamand
سریع جواب میدم و برات انجام میدم اگه ندادم لفت بده💓