🥀 🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀 🥀 صدای ناشناسی که احتمال می دادیم یکی از ماموران است. _برید اون ور ، برید خونه رو بگردم.....این موقع شب تو آشپزخونه چکار می کنی؟ صدای خاله اقدس بلند شد. _پسرم من ناراحتی قلبی دارم.... اون جور که شما زدی به در، ترسیدم اومدم یه قرص قلب بخورم. من و فهیمه و خاله، هر سه از ترس و کمبود جا، همدیگر را بغل کرده بودیم. و تنها شمعی که خاله اقدس به ما داده بود را روی یکی از پله‌ها گذاشته بودیم. ما با این حال هم تاریکی و هم صدای مامور ساواک لرزه به اندام ما انداخته بود. _راستش رو بگید کجان؟ _جان!!.... کی کجاس؟!.... آقا ساعت دو نصف شب ریختی تو خونه ی مردم، من از کجا بدونم دنبال چی می‌گردید!.... _خودتو به اون راه نزن.... خودمون دیدیم که رفتی سراغ خونه همسایه بغلی..... _خوب اونا رفتن مسافرت رفتم کلیدشون رو دادن که من برم به گل‌های باغچه شون آب بدم.... _گل‌های باغچه شون آب بدی؟!.... کلیدشون را دادند؟!.... بعد چطور زنگ در حیاط رو زدی اگه کلید داشتی؟! دلم از پرسش این مأمور ساواک لرزید اما صدای یوسف را شنیدم که جواب داد: _ خب فکر کردم شاید اومده باشند خدای‌نکرده در رو باز کنم کسی تو حیاط باشه و چشمم به نامحرم بیفته.... زنگ زده‌ام که اگر در و باز نکردن با کلید در وارد خونه بشم.... آخرش هم با کلید در خونه رو باز کردم... شما که دنبال اونایید چرا ریختید توی خونه ما!..... خب برید خونه خودشون و بگردید.... چه بدبختی گیر کردیم واقعاً.... از دست این همسایه‌های مردم‌آزار! _اون داداشت که توی اتاق بود چی؟.... اون چیزی نمی‌دونه؟ و صدای خنده‌ی یوسف آمد. انتظار هر جوابی را از او داشتم. جز این‌که بگوید: _ اون داداشم معلول ذهنیه.... برید از خودش بپرسید.... اون چی می‌تونه بدونه.... 🥀🥀 🥀🥀💕 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀💕 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀🥀💕〰〰〰〰〰〰〰〰〰 🥀@be_sharteasheghi🥀 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀💕 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀💕 🥀🥀