سلام
خوش اومدین به کانال قشنگمون✨
من نجمم یه دختر دهه نودی که از ۹ سالگی شروع کرده به نوشتن رمان و داستان🥲
حالا من اینجام تا توی این کانال رمان هامو بزارم تا شماها هم بتونید بخونید و لذت ببرید😊
خوشحال میشم زیادمون کنید💐
من اینجام 👇
@Naimeh_iran
لینکمون:
https://eitaa.com/royaykatrin
#بیوگرافی
هر شب هم ساعت ۱۲ پارت داریم 😍
#پارت_اول
#پارت_دوم
#پارت_سوم
#پارت_چهارم
#پارت_پنجم
#پارت_ششم
#پارت_هفتم
#پارت_هشتم
#پارت_نهم
#پارت_دهم
#پارت_یازدهم
#پارت_دوازدهم
#پارت_سیزدهم
#پارت_چهاردهم
#پارت_پانزدهم
#پارت_شانزدهم
#پارت_هفدهم
#پارت_اول
کاترین:پیرهن بلند خود را دردستام گرفتم و به سمت بالا جمع کردم و آرام آرام شروع به راه رفتن کردم؛وای خدای من آفتاب خیلی سوزان بود همانندی که اگر کلاهم نبود تا کنون کف سرم سوخته بود!
هوا بوی بسیار خوبی می داد ناخودآگاه قدم هایم را به سمت بو تند کردم و جلو رفتم و سپس از باغ گل خارج شدم.
وای خدای من خیلی زیبا بود!!
مزارع نعنا همانند جورچین کنار یکدیگر چیده شده بودند ،هوا بوی نعنا را با بوی گل مخلوط میکرد و بویی بهشتی می ساخت!
تصمیم گرفتم تا کمی در مزارع نعنا قدم بزنم ومقداری نعنا بچینم؛آنقدر محو چیدن نعنا و بوییدن آن بودم که نمیدانم چه شد که پیراهنم در زیر پایم افتاد و باعث شد به زمین سقوط کنم.
سریع چشمانم را بستم و منتظر برخورد خود با زمین بودم که ناگهان با آغوش گرمی برخورد کردم !
آرام چشمانم را باز کردم و با دیدن مرد جوانی که در آغوشش افتاده بودم ترسیده خودم را عقب کشیدم.
رویایِ کــاتریـن˖𓇼
#پارت_اول کاترین:پیرهن بلند خود را دردستام گرفتم و به سمت بالا جمع کردم و آرام آرام شروع به راه رف
#پارت_دوم
فوراً خودم را جمع و جور کردم و با صدایی خجالت زده و صورتی قرمز رو به مرد جوان کردم و گفتم:"متشکرم آقای جوان"
مرد جوان تک خنده ای کرد و گفت :"خواهش میکنم دوشیزه ی جوان ولی دفعه ی بعد بیشتر حواستون رو جمع کنید چون دیگه من نیستم تا نجاتتون بدم"
و بلافاصله نیشش را تا بناگوش باز کرد و شروع کرد به قهقهه زدن و کم کم از من دور شد .
من هم دوان دوان به سمت قصر رفتم و به صورت زیرکانه و مخفیانه وارد تالار قصر شدم ،سریع و بی سر و صدا از پله ها بالا رفتم و فوراً خودم را توی اتاق انداختم .
روی تختم دراز کشیدم و به چندی پیش و آن مرد جوان فکر میکردم ،باخود گفتم :او چطور جرعت کرد که به من بی احترامی کند و مرا مسخره کند؟؟چرا آن لحظه با عصبانیت سیلی به گوشش نخواباندم و فقط بی صدا و خجالت زده نگاهش میکردم ؟
در همین افکار سِیر میکردم که کم کم چشمانم گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفتم .....